فلسفۀ آرتور شوپنهاور؛ زندگی خوابی است که در بیداری می‌بینیم

رئالیسم و ​​ایده آلیسم دو دیدگاه فلسفی متضاد هستند. به بیان خیلی ساده، رئالیسم معتقد است که جهان آن گونه که ما آن را تجربه می کنیم به طور عینی و مستقل از ادراک و دانش ما وجود دارد. این دیدگاهی است که اساس فلسفی علوم طبیعی را تشکیل می دهد.

به گزارش فرادید؛ اما ایده آلیسم معتقد است که جهان همانطور که ما آن را تجربه می کنیم در واقع توسط ساختارهای شناختی در ذهن ما شکل می گیرد. بر این اساس، بین «جهان تجربه شده توسط من» و «جهان بیرونی به خودی خود» تمایز وجود خواهد داشت. در فلسفه کانت این دو مفهوم را به ترتیب «پدیده» و «جوهر» می نامند. از دیدگاه ایده آلیستی، آرمان (یعنی آنچه از جهان می فهمیم) «ظهور» است و واقعی (یعنی آنچه جهان واقعاً فی نفسه است) «ذات» است.

شوپنهاور می گوید: «هیچ چیز به اندازه ایده آلیسم دائماً و دائماً بد فهم نمی شود، زیرا تصور می شود که این دیدگاه وجود واقعی جهان خارج را انکار می کند». اما حقیقت این است که ایده آلیسم با خود جهان تجربی سروکار ندارد، بلکه با نحوه تأثیرگذاری ذهن سروکار دارد. ما روی آن تمرکز خواهیم کرد.

به عبارت دیگر، ایده آلیسم خود جهان را مطالعه نمی کند، بلکه شرایط ذهنی را بررسی می کند که تجربه ما از جهان را ممکن می سازد. به یک معنا، این دیدگاه وجود جهان واقعی را انکار نمی کند، بلکه آن را به عنوان یک «واقعیت ذهنی یا ایده آل» که در ذهن سوژه ظاهر می شود، بازتعریف می کند.

جهان به مثابه «خیال» و «رویا»

آرتور شوپنهاور در اثر برجسته خود، جهان به مثابه اراده و تخیل، چنین آغاز می کند: «جهان تخیل من است» (شوپنهاور، 1818). از نظر او جهان به دو صورت توسط سوژه (ذهن آگاه) شکل می گیرد. اولاً، هر شیئی در جهان که ما به عنوان موضوع «شناسایی» در نظر بگیریم، تنها در رابطه با «شناسه» می تواند وجود داشته باشد. او توضیح می‌دهد که هر چیزی که برای «دانش» وجود دارد، و در نتیجه کل جهان، تنها «مسئله‌ای برای شناسایی یک دانا» است. یعنی ادراک برای ادراک کننده; یا به عبارتی یک ایده».

برای مثال تصور کنید یک گل می بینید. درک شما از گل ها از طریق حس بینایی و لامسه شما انجام می شود. این گل، همانطور که به نظر شما می رسد، فقط در رابطه با حواس شما به عنوان یک موضوع درک کننده وجود دارد. ما نمی دانیم این گل «به خودی خود» چه شکلی است یا چیست. ما آن را تنها به این دلیل می شناسیم که در مقابل حواس ما قرار می گیرد و توسط حواس و ساختار ذهنی ما درک می شود. شوپنهاور در واقع به یک حقیقت ساده اشاره می کند: دانش بدون «دانش» نمی تواند وجود داشته باشد. اما این حقیقت معمولاً در تجربه روزانه ما نادیده گرفته می شود و ما صرفاً ادراکات و دانش خود را به عنوان ادراکات مستقیم از «خود جهان» بدون توجه به نقشی که در شکل دادن به آنها بازی می کنیم، می پذیریم.

شوپنهاور توضیح می دهد که نحوه درک ما از جهان در واقع توسط ساختارهای “قبلی” ذهن ما شکل می گیرد. این ایده از کانت الهام گرفته شده است که در اثر خود با عنوان “نقد عقل محض” نشان داد که تجربه ما از جهان توسط ساختارهای شناختی ما تعیین می شود. این ساختارها اطلاعاتی را که از حواس دریافت می کنیم سازماندهی می کنند. کانت معتقد بود که ویژگی‌های جهان تجربه‌شده، از جمله زمان، مکان، و علیت، در واقع نتیجه ویژگی‌های ذهن ما هستند، نه بازتاب واقعیت خارجی و ناشناخته جهان.

در نتیجه شوپنهاور معتقد است که جهان مانند رویایی است که در آگاهی ما شکل می گیرد و ویژگی های آن توسط آن مشخص می شود. او می گوید که ساختارهای شناختی ما که در خواب دنیایی کاملاً عینی و ملموس ایجاد می کنند، به همان اندازه در بازنمایی ما از جهان در هنگام بیداری تأثیر دارند.

اگرچه دنیای خواب و بیداری از نظر مادی متفاوت است، اما هر دو به یک شکل شکل می گیرند. شوپنهاور از فلسفه شرق «ودانتا» به عنوان اولین مکتبی یاد می کند که به این حقیقت پی برد که جهان «هیچ جوهری مستقل از ادراک ذهنی ندارد» و «وجود و ادراک مفاهیمی قابل تعویض هستند». او این باور را که جهان وجودی کاملاً عینی دارد غیرقابل قبول می‌داند و واقع‌گرایی را به‌عنوان درک سطحی نقد می‌کند، زیرا این دیدگاه این حقیقت اساسی را نادیده می‌گیرد که: «هر آنچه می‌دانیم در آگاهی و ذهن ماست».

شوپنهاور توضیح می دهد که اشیاء جهان محتویاتی هستند که در آگاهی ما ظاهر می شوند. این بدان معنا نیست که هیچ جهانی فراتر از ذهنیت ما وجود ندارد، بلکه همه چیزهایی که می دانیم صرفاً بازنمایی هایی در آگاهی ما هستند.

فراتر از رویا؛ “اراده”

در حالی که کانت معتقد بود حتی تصور ماهیت “نومنون” یا “خود جهان مستقل از ذهن” غیرممکن است، شوپنهاور سعی کرد آن را بشناسد. شوپنهاور بر این عقیده بود که ما می توانیم با «درون نگری» عمیق و کنار گذاشتن عواملی که ساختارهای شناختی ما بر ادراک ما تحمیل می کنند، ماهیت جهان را درک کنیم. به عنوان مثال، از آنجایی که می دانیم ادراکات ما از اشیاء، زمان، مکان و علیت در ذهن ما سرچشمه می گیرد، می توانیم نتیجه بگیریم که جهان «در ذات خود» فاقد این ویژگی ها است.

شوپنهاور پا را فراتر می گذارد و استدلال می کند که «چیز فی نفسه» چیزی جز اراده نیست. از نظر او اراده نیرویی کور، بی تفاوت، غیرمنطقی و ناخودآگاه است که زیربنای تمام هستی است و آن را به حرکت در می آورد.

از دیدگاه او، جهان فراتر از ادراک ما نمی تواند شامل اشیاء متعدد باشد; زیرا وجود اشیاء مختلف تنها به ساختار ادراک ما بستگی دارد. در عوض، تنها یک نهاد وجود دارد، “اراده” که خود را در تنوع اشیاء در دنیای پدیداری که ما تجربه می کنیم، آشکار می شود.

این دیدگاهی بود که اساس بدبینی فلسفی شوپنهاور نسبت به ماهیت زندگی و جهان را تشکیل داد. از آنجایی که در بنیان جهان چیزی جز اراده ای کور و غیرمنطقی وجود ندارد، زندگی با تمام جلوه های جذابش در نظر شوپنهاور سرابی فریبنده می نماید که جز رنج و کسالت دائمی برای انسان به ارمغان نمی آورد. به این معنا، می توان گفت که دنیا در واقع «رویا» نیست، بلکه «کابوسی» دائمی است که انسان در بیداری به تماشای آن می نشیند; کابوسی که شوپنهاور فکر می کرد تنها دو راه برای رهایی از آن وجود دارد: هنر و تقوا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *