در مشایح اربین ، زمین در زیر زائران بوسه می زند ، و آسمان با یک نگاه مهربان ، سایه خود را بر روی دوستداران حسین بیان می کند ، گویی که در این عزاداری عظیم نیز شریک زندگی است ، و هر قدم که برداشته شود ، نه فقط یک صلیب ، بلکه مسافتی است.
زائران حسین ، با قلبهای پر از اشتیاق و اشک ، روی زمین قدم می زنند که با خون عشق رنگ آمیزی می شود ، و این مسیر یک جاده معمولی نیست ، بلکه مسیری است که به قلب تاریخ می رسد و در حال حاضر حقیقت در کربلا و در این مسیر کودکان با مادران و مادرانشان فریاد می زند.
خانواده ها ، با هم و با هم ، با عشق به قلب جاده می روند و چشمان پدران پر از غرور و اشتیاق برای مادران ، پر از دعا و اشک است. کودکانی که لبخندی از اعماق دارند ، بدون اینکه بدانند چرا احساس می کنند این سفر بیش از یک پیاده روی است ، و در اینجا ، خانواده ها نه تنها همراهی بلکه دلسوز هستند و هر قدم ارتباط عمیق تری بین قلب ها ایجاد می کند.
جاده ، با نسیم ، در قلب ها نشسته است ، و صدای “یا حسین (As)” در هوا پیچیده می شود و هر کلمه زخم را ترک می کند. زخمی ، دلتنگی ، از وطن ، زائران با چشمان مرطوب و اشتیاق ، نام حسین را زمزمه می کند و این نامی است که در هر سلول زیارتی ، خستگی و امید جریان می یابد و اینها نه تنها صدا هستند بلکه صدا نیز هستند.
نه تنها زائران به حسین (ع) بلکه آنها نیز مهر و موم می شوند ، و همه آنها معتقدند که خدمت به زائران از هر عبادت بالاتر است ، و در اینجا ، خدمات افتخار و مهربانی زبان مشترک همه است. با لبخندهایی که از قلب بیرون می آیند ، زائران از زائران خستگی می گیرند و در عوض عاشق می شوند و در این مسیر هیچ کس گرسنه یا تنها نیست ، زیرا همه در سایه امام حسین (مانند) پیوند دارند.
شبی که می رسد ، آسمان پر از ستارگان است که چشم شهدا است و زائران در زیر چادرهای ساده می خوابند ، صدای زمزمه شب ، نور ، نوری که راه را روشن می کند ، و برخی در شب ، در سکوت شب و برخی دیگر با خدا زمزمه می کنند. شبهای مسیر پر از راز است ، راز که در قلب هر زائر زمزمه می شود ، و در اینجا رویای پایان روز نیست ، بلکه آغاز مکاشفه ای است که در قلب شب رخ می دهد.
روایت تصمیمی که ساده نبود
سارا محمدیک مادر بیمار و عاشق که با چهار کودک که بوی عشق و اشک می بخشد ، جاده را به جاده ای رساند.او روایت می کند که چگونه می توان در این مسیر مادر شد و به گزارشگر IMNA می گوید: از لحظه ای که تصمیم گرفتم با چهار فرزندم بروم ، احساس عجیبی در قلب من شکل گرفت. ترکیبی از اضطراب ، امید و اشتیاق که با هیچ سفر دیگری قابل مقایسه نبود. این یک تصمیم ساده نبود و من مجبور شدم همه چیز را از لباس خوب ، دارو و شفاهی گرفته تا آمادگی ذهنی بچه ها تهیه کنم.
علی ، پسر ارشد من ، در آستانه بلوغ فکری است و گاهی اوقات به درون خود غرق می شود و گاهی اوقات مرا با سؤالات فلسفی ، زاهرا ، دختر نوجوان من ، با ذهن تیز و یک قلب ملایم ، همیشه به دنبال معنا می داند ، محمد ، پسر 5 ساله من ، با داستان ساخته شده است ، و من می خواهم این سفر را که در میان کرکا وجود دارد که بین قلب من است که قلب من است که در میان قلب من است که
صبح روز حرکت ، هوا گرم بود و زائران مانند موج بی پایان بودند ، بچه ها با هیجان قدم می زدند ، گویی که وارد یک ماجراجویی عالی شده اند ، اما به زودی گرمای و ازدحام آنها را نشان می دادند. علی در حال قدم زدن بود و گاهی اوقات به دور خیره می شد ، زهرا با دقت به فرش ها نگاه می کرد ، گویی که او به دنبال نشانه ای از آنچه هنوز نمی دانست ، محمد دائماً می پرسید ، و فاطیما دست من را با دست کوچک خود نگه می داشت و گاهی به چهره های خسته اما مهربان نگاه می کرد.
یک دانه کوچک که در قلب بچه ها کاشته شده بود
در یکی از اربابان ، پیرمرد لبخند نخل را ارائه داد و گفت: “موفق باشید به مادرت ، شما هرگز این سفر را فراموش نمی کنید” و این جمله مانند یک دانه کوچک در قلب بچه ها کاشته شد.
در طول راه ، صداهای یادداشت ها توسط بلندگوها پخش می شد و بچه ها ساکت بودند. در یکی از اوباش ها ، یک آقا در حال گسترش بود ، فاطیما در آغوش من خوابیده بود ، محمد در کنار من نشسته بود و من دیدم که زرا اشک ریخت و علی ، که همیشه در لاک خودش بود ، شروع به صحبت در مورد ظلم کرد ، درباره حقیقت ، درباره اینکه چرا مردم اینقدر دوست داشتنی هستند. سخنان او بالغ تر بود ، و من فقط در قلبم گوش می دادم و تشکر می کردم که این مسیر چیزی را در درون آنها بیدار می کند.
ما در شب در چادرهای ساده می خوابیدیم. بعضی اوقات صدای فاطمه گریه می کرد ، و گاهی اوقات محمد از درد ناله می کرد ، اما صبح که از کنار می رفتیم ، زاهرا شروع به نوشتن خاطرات خود در دفتر کوچک خود کرده بود و علی به آرامی با سایر زائران همدردی می کرد ، بچه ها شب ها با هم جمع می شدند و من شب احساس می کردم.
این سفری برای همه کسانی است که قلب آنها با امام حسین (AS)
در طول راه ، من بچه ها را بارها و بارها به دیگران کمک می کردم ، محمد آب را به پیرمرد آورد ، زهرا کفش های فاطمه را ترتیب داد و علی کاولپاشی یکی از زائران را به فرش بعدی برد و این نشانه های رشد ، لمس خدمات بود. در یکی از اربابان ، یک زن عراقی با مهربانی برای کودکان و گفت: “فرزندان حسین باید خدمت شوند” و آن لحظه احساس کردم که این سفر فقط برای ما نیست. این برای همه کسانی است که قلب خود را با امام حسین (AS) دارند و کودکان به تدریج آموخته اند که عشق در همدردی ، همراهی است.
در یکی از روزها ، فاطیما دیگر نتوانست راه برود ، پاهای کوچکش خسته و صورتش کمرنگ بود ، او را در آغوش گرفت و راه می رفت ، در حالی که محمد در کنار من قدم می زد و به خواهرش گفت که حواس پرت می شود ، زرا به حرفه خود نگاه می کرد و او دوست دارد از او دیدن کند. این بود که آنها در قلب کودکان جوانه زده بودند.
خستگی جسمی کودکان بیشتر بود ، اما روح آنها از همیشه بیدار تر بود ، گویی هر قدم ، هر درد و هر قطره عرق ، چیزی را در درون آنها تشکیل می داد.
هرچه به کربلا نزدیکتر شدیم ، روحیه مسیر تغییر کرد. زائران کندتر بودند ، فریادها بیشتر بودند و بچه ها احساس می کردند که به مقصد نزدیک می شویم. محمد پرسید ، “مامان ، امام حسین در اینجا دفن شده است؟” و زهرا گفت: “من می خواهم برای پیامبر زایناب دعا کنم ، زیرا او تمام سختی ها را تحمل کرد” ، علی فقط ساکت بود ، اما نگاه او پر از معنی بود.
انگار ما به خانه رسیدیم …
فاطمه با دست کوچک خود به گنبد اشاره کرد و گفت: “آنجا ، خانه اماما؟” و این سؤال کودکانه ، ساده و بی پرده ، قلب من را لرزاند ، گویی کل مسیر ، تمام سختی ها ، برای رسیدن به این لحظه ، و این لحظه ای بود که بچه ها کربلا را با قلب خود دیدند ، نه فقط با چشمانشان.
وقتی به کربلا رسیدیم ، بچه ها خسته بودند ، اما چشمانشان می درخشید. در کنار زاری ، فاطیما دست های کوچک خود را بلند کرد و گفت: “امام حسین ، آیا من را دوست داری؟” در آن لحظه ، انگار تمام دنیا ایستاده است ، محمد با چشمان اشک آور گفت: “مامان ، می توانیم هر سال بیاییم؟” و زاهرا “انگار که به خانه رسیدیم” زمزمه کرد. علی هنوز چیزی نگفت ، و من فقط به بچه ها نگاه کردم و در قلب زمزمه کردم ، “یا حسین ، از شما متشکرم که کودک من را به این نور آوردید.”
در راه بازگشت ، بچه ها دیگر اولین بچه های سفر نبودند ، کمتر هیجان زده شدند ، آنها بیشتر فکر می کردند و از همه مهمتر ، بیشتر نگران بودند. محمد به فاطمه گفت ، زهرا در مورد ظلم و عدالت با علی صحبت می کرد و من فقط به آن نگاه می کردم و این سفر مدرسه ای برای بچه ها بود که هیچ معلمی نمی توانست بسازد.
خانه همان خانه بود ، اما ما قبلاً دوست نداشتیم
در یکی از توقف ها ، زهرا گفت: “مامان ، من می خواهم زنان اشورا را تحقیق کنم ، می خواهم بدانم که چگونه زینب می تواند تمام درد را تحمل کند” و علی گفت: “من می خواهم تاریخ اشورا را نه فقط از کتاب ، از قلب مردم بخوانم.”
وقتی به خانه برگشتیم ، همه چیز آشنا بود ، اما ما دیگر یکسان نبودیم. بچه ها هنوز در مورد استادان صحبت می کنند ، از زائران ، حس کربلا و زاهرا دفتر خاطرات خود را به من داد تا بخوانم. در یکی از صفحاتی که او نوشت ، “فهمیدم که عشق به معنای راه رفتن برای کسی است که زندگی خود را به ما داده است تا از خواب بیدار شود” و در چشمانم اشک می ریزد.
علی اکنون در حال مطالعه بیشتر است ، بیشتر می پرسد ، و گاهی اوقات در مورد تاریخ اسلام بحث می کند ، محمد هر شب قبل از خواب دعای مختصری برای امام حسین می خواند و فاطیما با عروسک خود بازی می کند و می گوید: “این امام حسین در حال تغذیه مردم است” و اینها نشانه هایی از تأثیر آن سفر است.
عشقی که مرز و نوری را که از کربلا می درخشد نمی داند
بعضی اوقات شب ، وقتی همه در خواب هستند ، من به عکس هایی که در راه گرفته ایم نگاه می کنم. چهره های خسته اما درخشان ، لبخندهای آنها در کربوهیدرات ، اشک آنها در کنار من است و اینها گنج برای من است ، گنجی که می توان آن را خریداری کرد و گنجی که در قلب این سفر مقدس قرار دارد.
حالا هر وقت کسی از من سؤال کرد که چرا با بچه ها پیاده روی آربین رفتید ، من فقط لبخند می زنم و می گویم ، “زیرا می خواستم آنها را با حقیقت آشنا کنم ، با عشقی که مرز را نمی داند و با نوری که از کربلا می درخشد” و این سفر فقط سفری برای ما نبود ، بلکه دوباره.
به گفته ایمانا ، روز اربین ، هنگامی که زاوار حسین (AS) وارد حرم می شود ، اشک جاری می شود و قلب ها جاری می شوند و قلب ها در برابر گنبد طلایی ، پناهگاه و عاشق می افتند و اینجا ویزر است. سردرگمی آمیخته با رنج و عشق و هر زائر داستانی دارد که در این لحظه همه آنها به حسین.
صدای گریه ، صدای شکرگذاری ، صدای سکوت های سنگین ، حرم را به دریایی از احساس مخلوط کرد و این لحظه ای است که در آن زمان متوقف می شود و انسان در برابر یک حقیقت بی پایان تعظیم می کند. پیاده روی Arbaeen فقط یک سفر نیست ، بلکه یک تولد دوباره است و زائران با قلب های جدید به زندگی باز می گردند.
مسیر عشق زائران را از خود می گذرد و حقیقت را می سازد که در هیچ کتابی جای نمی گیرد ، و در اینجا ، عشق معنی دار است و انسان به ایمان بالا می رسد. بعد از این سفر ، هیچ چیز مانند گذشته نیست ، نه چشم ، نماز ، بدون امید و زائران ، با یک خاطره ابدی و سبک در قلب ، اما بخشی از وجود آنها را در کربلا برای همیشه رها می کند.
منبع : به گزارش میهن تجارت









