بعدی- با انتشار قسمت سیزدهم سریال منحوس در شبکه نمایش خانگی، بیش از هر زمان دیگری مشخص می شود که این سریال از همان ابتدا مسیر خود را مشخص کرده بود.
بر اساس گزارش فردا، این سریال اثری نیست که بخواهد افقی جدیدی در تولید نمایش ترسیم کند، بلکه محصولی است که بیش از هر چیز روی جلب توجه و ماندن در چرخه گفتگوهای روزمره حساب باز کرده است.
صرف نظر از هرگونه بحث فنی در مورد میزانسن، بازی ها یا کیفیت تولید، موضوع اصلی Notorious در سطح عمیق تری رخ می دهد. در اینجا، سریال به وضوح در تلاش است تا اینستاگرام اکسپلورر را تسخیر کند و به موضوع بحث های روزمره تبدیل شود. گویی منطق حاکم بر آن، همان جمله منسوب به حامد عنقا است. مهم نیست کیفیت چقدر پایین باشد. ماندن در ذهن مخاطب مهم است. این رویکرد ممکن است در کوتاه مدت کارآمد باشد، اما در بلندمدت چیزی جز فرسودگی و پیش پاافتادگی باقی نمی گذارد.
بحران معنا در پس دیالوگ های پرمدعا
بزرگترین مشکل «بد نامی» در نحوه بازنمایی روابط انسانی است. همانطور که گفته شد شخصیت ابراهیم بازی کرد حسن پورشیرازی به جای داشتن هویت مستقل، یادآور نقش آشنای او به عنوان برده در «پسر» است. این شخصیت این بار با همان مختصات عصبی، خشن و اغراق آمیز بدون افزودن لایه جدیدی به آن بازتولید می شود. این تکرار نه به عمق شخصیت کمک می کند و نه به پیشبرد روایت.
محور داستان رابطه یلدا و اسماعیل است. رابطه ای که قرار است ستون عاطفی و دراماتیک اثر باشد اما از همان ابتدا تصنعی و غیرقابل باور به نظر می رسد. عشق به عنوان یکی از پیچیده ترین و در عین حال زیباترین تجربیات بشری در «بادنم» به شکلی سطحی و پیش پا افتاده تقلیل یافته است. نتیجه نه ایجاد یک رابطه موثر، بلکه ایجاد موقعیتی است که مخاطب را از مفهوم عشق دور کند تا به آن نزدیک شود.
از طرفی هنوز تصویر زنان در این سریال بیش از هر چیز دیگری مشکل ساز است. زن در «بادنم» به عنوان شخصیتی با هویت مستقل تعریف نمی شود، بلکه ابزاری برای برانگیختن میل مردانه و پیشبرد تنش های سطحی روایت است. این نوع نگاه نه تنها از منظر دراماتیک ضعیف است، بلکه توهین آشکاری به ظرفیت های پیچیده شخصیت زن در روایت است.
این سریال سعی دارد از مفاهیمی مانند رابطه ممنوع، انتقام، عشق و قدرت حمایت کند، اما در عمل این عناصر را به کلیشه های بی معنی تبدیل می کند. دیالوگ ها پر از حرف های سنگین و ژست های روشنفکرانه است اما در پس این لایه بیرونی چیزی جز گستاخی و تصنع به چشم نمی خورد. این دقیقاً همان نقطه ای است که «بدنام» از یک درام اجتماعی به یک کمدی ناخواسته تبدیل می شود. در واقع این کار خودش را خیلی جدی می گیرد اما ناخواسته مخاطب را به خنده می اندازد.
شاید مهم ترین سوال درباره «بدنام» این باشد که این حجم از ادعاها بر چه پشتوانه فکری است؟ سریال مدام مدعی است که از جامعه و روابط انسانی صحبت می کند، اما در نهایت آنچه ارائه می دهد مجموعه ای از ادعاهای پوچ و برداشت های سطحی است.
در نهایت «بادنم» به جای اینکه دغدغه روایت داستانی منسجم را داشته باشد، سعی می کند خود را عمیق و متفکر نشان دهد. این تلاش به دلیل عدم درک صحیح از روابط انسانی به نقطه مقابل خود تبدیل شده است. در نتیجه این کار به جای تفکر فقط جنجال ایجاد می کند. و شاید این دقیق ترین تعریف برای آن باشد.





