تحلیل سعید حجاریان از بیماری ترامپ

تحلیل سعید حجاریان از بیماری ترامپ

سعید حجاریان با انتشار یادداشتی در مشک نو نوشت:

وی ادامه داد: اخیراً جنبشی در آمریکا به نام هیچ پادشاهی خیابان‌ها را اشغال کرده است، می‌توان در مورد تعداد شرکت‌کنندگان و همچنین سن و پراکندگی جغرافیایی این اقدام اعتراضی صحبت کرد، اما آنچه مشخص است این است که بخش‌هایی از جامعه آمریکا نسبت به روی کار آمدن شاه به عنوان رئیس‌جمهور اعتراض کرده‌اند.

پیش از این در دوره اول ریاست جمهوری دونالد ترامپ درباره وجود رگه هایی از سلطانیسم در او گفته بودم: «ترامپ فردی است که به سبک حرمسراهای دوران قاجار ما با خانواده در کاخ خود می نشیند و مانند سلاطین از مردم استقبال می کند و مناصب را بر اساس مجاورت تقسیم می کند. و فصول سال در تفرجگاه های مختلف و ویلا و ویلا دارد و مثل یک پادشاه است این سلطان گرایی در آمریکا بسیار عجیب است و بحث زیاد است. […] این سلطانیسم در مقابل جامعه مدنی آمریکا قرار دارد و به نظر من چالش آینده جامعه مدنی آمریکا و نظام سیاسی آمریکا همین موضوع خواهد بود».

امروزه با وجود نقشی که افرادی مانند جرد کوشنر و بعدها استیو ویتکف ایفا کردند، به نظر می رسد که پایه های سلطانیسم ترامپ در حال قوی تر شدن است. اما فراتر از اینها، با مقوله دیگری مواجه شده ایم. کسانی که غرق در خواندن اخبار هستند و یا تحت تاثیر تجاوزات اسرائیلی-آمریکایی هستند، به ناچار مواضع دونالد ترامپ را دنبال می کنند، زوایای متناقض سخنان او را بهتر و بیشتر درک کرده اند.

او تاکنون چندین بار برنامه هسته ای ایران را برچیده، سایت های موشکی و پهپادی این کشور را از بین برده و حتی چندین بار رژیم را تغییر داده است. مجموعه این مواضع را نه به مشخصات روانی او تقلیل می دهم و نه «برای مصرف داخلی» می خوانم. بلکه ترجیح می دهم با توجه به روندی که آمریکای ترامپ طی کرده است، نشان دهم که آمریکا اکنون با چه نوع موجودی مواجه است و چه درس هایی می توانیم از دشمن خود بیاموزیم. به عبارت دیگر، برخلاف ادعای ترامپ، من می خواهم استدلال کنم که ادعای تغییر رژیم در واقع در مورد آمریکا صادق است.

بی جهت نیست که بگوییم از زمان توکویل و نگارش کتاب «دموکراسی در آمریکا» تا به امروز، جوهره دموکراسی درز کرده و این تضعیف دموکراسی تا جایی ادامه دارد که رابرت دال می گوید: این شیوه توزیع قدرت را باید «چند قوم» نامید. اما ترامپ تار و پود دموکراسی را کاملاً پاره کرده و بخش‌های مهمی از جذابیت‌های آن را از بین برده است. تا جایی که اگر توکویل به دنیای امروز احضار می شد، از تحلیل خود از دموکراسی آمریکایی شگفت زده می شد و در برخی موارد تجدید نظر اساسی می کرد. در زیر توضیح خواهم داد که ترامپ با آمریکا چه کرده است.

1) ترامپ توافقات بین المللی را زیر پا گذاشته و سازمان های بین المللی را بی اعتبار کرده است. او با ادعای تضعیف آمریکا، «توافق پاریس» را رد کرد، «برجام» را مناسب آمریکای بزرگ ندانست و در جنگ اخیر با تحقیر و تنزل دادن به متحدان «ناتو» می‌خواهد این توافق امنیتی را نیز خدشه‌دار کند. اما اینها فقط جنبه های بیرونی داستان هستند. وقتی به اقدامات او در داخل آمریکا به ویژه در زمینه سیستم تخصیص بودجه نگاه می کنیم، متوجه می شویم که او نه تنها با سیاست های اوباما و بایدن مخالفت کرده است، بلکه سنت شکنی کرده و عملا رژیم را تغییر داده است. او سازوکارهای فرار مالیاتی را به طبقه ثروتمند آمریکا آموزش داده و در عوض طبقه متوسط ​​و کارگر آمریکا را به قدری فقیر کرده است که موضوع اختلاف طبقاتی در آمریکا برجسته شده است.

2) از زمان مک کارتی، ما شخص یا سازمانی نداشتیم که به شکلی ساختاریافته و با اندک بهانه، فردی را کمونیست خطاب کند یا به طور برجسته به گرایش های چپ نسبت دهد. با این حال، مخالفت کور ترامپ با مفهوم عدالت باعث شکوفایی ایده های چپ در آمریکا شده است. اکنون بر اساس قضاوت ترامپ، حزب دموکرات آمریکا چپ گرا محسوب می شود، سلبریتی های هالیوود در فهرست چپ ها قرار می گیرند و رگه هایی از چپ گرایی به طور غیر طبیعی در روزنامه ها و رسانه ها برجسته است. علاوه بر اینها، مهاجرانی از جمله اسپانیایی، چینی و مسلمان زیر پرچم چپ برچسب زده می شوند. به عبارت دیگر، عدالت ستیزی ترامپ تنها یک سازمان را قابل قبول دانسته است و آن حزب جمهوری خواه است. ما بدون در نظر گرفتن دو عنصر تطمیع و تهدید نمی توانیم این وضعیت را تحلیل کنیم.

ثالثاً) از دوران مونتسکیو برای کنترل و تعادل قوا، همه به استقلال قوا فکر کرده اند که یکی از نشانه های بلوغ دموکراسی است. اما امروزه این سنت به دنبال تغییر رژیم ترامپ تغییر کرده است. به این ترتیب کنگره کورکورانه تحت کنترل ترامپ است، قوای مجریه و قهری توسط او به صورت فاسد اداره می شود و ظرفیت هایی مانند قضات دیوان عالی دادگستری نیز تحت کنترل رئیس جمهور است. بنابراین به نظر می رسد رئیس جمهور آمریکا تحت لوای برخی قوانین و همچنین ابتکارات شخصی، مسیر توزیع قدرت را برعکس کرده و اکنون به نماد تثبیت قدرت تبدیل شده است. او کسی است که حامیان خود را عفو می کند و اوست که حمله به کشورها را با واژه بازی توجیه می کند و از پاسخ طفره می رود.

4) در زمان هیتلر، آلمانی ها تلاش کردند تا علاوه بر آلمان، پتانسیل هایی برای به فعلیت رساندن آریایی گرایی آلمانی بیابند. هیتلر طرحی را تحت عنوان «فضای حیاتی» اجرا کرد و سپس در متممی گفت که نقشه محدود آلمان برای اجرای این طرح کافی نیست. از این رو، اتریش و لهستان را بلعید. سپس به فرانسه روی آورد و حکومتی دست نشانده در آن کشور تعیین کرد و از سوی دیگر در آفریقا، مارشال رومل فضای حیاتی را تحت پیوندهای استراتژیک گسترش داد. او به روسیه نیز حمله کرد و پس از درگیری با روسیه بود که تعداد زیادی از نیروهایش کشته شدند، ائتلافی از دشمنان به او حمله کردند و او را از صحنه محو کردند. اکنون ترامپ هیتلر معتقد است که فضای حیاتی برای آمریکا کوچک است و او می خواهد کانادا و گرینلند و کانال پاناما و خلیج مکزیک را با هم ادغام کند.

پنجم) ترامپ از خودشیفتگی حاد رنج می برد تا جایی که اگر کسی در کنگره او را تشویق نکند به او روی می آورد و او را بی ادب و بی خرد خطاب می کند! او مدام خود را با اوباما و بایدن مقایسه می کند و مدام خود را بالاتر و آمریکایی تر از آنها نشان می دهد. همین حالت خودشیفتگی و خودشیفتگی در مورد دعوت از تیم فوتبال اینتر میامی به اتاق او نیز صادق است. وقتی صحبت از اسرائیل و خاورمیانه می شود، خودشیفتگی ترامپ افزایش می یابد. اعراب به او هدیه می دهند و او خوشحال می شود. او حتی به مدال های دست یافتنی و دست نیافتنی دندان نشان می دهد و وقتی از جایزه صلح نوبل ناامید می شود به سراغ مدال بازیکن تیم هاکی کشورش می رود!

6) ترامپ فردی است که بخشی از هویت خود را در تقابل با نظام و به عبارت دقیق تر «ضد نظام» تعریف می کند. هم نهادهای دولتی و هم نهادهای مدنی ریشه دار. در دولت، او به طور ناگهانی سرمایه های تحقیقاتی را هجوم می آورد، یا سیستم پرسنلی را در یک لحظه هدف قرار می دهد. او حتی در سطح ملی متوقف نمی شود و خود را در مقابل نهادهای محلی نیز قرار می دهد. تقابل اولیه با زهران ممدانی و تعامل نمادین با وی و همچنین رویارویی با استانداران مخالف از نشانه های این روحیه و میل به تسلط هر چه بیشتر است. ترامپ حتی معتقد است که آمریکا نباید هزینه دکترین امنیت ملی خود را که نتیجه انباشت نهادی است، بپردازد و معتقد است هرکس امنیت می خواهد باید هزینه آن را بپردازد. به عبارتی همه چیز را با منطق انباشت سرمایه و مهندسی سازه تحلیل می کند و حداقل منفعت را از نگاه بلندمدت، تاریخی و نهادی به کشورش می جوید. ادغام این روحیه با پوپولیسم باعث می شود نه نهادی باقی بماند و نه ادعای او مانند «عملیات سریع» و «تغییرات آنی» قابل تأیید باشد.

همه این مولفه ها مانند پیمان شکنی، عدالت ستیزی و طرد گرایی، ضد استقلال قوا، امنیت ملی توسعه گرا، خودشیفتگی و ضد نهادگرایی نشان می دهد که ترامپ بیشتر سنت های تاریخی آمریکا را به نوعی زیر پا گذاشته است. اما با این حال، او نمی تواند به طور کامل بر آمریکا حکومت کند. اما این امکان وجود دارد که او اداره این کشور را در قالب امارات و خانواده ها سامان دهد. این به معنای حفظ ردپای سلطانیسم است اما وارث آمریکا نیست. با این حال، انحراف آمریکا از انباشت سنت‌های تاریخی و بنیان‌گذاری‌اش هر لحظه ممکن است کنترل شود و ترامپ به استثنای قاعده تبدیل شود، اما در کشورهای دیگر لزوماً چنین نخواهد بود و ممکن است درگیر شدن در هر مولفه‌ای از آن دست که ترامپ تلاش کرده، همه افق‌ها را مسدود کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی