پس چرا باران نمی آید؟/ نمی دانم ولی این ابر بارانی ست، می دانم

پس چرا باران نمی بارد؟/ نمی دانم، اما این ابر بارانی است، می دانم









جدا از این که انسان به هر حال با امید زندگی می کند، معجزه ادبیات این است که انگار مهدی اخوان ثلاث در روزگار ما زندگی می کرده و این شعر را برای وضعیت فعلی ما سروده است.







بعدی- این روزها که باران کم کم بر خاک ایران می بارد، شاید شعر «استرون» مهدی اخوان ثلاث را بیشتر از همیشه درک کنیم.

بر اساس گزارش فردا، مهدی اخوان ثلاث در برخورد با موقعیت های نمایشی به صورت غنایی بسیار ماهر است. او نه تنها در این شعر، بلکه در اشعار دیگر نیز این موضوع را ثابت کرده است.

شعر سترون از مهدی اخوان ثلاث

وقتی اخوان می نویسد «سیاهی از دود پشت دریاها برخاست»، نمی توان به یاد اوضاع کنونی ایران و به ویژه شهر تهران افتاد. بارها پیش آمده که سرمان را رو به آسمان کرده ایم و هر بار با دیدن هاله ای سیاه فریب حضور ابرهای باران زا را خورده ایم. اما افسوس می خورد که “آسمان را تاریک می کند اما باران نمی بارد”. این برادران به اصطلاح «کهدود» تنها سرمایه های آسمان تهران در این روزهای خشک و البته پاییزی هستند که هر بار ذهن ما را برای باران فریب می دهند. غیر از این که انسان با امید زندگی می کند، معجزه ادبیات این است که گویی مهدی اخوان ثلاث در زمان ما زندگی کرده و این شعر را برای روزگار ما سروده است.

سیاهی از داخل دود پشت دریاها
با نگاهی حیله گر و با اشک آویزان بالا آمد
بعد از او سیاهان دیگری از جاده آمدند
بر بیابان تشنه قیرگون دامن گسترد
سیاه گفت:
اینجا من بهترین فرزند دریاها هستم
ای تشنه ها به شما آب می دهم
چه دلپذیر و دلنشین است مهتاب پس از باران
بعد از باران دنیا را زیر نور مهتاب غسل خواهم کرد
بگذار هر درختی میوه اش را در پناه من بپوشد
خورشیدی که مدام خون و طراوت می مکد
نمی بینم… وای… چقدر بی جان و پژمرده است این شاخک…
سیاهی با چنین جادویی بر صحرا مسلط شد
نیرویی که مدام خون و طراوت را می مکد
نهان پشت این ابر کاذب پنهان شده بود و می خندید
مه با این ترفند از ته واژن لبخند زد
غار تاریک را با خمیازه ابدی نگه داشت
گروه تشنه به حرف افتادند:
_ دیگه از اینا خبری نیست
این همان ابر است، اما هزاران نور دارد
اما پیرمرد درو با لبخندی افسرده گفت:
فضا را تاریک می کند، اما هرگز باران نمی بارد
رعد و برق با فریادی غول آسا غرش کرد
غاریو از تشنگی بلند شد:
“بارون میاد…هی!…بارون میاد!”
بعد از هیچ وقت… خدا رو شکر… آخرش خیلی هم بد نبود…
خون در رگهای سرد بیماران گرم شد
تشنه زیر ناودان ها، با چهره های مات
فشرده بین کف کاسه های بی قراری
تحمل کن پدر… آدم باید تحمل کنه…
_ میدونم
من این حسرت و انتظار را تحمل می کنم …
اما بارون نبارید…
_ پس چرا بارون نمیاد؟
_ نمی دونم ولی این ابر بارانیه، می دونم
ای ابر بارانی! ای ابر بارانی
از لب های خشک و تشنه ام شکایت می کنند
ای گروه تشنه! آب خواهم داد
صدای رعد دوباره آمد، با فریاد غول پیکر
اما بارون نبارید…
پس چرا بارون نمیاد؟
روزها با تشنگی مردم کویر فرا رسید
گروه تشنه به حرف افتادند:
_ اینه
آیا همان ابر است، Cander Pi هزاران نور دارد؟
و آن پیرمرد با لبخندی زهرآگین گفت:
فضا را تاریک می کند، اما هرگز باران نمی بارد












دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی