روایت اورژانس اجتماعی از بمباران منطقه مسکونی سعادت‌آباد

روایت اورژانس اجتماعی از بمباران منطقه مسکونی سعادت‌آباد

در 4 اسفند، هیچکس تصور نمی کرد لحظاتی بعد، یک نقطه مسکونی و خدماتی در تهران به صحنه جنایت و فاجعه ای باورنکردنی تبدیل شود. جایی که با فروریختن ساختمان ها، بازماندگان حیرت زده بین امید به بقای عزیزانشان و رویارویی با واقعیتی تلخ سرگردان مانده بودند. تضاد بین انکار و پذیرش که فاجعه را تلخ‌تر کرد و تیم‌های عاشق همراهی بودند که باید آنها را از فروپاشی کامل معنوی نجات می‌دادند.

به گزارش ایسنا، حوالی ظهر چهارم اسفندماه در یکی از محله های سعادت آباد مردم در تلاش بودند تا قبل از عید کارهای عقب افتاده را انجام دهند. خیابان ها کمی شلوغ تر بود. برخی از مغازه ها باز بودند و برخی دیگر کرکره ها را بسته بودند. بانک ها و مراکز اداری هم باز بودند و کارها طبق روال پیش می رفت.

کارمندان پشت پیشخوان ها نشسته بودند و کارهای روزمره را انجام می دادند و به مشتریان خدمات می دادند. چند نفر در صف خودپرداز جلوی بانک ایستاده بودند. کمی آن سوی ساختمان بانک، خشکشویی باز بود و صاحب مغازه لباس های شسته شده مشتریانش را تحویل می داد. همه چیز عادی بود. آنقدر معمولی که هیچکس فکرش را نمی کرد که چند لحظه بعد قرار است یک نقطه مسکونی و خدماتی به یکی از نقاط حمله رژیم صهیونیستی و آمریکا به مردم تبدیل شود و فاجعه ای باورنکردنی را جلوی چشمانشان به تصویر بکشد.

صدای آوار، فریاد و سکوت به هم گره خورده بود. مردم جمع شده بودند. خانواده ها، همسایه ها، رهگذران و کسانی که از نزدیک ترین کوچه ها آمده بودند. جمعيت كوچك و بزرگ با چهره هاي مبهوت ميان ترس و اميد و اضطراب جلوي آوار ايستاده بودند. چشم ها پر از سوال و دل ها پر از امید و نگرانی. بعضی ها با صدای بلند اسم عزیزانشان را صدا می زدند، بعضی ها فقط در سکوت به خرابه ها خیره شده بودند.

در بحبوحه این هیاهو، امدادگران در محل حاضر شدند و برای یافتن کوچکترین اثر و نشانه حیات برای نجات جان مردم دست به کار شدند. دقایقی بعد تیم های محب با هشت نفر در محل حاضر شدند تا از بازماندگان حمایت روحی کنند. در ابتدای کار، دو ایستگاه، یکی در شمال و دیگری در جنوب محل ضربه، برای تسهیل در ارائه خدمات ایجاد شد. صدای گریه و فریاد همچنان شنیده می شد، اما تعامل همزمان امدادگران عملیات و تیم های عاشق مانند دو جریان مکمل برای نجات مردم بود. یکی منجی جان بازماندگان و دیگری منجی جان بازماندگان.

دکتر احسان رضای خواه رئیس تیم اورژانس اجتماعی مناطق 1-2-3 و 6 تهران می گوید: در منطقه اصابت هرکسی که نیاز به کمک داشت به داخل چادر راهنمایی می شد مردم نمی دانستند چه بر سر عزیزانشان آمده است.

یکی از بازماندگان مردی میانسال بود که گیج و مبهوت، با گردنبند و دست باندپیچی شده، نزدیک آوار ایستاده بود و دستانش را به هم می مالید و سعی می کرد چیزی بگوید: «خواهرم…، همین الان ماشین را پارک کردم…» جمله اش قطع شد و نگاهش بین آوار و ردی از خواهرش دوید، انگار به دنبال رد خواهرش بود. رضای خواه در خصوص ماجرای خواهر مرد میانسال می گوید: طبق اظهارات این مرد و خواهرش برای گرفتن پول نقد و دادن عیدی به سرایدارشان به بانک آمدند، خواهر این آقا در صف عابربانک ایستاده بود و فقط چند متر با برادرش فاصله داشت که فقط ده قدمی برادرش زیر آوار مانده بود و خواهرش زیر آوار مانده بود. از طرف خواهرم… اما هر جمله اش پر از درد بود و ساعت ها در کنارش بودیم و سعی می کردیم با آرام کردنش از نگرانی و بی قراری او بکاهیم، خانواده ها و مردم همچنان امیدوار بودند که «بعضی ها منتظر رسیدن سگ های جستجوگر بودند.

اما در این میان حقیقت تلخی برای بازماندگان فاش شد، سگ ها زیر آوار زنده ای پیدا نکردند. همه کسانی که زیر و داخل ساختمان بودند جان خود را از دست داده بودند، شاید بیش از ده نفر. کارمندان بانک، مشتریان، معاون بانک و شاید عابرانی که جان خود را از دست داده اند. همه خانواده‌ها، همکاران و همسایه‌هایشان در آنجا شاهد فاجعه‌ای بودند که هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست آن را توصیف کند.»

در بحبوحه این فاجعه، آنچه که بیشتر دیده شد، فضای روانی بازماندگان بود. “انکار”؛ نوعی مکانیسم دفاعی روانی که وقتی واقعیت تلخ و غیر قابل تحمل می شود، ذهن خود به خود سعی می کند آن را به تعویق بیندازد. “نه، باورم نمی شود…، حتماً آنها را به بیمارستان رسانده اند، حتماً در آن ساختمان نبوده اند و الان زنگ می زنند، اما اگر نبودند، پس چرا الان زنگ نمی زنند؟” بازماندگان، حتی زمانی که می دانستند احتمال کمی برای زنده ماندن عزیزانشان وجود دارد، به تک تک صداها یا حرکت های زمین چسبیده بودند. روانشناسان این حالت را «تعلیق امید» می نامند. جایی که امید با واقعیت تلخ همراه است و ذهن هر راه و نشانه کوچکی را درک می کند تا از فروپاشی کامل جلوگیری کند.

رضایخواه می گوید: «معمولاً در چنین مواقعی، انکار اولین مرحله شوک روانی است، وقتی افراد در مرحله انکار هستند، گاهی رفتارشان عجیب به نظر می رسد. برخی اصرار داشتند وارد منطقه خطر شوند، برخی دیگر به دنبال هر نشانه کوچکی بودند تا آن را تبدیل به امید کنند. ما باید با احتیاط وارد می شدیم، آنها را آرام نگه می داشتیم و اجازه می دادیم کم کم با واقعیت روبرو شوند، حتی در چند دقیقه، بدون تکرار آن اتفاق تلخ. کلمه آرامش بخش، می تواند بار سنگین اضطراب را کاهش دهد.”

این تضاد بین امید و واقعیت، بین انکار و پذیرش، دقیقاً همان چیزی بود که صحنه فاجعه را تلخ‌تر کرد. بازماندگان ساکت بودند، در کنار آوار، با ذهن خود می جنگیدند و تیم های عاشق تنها همراهانی بودند که می توانستند حداقل از نظر روانی آنها را از فروپاشی کامل روحی نجات دهند.

در چنین فضایی یکی از چالش های بزرگ حضور مردم عادی بود. افرادی که از سر دلسوزی و کمک آمدند اما ناخواسته روند آرامش و حمایت روانی بازماندگان را مختل کردند. رضایی خواه می گوید: تیم ما بارها با چنین صحنه هایی مواجه شد؛ مردم تجمع کردند، تماشا کردند، عده ای عکس گرفتند و حتی تردد خودروهای سنگین و تجهیزات امدادی را مسدود کردند، گرد و غبار ناشی از آوار و دود انفجار همراه با سر و صدای جمعیت، نه تنها باعث کندی کار امدادگران شد، بلکه تمرکز خود مردم را نیز تهدید کرد.

صحنه غم انگیز دیگر زنی بود که خانه اش به کلی ویران شده بود. تازه وارد صحنه شده بود؛ اضطراب و شوک صورتش را کاملاً پوشانده بود. در مقطعی از زندگی اش داروهای روانگردان مصرف می کرد، اما حضور جمعیت کنجکاو و شلوغی صحنه، اوضاع را بسیار بحرانی کرد. برخی اصرار داشتند که شرایط آن زن را به او نشان دهند، باید وضعیت آن زن را مستقیماً سخت تر می کرد و حرف های سنگین را به او سخت تر می کرد. برای ما، زیرا از یک سو باید برای آرام کردن او اقدام می‌کردیم و از سوی دیگر برای اطلاع‌رسانی و جلوگیری از انتقال اطلاعات توسط مردم تلاش می‌کردیم، تنها راه آرام کردن او، حمایت روانی و گفت‌وگوی مستقیم بود که تیم محب با حوصله و دقت انجام می‌داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی