چرا اضطرابِ آینده، لذتِ امروز ما را کشته است؟

آینده 2

آینده– “حتی طعم بستنی هم برای من تغییر کرده است.” شیما این جمله را در وصف روزهایی می گوید که شبیه روزهای عادی شده اند. روزهایی که مردم سر کار می روند، با دوستان خود قرار ملاقات می گذارند، می خندند و زندگی می کنند. با این حال به نظر او زیر پوست تمام این لحظات چیزی تغییر کرده و به قول خودش «در ته آن لذت مدام یک موسیقی غمگین پخش می شود».

بر اساس گزارش فردا، این فقط داستان شیما نیست، یک تجربه مشترک بین داستان های دیگر نیز وجود دارد. تجربه زندگی در موقعیتی که آینده نه آشکار است و نه قابل پیش بینی. گاهی اوقات حتی قابل کنترل نیست.

جنگ، مهاجرت، تعدیل نیرو، بحران اقتصادی و بلاتکلیفی سیاسی فقط مردم امروز را درگیر نمی کند. بخش مهمی از این فشار روانی ناشی از تغییر درک انسان از آینده است. درمانگران برای توصیف چنین موقعیتی از مفاهیمی مانند «استرس آینده نگر» و «عدم قطعیت آینده محور» استفاده می کنند. شرایطی که مردم را نه تنها با مشکلات امروز، بلکه با فروپاشی تصویری که از فردای خود ساخته اند مواجه می کند.

آینده ای که قرار بود آرام باشد

برای آرین همه چیز از حدود 10 ماه پیش شروع شد. او پس از سال ها تلاش و صرف هزینه های فراوان مهاجرت کرده بود. قرار بود مهاجرت نقطه رسیدن به ثبات باشد تا حداقل با فاصله گرفتن از بحران آرامش بیشتری را تجربه کند. اما با شروع جنگ و قطع ارتباط همه چیز تغییر کرد. دو هفته تمام از خانه و خانواده اش خبری نداشت. همان روزهایی بود که احساس می کرد “تمام آنچه برای خودم ساخته بودم فرو ریخت.”

آرین از حسی فراتر از نوستالژی می گوید. او می گوید: سعی کردم مهاجرت کنم تا خیالم راحت باشد اما دیگر پولی برای ادامه زندگی ندارم. به گفته وی، “وقتی عزیزان شما درگیر بحرانی می شوند که کنترلی بر آن ندارید، احساس امنیت که برای ایجاد آن زحمت کشیده اید متزلزل می شود.”

تحقیقات در زمینه سلامت روان نیز نشان می دهد که ادراک تهدیدات آینده می تواند به همان اندازه یا حتی بیشتر از برخی رویدادهای واقعی بر سلامت روان افراد تأثیر بگذارد. مطالعات نشان داده است که نگرانی دائمی در مورد آینده و احتمال بروز بحران های اقتصادی یا اجتماعی ارتباط مستقیمی با کاهش سلامت روان دارد. به عبارت دیگر، انسان‌ها فقط در پاسخ به آنچه اتفاق افتاده رنج نمی‌برند. آنها همچنین به آنچه ممکن است رخ دهد واکنش نشان می دهند.

وقتی بحران وارد زندگی روزمره می شود

اگر آرین از راه دور با بحران درگیر شود، شیما از نفوذ آن به کوچکترین بخش های زندگی روزمره اش گله می کند. او می‌گوید: «برای مدت طولانی احساس می‌کردم نمی‌توانم درباره احساساتم با کسی صحبت کنم. مثلاً من شما را می بینم، به شما نگاه می کنم، می دانم که شما درک می کنید و هرکسی این احساس را نداشته باشد، در اطراف من نیست و نمی توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. الان ارتباط مثل قبل نیست و کاملا متفاوت است. اساس روابط جدید غم و اندوه چشمان افراد است که آنها را به هم نزدیکتر می کند.

در روایت او، بحران از یک رویداد بیرونی گذشته و به بخشی از تجربه زیسته او تبدیل شده است. هنوز هم می خندد و خوش می گذرد اما انگار احساسش عوض شده و شاید به همین دلیل است که می گوید: حتی طعم بستنی هم برای من عوض شده است.

روانشناسان این وضعیت را نتیجه زندگی طولانی مدت در شرایط نامطمئن می دانند. همانطور که تحقیقات نشان داده است نگرانی دائمی در مورد امنیت، آینده و سرنوشت عزیزان به تدریج در درک افراد از دنیای اطراف نفوذ می کند و حتی تجربه لذت، روابط اجتماعی و احساس معنا را تحت تاثیر قرار می دهد.

جنگ فقط انفجار نیست

وقتی جنگ تمام شد، صبا تصمیم گرفته بود در تهران بماند. از روزهای اول جنگ می گوید. روزهایی که هر صدای انفجار یا لرزش پنجره مرا به امن ترین جای خانه پناه می برد. اما داستان او فقط درباره ترس نیست. صبا می‌گوید: روزهای اول با شنیدن هر صدای انفجار و هر لرزش به دنبال مکانی می‌گشتیم که بتوانیم پناه بگیریم، اما انگار کم کم جسم و روحم توانسته بود با این مختصات جدید هماهنگ شود، اما حالا که فعلاً جنگی نیست، انگار از شدت ترس، در بلاتکلیفی افتادم که هم آینده‌ام را از خودم دور می‌کنم و هم زمان را. نمی دانم چه کنم.”

صبا در این مرحله به این نتیجه رسید که نمی‌تواند تمام عمرش را با نگرانی در مورد آینده بگذراند: “احساس می‌کردم باید در لحظه زندگی کنم. با وجود صدای مداوم انفجار از نقاط مختلف شهر، زندگی ادامه داشت. مردم در خیابان‌ها قدم می‌زدند، خرید می‌کردند و به کافه‌ها می‌رفتند. هر بار که انفجاری رخ می‌داد، چند نفر به یکدیگر نگاه می‌کردند و می‌پرسیدند که آیا به زندگی روزمره خود باز می‌گردند. تمام نگرانی ها و عدم قطعیت هایش

تجربه صبا با تحقیقات بین المللی در مورد جوامع جنگ زده مطابقت دارد. مطالعات طولی نشان داده است که بخش بزرگی از استرس روانی جنگ نه تنها از قرار گرفتن مستقیم در معرض خشونت، بلکه از عدم اطمینان مداوم، اختلال در برنامه های زندگی، نگرانی برای عزیزان و عدم اطمینان نسبت به آینده ناشی می شود. در چنین شرایطی بسیاری از افراد برای حفظ تعادل روانی خود مجبور به یافتن تعریف جدیدی از زندگی روزمره می شوند.

فروپاشی روزمره

به سوگند، بحران با صدای انفجار آغاز نشد، بلکه با خبر تعدیل آن آغاز شد. او می گوید: «از دست دادن شغلم تنها بخشی از ماجرا بود. ساختار زندگی روزمره من هم به هم ریخت. مدت ها بود که هر روز صبح با یک برنامه خاص از خواب بیدار می شدم. می دانستم کجا بروم، چه کار کنم و با چه افرادی روزم را بگذرانم.» سوگند ادامه می دهد: «همکارانم برای من فقط همکار نبودند، در واقع تنها همراهی روزانه من بودند که خاموش می شد. با از دست دادن این نظم خلاء عجیبی در زندگی من شکل گرفت. انگار بخشی از زندگی من ناگهان پاک شده است.»

در کنار این احساس، نگرانی مالی هم کم کم خود را نشان می داد: “پولم تمام شده بود و همه چیز را ترسناک تر و آینده را مبهم تر می کرد. بعضی روزها فشار روحی آنقدر شدید بود که تمام وجودم را در بر می گرفت. اگرچه می دانستم که به دلیل شرایط جنگ و بحران اقتصادی برای خیلی های دیگر هم این اتفاق افتاده است، اما این آگاهی نه پاسخی برای من بود و نه می توانست احساساتم را آرام کند.” او دائماً با سؤالاتی مواجه بود که پاسخی برای آنها نداشت که مهمترین آنها این بود: “اگر بهتر بودم، آیا باز هم تنظیم می شدم؟”

سال ها تحقیق نشان داده است که ناامنی اقتصادی را نمی توان صرفاً به عنوان یک موضوع مالی تعریف کرد. ترس از بیکاری، از دست دادن درآمد یا از دست دادن موقعیت اجتماعی می تواند به طور مستقیم بر سلامت روان تأثیر بگذارد. بنابراین، افرادی که دورنمای شغلی خود را نامطمئن می بینند، سطوح بالاتری از اضطراب، فرسودگی شغلی و ناراحتی روانی را تجربه می کنند، حتی قبل از اینکه تغییرات اقتصادی واقعی در زندگی آنها رخ دهد.

بازسازی افق آینده

حسام بیشتر از دیگران در مورد بازسازی آینده صحبت می کند و هنوز امیدوار است. او می گوید: در ابتدا مثل بقیه گیج و درمانده بودم اما بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که در تاریک ترین زمان ها هم می توان مسیر جدیدی پیدا کرد.

او از دل تاریخ مثالی می آورد. از دورانی که جنگ، بحران و بی‌ثباتی بر زندگی مردم سایه افکند، اما در عین حال برخی از مهم‌ترین آثار ادبی، هنری و فلسفی خلق شد.

حسام ادامه می دهد: اگر مسیری بسته شد یا باید در همان شرایط ماند و فقط غم را تحمل کرد یا صبر کرد یا راه دیگری را امتحان کرد، انتخاب من گزینه سوم است، برای یافتن راه جدیدی و شروع دوباره. حسام معتقد است که کار، ساختن و ادامه دادن تنها راه برای یادآوری زنده بودن و مفید بودن است: “من زنده ام و اگر کاری نکنم انگار مرده ام. تلاش دوباره به من انگیزه می دهد. احساس می کنم هنوز زنده ام و هنوز هم می توانم مفید باشم.”

تحقیقات روانشناختی همچنین نشان می دهد که افراد در شرایط بحرانی بیش از هر چیز دیگری به توانایی تصور آینده نیاز دارند. هنگامی که تصویر قبلی از آینده فرو می ریزد، بخشی از فرآیند سازگاری روانی شامل ساختن روایت جدیدی از فردا می شود. این به معنای نادیده گرفتن درد نیست. بلکه به معنای پذیرش این واقعیت است که آینده ای که زمانی بدیهی به نظر می رسید ممکن است دیگر وجود نداشته باشد.

هر کدام از این پنج نفر که یکی از آنها مهاجرت کرد، یکی در دل جنگ ماند، یکی شغلش را از دست داد و دیگری که در تلاش برای یافتن راهی جدید است، همگی با لحظه ای روبرو می شوند که آینده دیگر مانند گذشته به نظر نمی رسد. آنچه در این روایات دیده می شود فقط ترس یا اضطراب نیست. نوعی رویارویی با فروپاشی روایت های آشنای فردا است. روایاتی که به مردم کمک می کند تا زندگی خود را برنامه ریزی کنند، امید داشته باشند و به مسیر خود معنا ببخشند. نه به این دلیل که همه چیز خوب است، زیرا زندگی حتی در نامطمئن ترین روزها متوقف نمی شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی