بعدی- فیلم «فیورد» توانست نخل طلای جشنواره کن در سال 2026 را به خانه ببرد.
بر اساس گزارش فردا، این فیلم ظاهراً درباره یک پرونده کودک آزاری است، اما مخاطب خیلی زود متوجه می شود که کارگردان علاقه ای به ساخت یک تریلر جنایی ساده ندارد. در واقع، کارگردان به جای تلاش برای حل معمای مجرم بودن یا نبودن خانواده «جورجو»، سؤال پیچیده تری را مطرح می کند. مرز بین حمایت از کودکان و دخالت در زندگی مردم کجاست؟
داستان درباره خانواده ای از رومانی است که به شهری کوچک در غرب نروژ مهاجرت می کنند، مکانی در کوهستان که ساکنان آن هر لحظه انتظار سقوط بهمن را دارند. «میهای» مردی محافظه کار و مذهبی است که سعی می کند زندگی خوبی برای خانواده اش بسازد. آنها خانواده عجیبی هستند، اما نه به معنای تهدیدآمیز کلمه. پنج کودک تلفن همراه ندارند، هر روز به موسیقی مدرن گوش نمی دهند و انجیل نمی خوانند و نظم شدیدی در خانه برقرار است. به نظر می رسد کارگردان در نیمه اول فیلم به عمد این خانواده را به گونه ای ترسیم می کند که مخاطب آماده قضاوت باشد، انگار قرار است والدین افراطی باشند که شادی را از فرزندانشان گرفته اند.
با این حال، درست زمانی که مخاطب آماده محکوم کردن خانواده است، فیلم تغییر جهت می دهد. کبودی روی بدن یک دختر نوجوان کافی است تا مدرسه، مشاوران و سازمان های رفاهی کودک وارد این ماجرا شوند. از این لحظه به بعد فیلم وارد مسیری می شود که هر تصمیم، هر جمله و حتی هر کلمه معنای حقوقی پیدا می کند. کارگردان به خوبی نشان می دهد که چگونه یک سیستم اداری منظم می تواند زندگی یک خانواده را بدون نیاز به خشونت مستقیم به طور کامل از هم بپاشد. در این میان پدر خانواده درگیر نوعی تعارض معنایی می شود; او بین مجازات و خشونت تفاوت قائل می شود، اما این تمایز در زبان قانون جایی ندارد.
نقطه قوت اصلی «فیورد» دقیقاً در همین تغییر زاویه است. Mongio هرگز نمی گوید که خانواده جورجیو کامل است. «میهای» مردی خشک، متعصب و تا حدی خودپسند است. او معتقد است که تنبیه بدنی خفیف بخشی از تربیت کودک است و دیدگاههای محافظهکارانهای در مورد مذهب، جنسیت و خانواده دارد. اما فیلم مدام این سوال آزاردهنده را تکرار می کند: آیا متفاوت بودن به معنای خطرناک بودن است؟
فروپاشی آهسته خانواده زیر نگاه جامعه مدرن
در دنیایی که «فیورد» به تصویر می کشد، به نظر می رسد که پاسخ مثبت است. جامعه فیلم نروژ، با همه ظاهر مترقی و مودبانه اش، تحمل بسیار کمی برای تفاوت دارد. آنها از خانواده “جورجو” نمی ترسند زیرا آنها کودک آزاری هستند. از آنها می ترسند چون شبیه خودشان نیستند. بچه هایی که بدون اینترنت بزرگ می شوند، پدری که از دین حرف می زند و دختری که در کلاس درس برخی موضوعات را گناه می داند، نشانه های خطر برای این جامعه است. حتی قبل از اینکه هیچ مدرکی از خشونت وجود داشته باشد.
فیلم آگاهانه از ارائه یک حقیقت قطعی اجتناب می کند. مخاطب هیچ گاه به طور کامل نمی فهمد که چقدر خشونت در این خانواده رخ داده است و چقدر ناشی از سوءتفاهم است. این ابهام فیلم را از یک درام اجتماعی ساده به اثری چند لایه و اخلاقی تبدیل می کند. کارگردان عمدا قضاوت را به حالت تعلیق در می آورد و تماشاگر را مجبور به تصمیم گیری در شرایط سخت می کند. وضعیت دشواری بین همدلی و شک.
فیلم با تصویری آرام از طبیعت آغاز می شود. آب انبارها، کوه های سرد و سکوتی که در نگاه اول بیشتر شبیه امنیت است تا تهدید. اما درست در این فضا اتفاقاتی می افتد که در ابتدا خطرناک به نظر نمی رسند و به زودی توسط طبیعت کنترل می شوند. این تضاد ظاهری بین خطر بالقوه و واکنش انسانی یکی از کلیدهای درک فیلم از همان ابتدا است: در دنیایی که «مونجیو» به تصویر می کشد، فاجعه همیشه در مرکز کادر نیست. بلکه در حاشیه ها، در سکوت ها و در واکنش های به ظاهر منطقی انسان و طبیعت شکل می گیرد.
میزانسن های دقیق، دوربین های سرد و دور و تدوینی که به مخاطب اجازه غرق شدن در احساسات ساده شده را نمی دهد، فیلم را به اثری متفاوت تبدیل کرده است. فیلمبرداری با رنگ های سرد آبی و خاکستری فضای جغرافیایی را به نوعی حالت روانی تبدیل می کند. جایی که حتی مناظر طبیعی هم نوعی بی طرفی سرد و بی احساس دارد. در این دنیای مصور، طبیعت نه دشمن انسان است و نه حامی او، بلکه به سادگی وجود دارد و نسبت به بحران های اخلاقی انسان ها بی تفاوت است.
یکی از هوشمندانه ترین تصمیمات فیلم، انتخاب «سباستین استن» برای نقش پدر است. او نقش میهای را نه به عنوان یک قربانی مقدس، بلکه در نقش مردی سخت، مغرور و گاهی آزاردهنده بازی می کند. مهم این است که فیلم سعی نمی کند او را دوست داشتنی کند. در واقع، «میهای» احتمالاً همسایه ما بود، نه آدم آسانی برای معاشرت با او. اما این پیچیدگی است که فیلم را نجات می دهد. اگر شخصیتها کاملاً بیگناه بودند، «فیورد» به ملودرامی ساده درباره بیعدالتی تبدیل میشد. در واقع، همانطور که گفته شد، کارگردان میخواهد مخاطب دقیقاً در منطقه خاکستری بماند. جایی که مرز باریکی بین انصاف، عدالت و قانون وجود دارد.
«رناته رینسوه» نیز یکی از بهترین بازی های دوران حرفه ای خود را در نقش «لیزبث» ارائه می کند. او ستون عاطفی فیلم است. زنی که بین عشق خانواده، فشار جامعه و فروپاشی تدریجی زندگی اش گیر کرده است. در یکی از دردناک ترین صحنه های فیلم، مادر متوجه می شود که بدنش دیگر برای نوزادی که از او گرفته شده شیر تولید نمی کند. بدون حتی یک دیالوگ اضافی، “مونگیو” تمام تراژدی مادر شدن را در این لحظه خلاصه می کند، لحظه ای که بدن یک زن زودتر از ذهنش می پذیرد که فرزندش دیگر با او نیست.
«فیورد» در نهایت فیلمی درباره ناتوانی انسان در رسیدن به قضاوت نهایی است. کارگردان به جای ارائه پاسخ، موضوع را پیچیده می کند و نشان می دهد که در دنیای امروز شاید مهم ترین مسئله نه یافتن حقیقت بلکه مواجهه با ابهام است.





