اولین نقش چارلی چاپلین با لباس و کلاه معروفش

6318354

وقتی حالم بهتر شد تصمیم گرفتم مستقیم به هتل بروم و بخوابم. چون از نظر جسمی و روحی خسته بودم. من یک روز بیشتر در نیویورک نماندم. اگرچه آن روز برای من روز متنوعی بود، اما احساس تنهایی می کردم. می خواستم هر چه زودتر و در جمع همبازی های گروه هنریمان به فیلادلفیا برگردم.

وقتی وارد تئاتر شدم، ریوز تلگرامی دریافت کرده بود که درباره من بود: «آیا مردی به نام شافلین یا امثال او در دسته شما نیستند؟ در صورت وجود، لطفا با شرکت تماس بگیرید خسته کننده باومن با برادوی تماس بگیرید.” هیچکس به نام چافلین در گروه ما نبود، اما همانطور که ریوز گفت منظورم این بود. بسیار هیجان زده بودم؛ زیرا تا آنجا که من می دانستم، ساختمان لانگکر مرکز برادوی و مرکز وکلای دعوی قضایی بود.

یادم آمد که یک خاله پولدار در آمریکا داشتم، ممکن بود بمیرد و برای من ارث بگذارد. بلافاصله به کسل-باومن تلگراف زدم و خودم را معرفی کردم. فردای آن روز جواب گرفتم که هر چه زودتر خود را به آن موسسه معرفی کنم. فردای آن روز که به آنجا رسیدم به بیهودگی خیالاتم پی بردم زیرا «کسل باومن» مرکز وکلا نبود، بلکه مکانی برای تهیه کنندگان فیلم بود. با این حال، درک این واقعیت به من هیجان زیادی داد.

آقای کسل که یکی از صاحبان شرکت فیلم کمدی کی استون بود، به من گفت که مک سنت از اجرای من در سالن موزیک نیویورک خوشش آمده و دوست دارد جای فورد استرلینگ را در یک فیلم بگیرد. من چند تا از کمدی های کیستون را دیده بودم، اما آنها را دوست نداشتم. اما از اهمیت تبلیغاتی شرکت در فیلم کاملا آگاه بودم.

کسل گفت قراردادی که با من می بندد 150 دلار در هفته برای حضور در سه فیلم در هفته خواهد بود. این دستمزد دو برابر مبلغی بود که از شرکت «کارنو» می گرفتم.

من گفتم کمتر از 200 دلار در هفته نمی گیرم و آقای قلعه گفت این به آقای سنت بستگی دارد و بعداً به من اطلاع می دهد.

من به فیلادلفیا برگشتم تا نامه آنها رسید. آنها نوشتند که حاضرند با من قرارداد یک ساله ببندند، سه ماه اول هفته ای 150 دلار و بعد از 9 ماه هفته ای 175 دلار به من می دهند. این پول بیش از هر حقوقی بود که تا به حال در زندگی ام دریافت کرده بودم. قرار بود بعد از پایان قراردادم با تئاتر «سالیوان- کانسیدین» با آنها کار کنم.

سرانجام پس از خداحافظی تلخ از گروه «کارنو» خارج شدم. من خودم بودم و زندگی تنهایی ام. به لس آنجلس رفتم و در یک هتل کوچک مستقر شدم.

یک شب که در تئاتر امپراس مشغول تماشای یک نمایش بودم، شخصی به من نزدیک شد و گفت که آقای سنت و میس میبل نورماند دو ردیف پشت سر من نشسته اند و می خواهند من به آنها ملحق شوم. با هیجان زیاد به سمتشون رفتم و بعد از تعارف آهسته و مختصر به تماشا ادامه دادم. در پایان برنامه برای صرف شام به یک رستوران رفتیم. «سنت» از سن کم من شگفت زده شد و گفت: فکر می کردم تو خیلی بزرگتر از این هستی. جواب دادم: «من می‌توانم با آرایش، هر چقدر که بخواهی پیرت کنم.» «سنت» به من گفت که ابتدا باید به استودیوی او بروم و با بازیگران آشنا شوم و بعد شروع به کار کنم.

صبح روز بعد به «آوندیل» در حومه سانفرانسیسکو رفتم و در نهایت به استودیوی «کی استون» رسیدم، اما دیدن بازیگران و پرسنل در حال بیرون آمدن و ورود به داخل آن چنان احساس ترس و وحشت به من دست داد که تا دو روز مجبور شدم نزدیک استودیو بروم و در اطراف آن قدم بزنم و جرات ورود به آن را نداشتم. بالاخره روز سوم «سنت» با من تماس گرفت و پرسید چرا آنجا نرفتم؟

از تماسش جرات گرفتم و روز بعد به دیدنش رفتم. او به من بازیگران را معرفی کرد. استودیوی مذکور متشکل از سه دستگاه بود که بازیگران در هر کدام به اجرای و فیلمبرداری می پرداختند. در یکی از این قسمت ها «فورد استرلینگ» معروف که قرار بود جای او را بگیرد بازی کرد.

آن روز، کار من صرف کاوش در استودیو شد. روش «استرلینگ» را در همه قسمت ها تقلید کردند. اگر آن را دوست نداشتم و آن را برای کارم مناسب نمی دیدم. از این رو گیج بودم که «سنت» چه نوع کاری از من انتظار دارد. سبک کار من دقیقا برعکس استرلینگ بود.

روزهای زیادی کار من آمدن به استودیو و نگاه کردن بود. «سنت» هم مرا دید و حرفی نزد. کم کم فکر کردم که «سنت» در انتخاب من اشتباه کرده و چاره ای نداشته و این فکر مرا به شدت عصبی کرده بود. بالاخره یک شنبه به من گفت: برو چکت را از اداره بگیر. به او گفتم: «من بیشتر نگران شغلم هستم تا چک. گفت: نگران نباش بالاخره می آید. بعد از چند روز بلاتکلیفی، یک روز وارد استودیو شدم. همه مشغول کار و اجرا بودند. ناگهان رو به «سنت» کرد و گفت: «عجله کن و خودت را کمدین کن»!

نمیدونستم از چه نوع آرایشی استفاده کنم. بنابراین هر چه به دستم می رسید می پوشیدم. شلوار گشاد، کفش بزرگ، عصا و کلاه باسن. منظورم این بود که هر تکه لباس من باید متضاد و نامناسب باشد. یک سبیل کوتاه به آرایشم اضافه کردم تا پیرتر به نظر برسم.

تا آن لحظه هیچ اطلاعی از شخصیت فردی که خودم را در آن جا می گرفتم نداشتم، اما به محض اینکه وارد صحنه شدم، شخصیت او با من زنده شد. به محض رسیدن به جلوی «سنت» قدم هایم را کوتاه کردم و شروع کردم به تاب دادن عصا.

چهره من آنقدر طبیعی و خنده دار بود که «سنت» از خنده منفجر شد و نزدیک بود به زمین بیفتد. پذیرش نقش من توسط «سنت» باعث تشویق من شد و شروع کردم به توضیح ویژگی های شخصیتی که نگاه کمدی من باید داشته باشد. صحنه ای را به عنوان تست بازی کردم. آنقدر طبیعی بود که همه بازیگران، فیلمبرداران و سایر کارکنان دور من جمع شده بودند و می خندیدند. از زیر چشمانم دیدم که «استرلینگ» هم به سختی به من نگاه می کند.

وقتی تمرین تمام شد، متوجه شدم که خیلی خوب بازی کرده ام. تصمیم گرفتم در بازی های بعدی همین لباس را بپوشم. عصر که به خانه برمی گشتم، جمعی از بازیکنان ما همراهم بودند. همه از کار من تعریف کردند و گفتند: “هیچ کس حتی فورد استرلینگ نتوانسته همه ما را اینقدر بخنداند”!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی