از یالتا تا هرمز/ روایتی از تغییر سیاست جهانی از مرحله‌ تک‌قطبی

از یالتا تا هرمز/ روایتی از تغییر سیاست جهانی از مرحله‌ تک‌قطبی

عبدالناصر سعید در اعتماد نوشت: وقتی رهبران متفقین در فوریه 1945 در یالتا گرد هم آمدند، نه تنها پایان جنگ جهانی دوم را مدیریت می کردند. آنها در واقع چارچوب نظمی را ترسیم می کردند که دهه ها بر جهان حکومت می کرد. نتیجه آن جلسه شکل گیری نظم دو قطبی بود: آمریکا در راس بلوک غرب و اتحاد جماهیر شوروی در مرکز اردوگاه شرق.

این تعادل در طول جنگ سرد ادامه یافت تا اینکه فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال 1991 جهان را وارد مرحله کاملاً متفاوتی کرد: دوران تک قطبی آمریکا. برای اولین بار پس از قرن ها، یک قدرت واحد توانست برتری نظامی، اقتصادی، فنی و سیاسی در مقیاس جهانی داشته باشد.

در همین فضای تاریخی بود که فرانسیس فوکویاما نظریه معروف «پایان تاریخ» را مطرح کرد; نظریه ای که پیروزی لیبرال دموکراسی را پایان منطقی تکامل سیاسی بشر می دانست. همزمان جریان فکری در واشنگتن شکل گرفت که معتقد بود آمریکا باید از این برتری بی سابقه برای طراحی مجدد نظم جهانی استفاده کند.

این دیدگاه در «پروژه قرن جدید آمریکا» که در سال 1997 تأسیس شد به وضوح بیان شد. پروژه ای که خواستار استفاده فعال از قدرت نظامی آمریکا برای حفظ برتری استراتژیک و جلوگیری از ظهور رقبای جهانی بود. اما سه دهه بعد نشان داد که برتری نظامی به تنهایی برای ایجاد نظم پایدار در جهان کافی نیست.

بیش از هر منطقه دیگری، خاورمیانه به صحنه ای تبدیل شد که به تدریج محدودیت های این مدل آشکار شد. اولین نقطه عطف جنگ عراق در سال 2003 بود. در آن زمان بسیاری از تصمیم گیرندگان در واشنگتن بر این باور بودند که سرنگونی رژیم صدام حسین می تواند آغاز زنجیره ای از تحولات سیاسی باشد که نقشه ژئوپلیتیک خاورمیانه را به نفع آمریکا بازسازی کند. اما واقعیت مسیر دیگری را در پیش گرفت.

فروپاشی ساختار دولتی عراق یک خلاء ژئوپلیتیکی ایجاد کرد که به سرعت با درگیری های داخلی، ظهور بازیگران غیردولتی و گسترش نفوذ قدرت های منطقه ای پر شد. به جای اینکه عراق به الگوی «خاورمیانه جدید» تبدیل شود، به اولین نشانه جدی از محدودیت های توانایی آمریکا در مهندسی نظم سیاسی از طریق قدرت نظامی تبدیل شد.

از آن زمان، یک تناقض اساسی در سیاست خارجی آمریکا آشکار شد: برتری نظامی امکان سرنگونی دولت ها را فراهم کرد، اما ایجاد نظم های سیاسی پایدار پس از آن بسیار دشوارتر از تصور طراحان این مداخلات بود. در این چارچوب روابط ویژه آمریکا و اسرائیل به تدریج مورد بازنگری قرار گرفت.

برای چندین دهه، اسرائیل یکی از مهم ترین دارایی های استراتژیک واشنگتن در خاورمیانه به شمار می رفت. یک متحد قابل اعتماد و یک پایگاه پیشرفته برای نفوذ آمریکا در یک منطقه بسیار حساس. با این حال، تحولات سال های اخیر پرسش های جدیدی را در برخی محافل سیاسی و استراتژیک آمریکا ایجاد کرده است.

جنگ غزه که در اکتبر 2023 آغاز شد و هزینه های انسانی سنگینی بر جای گذاشت، نه تنها بر محیط منطقه، بلکه بر وجهه جهانی ایالات متحده نیز تأثیر گذاشت. انتقادات بین المللی از حمایت بی قید و شرط واشنگتن از اسرائیل افزایش یافت و به تدریج در برخی محافل سیاسی این سوال مطرح شد که آیا این رابطه همچنان یک مزیت استراتژیک برای آمریکا محسوب می شود یا در برخی شرایط عاملی برای افزایش هزینه های ژئوپلیتیکی این کشور شده است؟

در همان زمان ساختار درگیری ها در منطقه نیز تغییر کرد. جنگ ها دیگر در یک جغرافیای محدود باقی نماند، بلکه به شبکه ای از جبهه های متصل تبدیل شد که از لبنان تا دریای سرخ و خلیج فارس امتداد داشت. در این مدل جدید، بازیگران منطقه ای توانستند با استفاده از ابزارهای نامتقارن، عرصه رقابت را به حوزه هایی که برای اقتصاد جهانی اهمیت حیاتی دارند، گسترش دهند. از مسیرهای انرژی گرفته تا خطوط کشتیرانی بین المللی.

در چنین فضایی بود که تقابل مستقیم آمریکا و اسرائیل از یک سو و ایران از سوی دیگر در سال 2026 به یکی از مهم ترین لحظات ژئوپلیتیکی در سال های اخیر تبدیل شد. هدف اعلام شده از این جنگ محدود کردن توان نظامی ایران و ایجاد معادله بازدارندگی جدید در منطقه بود.

با این حال، روند جنگ نشان داد که معادلات میدان پیچیده‌تر از آن چیزی است که در ابتدا تصور می‌شد. ایران با تکیه بر ترکیبی از توان نظامی، عمق جغرافیایی و شبکه ای از بازیگران همسو در منطقه توانست میدان درگیری را به جبهه های متعدد بسط دهد.

امنیت مسیرهای دریایی حیاتی خلیج فارس و دریای سرخ به یکی از محورهای اصلی این رقابت تبدیل شد و در نتیجه جنگ به صورت یک رویارویی نظامی محدود باقی نماند، بلکه به عاملی مؤثر بر بازار انرژی و تجارت جهانی تبدیل شد. اهمیت این تحولات زمانی آشکارتر می شود که به واکنش برخی از نظریه پردازان اصلی سیاست خارجی آمریکا توجه کنیم.

رابرت کاگان در 10 می 2026 مقاله ای با عنوان “کیش و مات در ایران” در مجله “آتلانتیک” منتشر کرد. اهمیت این مقاله نه تنها در محتوای آن، بلکه در جایگاه نویسنده آن است. کاگان یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های روشنفکر جنبش نومحافظه‌کاران و یکی از نظریه‌پردازان مرتبط با پروژه «قرن جدید آمریکا» است. روندی که در دهه های گذشته بر استفاده از قدرت نظامی آمریکا برای حفظ برتری جهانی تاکید داشت و یکی از حامیان اصلی جنگ عراق در سال 2003 بود.

بنابراین، توصیف جنگ با ایران با اصطلاح «کیش و مات» معنایی فراتر از تعبیر روزنامه نگارانه دارد. وقتی چنین تفسیری از سوی یکی از مدافعان سرسخت هژمونی آمریکا بیان می شود، در واقع نشانه تردید عمیق در کارآمدی مدلی است که بر این فرض استوار بود که برتری نظامی ایالات متحده می تواند به نتایج سیاسی نهایی و تعیین کننده منجر شود.

از این نظر، موضوع تنها موفقیت یا شکست یک عملیات نظامی خاص نیست. در عوض، یک سوال بزرگتر مطرح می شود: آیا ایالات متحده هنوز هم با وجود برتری نظامی خود قادر به تحمیل نظم های سیاسی پایدار در مناطق پیچیده ای مانند خاورمیانه است؟

همزمان که واشنگتن با بحران های پی در پی در خاورمیانه دست و پنجه نرم می کرد، چین مسیر دیگری را دنبال می کرد. به جای مداخله مستقیم نظامی، پکن بر گسترش نفوذ اقتصادی، سرمایه گذاری در زیرساخت ها و توسعه شبکه های تجاری تحت ابتکار کمربند و جاده تمرکز کرد.

این استراتژی به چین اجازه داد تا بدون وارد شدن به جنگ های پرهزینه حضور خود را در مناطق استراتژیک مانند خلیج فارس و دریای سرخ گسترش دهد. در نتیجه، تصویر کلی نظام بین الملل در حال تغییر است. ایالات متحده همچنان بزرگترین قدرت نظامی جهان است، اما تبدیل این قدرت به یک نظم سیاسی پایدار دشوارتر از همیشه شده است. از سوی دیگر قدرت هایی مانند چین با تکیه بر ابزارهای اقتصادی و تجاری به تدریج در حال گسترش نفوذ خود هستند.

همه این تحولات نشان می دهد که جهان به آرامی از مرحله تک قطبی پس از جنگ سرد دور می شود. قدرت نظامی هنوز یک عامل مهم در سیاست جهانی است، اما دیگر تنها عامل تعیین کننده نیست. اقتصاد، فناوری، مسیرهای انرژی، مشروعیت بین‌المللی و شبکه‌های ائتلافی همگی به عناصر تعیین‌کننده توازن قدرت تبدیل شده‌اند.

اگر کنفرانس یالتا نماد آغاز نظم جهانی مبتنی بر توازن قدرت های بزرگ بود، تحولات امروز خاورمیانه شاید نشانه پایان دوره ای باشد که پس از جنگ سرد با برتری بلامنازع آمریکا شکل گرفت. از یالتا تا هرمز، روایت اصلی سیاست جهانی تغییر کرده است: جهانی که دیگر توسط یک قدرت واحد اداره نمی شود، بلکه به سمت نظم پیچیده تر و چند قطبی حرکت می کند. نظمی که در آن قدرت نظامی تنها یکی از عناصر تعیین کننده در معادلات ژئوپلیتیک خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی