روایتی از بمباران دانشگاه جنگ و حوالی آن

روایتی از بمباران دانشگاه جنگ و حوالی آن

من می توانستم در یکی از پوشش های سیاه و جسد منتظر شناسایی باشم. اما زنده ام تا روایت کنم دیروز صبح چه بر سر محله مان آمد… بی خوابی ام برگشت. در حال خواندن موزه معصومیت اورهان پاموک در لپ تاپم هستم. ساعت دیجیتال که شبیه مجموعه ای از برداشت های فیلم است، ساعت دو بامداد را نشان می دهد. من خسته هستم نمی خواهم به صفحه دیگری از 295 بروم.

لپ تاپ را خاموش می کنم و مستقیم به رختخواب می روم تا خوابم ببرد. سرم به بالش نمی رسد، ذهنم مثل نور روشن می شود. یک ساعت کامل با تلاش برای خوابیدن تلف شده است. تلویزیون را روشن می کنم. نیاز به شنیده شدن دارم، مثل وقتی که در میان مردمی که در باشگاه صحبت می کنند، خوابم برد. ظرف های روی میز را جمع می کنم و داخل سینک می گذارم.

سه عدد پیاز بزرگ را در قابلمه استیل خرد می کنم و روی آن روغن می ریزم و شعله گاز را روشن می کنم. صداهایی را از دور می شنوم یا چند روزی است که توهم زده ام. می خواهم خودم را خسته کنم تا بخوابم. روبه‌روی جامفود نشسته‌ام، سیب‌زمینی‌ها را پوست می‌کنم و زندگی روستایی را تماشا می‌کنم. به نظر می رسد صدا. تلویزیون را خاموش می کنم. چیزی به شدت هوا را می شکافد و بمب، بمب، بمب.

ساعت 5:37 صبح است. روز پنجشنبه، در همان زمان، بمب ها در جایی نزدیک فرود آمدند. صدا قطع نمی شود. انفجارها عالی هستند تمام خیابان پر از دزدگیر ماشین است. پنجره را برای لحظه ای باز می کنم و به آسمان نگاه می کنم. خانه های بن بست ما هنوز آنجا هستند، اما اینجا چیزی فراتر از طبقه سوم نیست. ناگهان بمباران شروع می شود.

یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده، یازده. میترسم باور نکنم ساعت از یازده گذشته. با صدای بلند جیغ می زنم و گریه می کنم. دوستم ویدا روز پنجشنبه برایم پیامک فرستاد که باید برود چسب پنج سنتی جانسون را بخرد و روی شیشه ها بگذارد. سپس در ETA، الگوهای مناسب برای چسباندن را برای من ارسال کرد. من هنوز نمی خواهم تسلیم شوم. من نمی خواهم باور کنم.

در محله ما زندگی می کنید، یعنی همسایه سمت راست شما کشیش است. بالاتر از شما دانشگاه جنگ و دانشگاه افسری امام علی. چهار قدم جلوتر، میدان انقلاب و شهدای ژاندارمری و ستاد فاتب. بمب، بمب، بمب. گریه میکنم نمیدونم چیکار کنم به سمت آشپزخانه می دوم و اجاق گاز را خاموش می کنم، مبادا شعله روشن خطرناک باشد. خانه می لرزد. جیغ میزنم نمیدونم چیکار کنم انگار زلزله شده زمین زیر پایم می چرخد.

از روی تخت فرار می کنم، لحاف را برمی دارم و مانند چادر سرم را می پوشانم. من فکر می کنم اگر سقف سقوط کند، شاید مانع از برخورد آجرها شود. من باید مسیح را صدا کنم، نمی توانم بدون خداحافظی با تنها فرزندم بمیرم. بمب، بمب، بمب. من می خواهم نگران او باشم، می خواهم بدانم مادرش چگونه است. دو روز پیش از تلفن همراهم به آلمان زنگ زدم تا صدایش را لحظه ای بشنوم. قبر پدرش پول است که هر دقیقه آن خدا تومان است. فکر می کنم در مدرسه یا با دوستانش بود، چون شنیدم که با خوشحالی فریاد می زد: «مامان من است، مامان من است».

بعد اشک ریختم و گفتم: پس نباید به من زنگ بزنی؟ گفت: مامان گوشی ایران رو نمی تونیم بگیریم. میدونستم فقط از سر ناراحتی اینو گفتم گفتم: مامان دوستت دارم. جواب داد: من هم دوستت دارم. گفت: قول بده مواظب خودت باش، بگو قول می دهی و الان وسط خانه ای هستم که مثل بادکنک در باد می لرزد، منتظرم بمب بعدی روی سرم فرود آید.

ساعت حدود 5:48 است. کت پوشیدم و به پشت بام دویدم. این چند روز تا بمباران تمام شده است، با آسانسور به طبقه پنجم رفته و به شهر زخمی که در آتش است نگاه کرده ام. تعدادی از همسایه ها در طبقه چهارم و پنجم هستند. هوا تاریک است و ستاره ها هنوز در آسمان می درخشند. تمام خیابان آذربایجان در میان دود غلیظ مثل قیر سیاه شده است.

دود انفجارهای مهیب، تنورها، به سینه آسمان می چسبد. با صدای بلند گریه می کنم. پریا به سمتم می آید و بغلم می کند. شاید حوصله ام سر برود. طاقت تماشای جرقه مخربی را ندارم که همه چیز را دود می کند و منفجر می کند.

یکی از دوستانم را به خاطر دارم که به من گفت در جنگ 12 روزه گریه می کرد و با ایران صحبت می کرد. خانم ایران نذار این اتفاق برات بیفته ایران خانم زخمت را به دلم بسپار، ایران نباش من میمیرم. نه تو، نه ما. تلویزیون و برق را خاموش می کنم. کت پوشیدم و کوله پشتی ام را برداشتم و برای کمک به خیابان دویدم. وسط خیابان آذربایجان ایستاده ام.

نمی دانم از کدام راه بروم. چپ یا راست ستون های دود شهر را فرا گرفته بود. به سمت چپ می روم. صداها آنقدر مهیب، هولناک و نزدیک بود که فکر کردم پایگاه بسیج مسجد ولیعصر بمباران شده است. اما پایگاه هنوز آنجا بود. در عوض زخم ها بعد از یسری، درست از خیابان آزیده پیدا شد.

ساعت 6 صبح بود و هوا هنوز تاریک بود. مردم لباس خانه، شورت و دمپایی و هر چه دستشان می آمد، به محض فرو نشستن بمب ها، چیزی می پوشیدند و بیرون می آمدند. اگرچه همسایه ها کنار هم ایستاده بودند و همچنان به آسمان نگاه می کردند. چیزی را در هوا نشان می دادند و برخی از سرمای صبح زود شانه هایشان را بالا می انداختند. وسط خیابون قدم میزنم.

زنی سر یسری ایستاده است. شال بافتنی را روی ماسک می بندد و روی بینی خود را می پوشاند. بیخودی می گوید شیشه های خانه ام شکسته است. چیزی به خانه ام پرتاب شد که نمی دانم چیست! شبیه سنگ بود. اومدم بردارم ببینم چیه، خیلی داغ بود دستم سوخت. به سمت آغیده راه افتادیم. خیابان مملو از مردم سیاه پوش است. اکثر آنها نقاب دارند و بسیاری از آنها اسلحه دارند.

چند ماشین از خیابان یک طرفه آذربایجان عبور می کنند. ماشین های معمولی پراید پرشیا تیبا. برخی از آنها حتی پلاک هم ندارند. داخل ماشین ها سرنشینان اسلحه در دست دارند. سر خیابان آزیده، درست کنار فلافل فروشی، خانم جوانی ایستاده است. نزد من می آید و می گوید: گریه نکن، نترس، تمام شد. نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم. ما سه زن به سمت دانشگاه جنگ می رویم.

حالا روز است و نور در محله آذربایجان افتاده است. روی شیشه های شکسته راه می رویم. روی سنگ های خرد شده از نمای ساختمان ها. روی آسفالت جدیدی که چند ماهی تمام محله را مثل لباس سیاه پوشانده بود و حالا زمین شخم زده شده و همه چیز را تف کرده است. درب آبی کرکره ای متروی هار بسته است.

ساختمان ها هنوز آنجا هستند. هیچ خانه ای فروریخت اما شیشه ها شکسته است. بسیاری از پنجره ها بین قاب کج و کیف آویزان مانده اند. زن دوم جوان است. می گوید تازه نماز خوانده بود که صداها شروع شد. گفت ترسیده است، نمی‌داند چه کار کند. فکر کرد قرآن را در آغوش بگیرد و گوشه دیوار بایستد. خانه آنها یک خانه شش واحدی نوساز است و او در طبقه اول زندگی می کند.

شدت انفجار به حدی بود که آسانسور طبقه ششم کنده شد و به پایین سقوط کرد. گفت چهار ماه است که به این مکان آمده است. در جنگ 12 روزه خانه اش بلوار ارتش بود و آنقدر کتک می خورد که هر روز فکر می کرد کارش تمام شده است. برای همین خانه اش را عوض کرد و آمد اینجا چون فکر می کرد محله امنی است!

موتورهای چندگانه با موتورهای بزرگ در راهند. آنها زودتر از متروی هار تعطیل شده اند، هیچ کس نباید به آنجا برود. دانشگاه جنگ با قطار برخورد کرد و مستقیم رفت سمت دانشگاه امام علی. نمی توانم جلوی گریه ام را بگیرم. یکی از مردان سیاه پوش جلو می آید. خانم ها، اینجا نایستید، خطرناک است. ممکن است دوباره ضربه بزند. نمی دانم در چشمانم چه می بیند که می گوید تمام دانشگاه تخلیه شد، هیچکس اینجا نبود و صورتم از گریه مچاله شده است.

مردی میانسال با ژاکت قهوه ای تیره در کنار زنی ایستاده است. می پرسم: بیدار بودی؟ می گوید: به نماز برخاستم. صدای هواپیما را شنیدم. فهمیدم که حمله نزدیک است. بالاخره اول می آیند شناسایی و بعد می آیند حمله می کنند. اولین بمبی که انداخت، دویدم سمت اتاق بچه هایم. همسرم کنار بچه ها خوابیده بود. نمی دونم حالت چطوره فقط بغلشون کردم و از تخت دور شدم. وقتی بمب دوم را انداخت، پنجره آهنی را روی تخت انداختند، درست همان جایی که همسر و فرزندانم خوابیده بودند. اگر حرکت نکرده بودم…

او ادامه می دهد. ناگهان صدای هواپیما دوباره می آید. بمب دیگری فرود می آید. مردی موتور سوار و لباس هلال احمر در میان جمعیت پراکنده و ترسیده با صدای بلند می گوید: به خانه هایتان برگردید، برای خدا خطرناک است. با روبان های زرد، با آمبولانس ها یا ماشین هایی که کج ایستاده اند، راه را می بندند تا کسی پایین نرود، یعنی میدان حر. کل خیابان منتهی از دانشگاه جنگ به دانشگاه افسری بسته شده است.

مردی قد بلند از کنار ما می گذرد و سرفه می کند. خانم، هر از چند گاهی از این ماسک استفاده کنید. همه جا بوی دود می دهد، بوی باروت آتش زده، بوی چیزهای سوخته. زن جوانی که آسانسورش سقوط کرده اجازه بازگشت به خانه را ندارد. می گویند صبر کنید، خطر وجود دارد. یک ون پر از بلندگو از راه می رسد. آهنگ ایران ایران رگبار مسلسل ها با صدای رضا رویگری.

در خیابان بعدی یک وانت دیگر شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل گذاشت! بعضی ها به ون نگاه می کنند. حالا همدیگر را می شناسیم. مردم محلی که در محله و کوچه پس کوچه هایشان می گردیم تا بفهمیم این انفجارهای مهیب کدام خانه ها و کدام مردم را برده است.

با دمپایی، با هر چه داریم و چه پوشیده ایم، پیاده می گردیم و روی زمین ترک خورده ای قدم می گذاریم که تا دیروز روی صورتش، کنار بانک ملی و اداره مالیات و پارکینگ طبقاتی بازسازی شده ای که تازه افتتاح شده بود، آسفالت نو و سیاهش زیر آفتاب ظهر می درخشید. هنوز آسمان پر از کفتار و یاکریم است که با ترس از جایی فرار می کنند. به کوچه خانزاده رسیده ام.

ساعت دقیقاً ساعت 6:50 صبح روز جمعه 24 اسفند 1404 است. ده، دوازده مرد و زن در مقابل نانوایی بربر صف کشیده بودند. من هم نمی دانم چرا ایستاده ام. من به بن بست خود می چرخم، زنی از ساختمانی درست روبروی ساختمان ما بیرون می آید. به سمتم می آید و بی درنگ می گوید: نمی دانی چقدر ترسیده بودم، بالاخره من تنها زندگی می کنم. دیروز اثاثیه آوردم، ماشینی با بدبختی پیدا کردم. نیمی از اثاثیه من هنوز مال خانه قبلی است.

اینجا میدان هار است. اونقدر زد اونجا، گفتم بیا چند تا خیابون اون طرف، نمیدونستم فرقی نداره. شما را به خدا دعا کنید. در را باز می کنم و وارد خانه می شوم. ساعت 7:19 و به فاصله چند دقیقه در ساعت 7:26 صبح، دو بمب دیگر از آسمان، جایی در محله مجروحین فرود می آید. اینجا تهران، خیابان آذربایجان است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی