جنوب در قاب ایثار و زندگی؛ از دفترهای مشق میناب تا پوتین‌های خاکی بمپور

به گزارش خبرگزاری به گزارش میهن تجارت، گاهی ملتی گرما را نه در یک شهر، بلکه در سراسر جغرافیای خود احساس می کند و گاه حادثه ای مرگبار تنها چند خانواده را غمگین نمی کند، بلکه دل میلیون ها انسان را به یک تپش مشترک و یک غم می بندد.

از کلاس های درس خاموش مدرسه ای در میناب تا آسایشگاه های تخریب شده پادگان تیپ 388 بمپور، روایتی شکل می گیرد که مرز بین مردم را از بین می برد و همه را زیر پرچم عزای ملی گرد هم می آورد.

درهم آمیختن صدای زنگ مدرسه با صدای انفجار بیرحمانه / روایت نیمکت هایی که منتظر ماندند

مدرسه شجره طیبه میناب فقط یک ساختمان با چند کلاس درس و نیمکت نبود. خانه رویاها بود که قرار بود آینده را بسازد، جایی که زنگ شروع کلاس ها نوید فردای روشنی را می داد و خنده دانش آموزان امید را در کوچه های شهر می پراکند، اما ناگهان سکوت جای هیاهوی بچه ها را گرفت و دفتر مشق یادگار آرزوهای ناتمام شد.

مدرسه شجره طیبه میناب نماد نسلی شد که با آرزوهای بزرگ وارد کلاس شده بودند، معلمانی که رسالتشان آموزش بود، کارکنانی که امنیت و آرامش مدرسه را تامین می کردند و کودکانی که آینده را در دفترچه هایشان ترسیم می کردند، همه در قاب خاطره ای تلخ کنار هم قرار گرفتند. خاطره ای که هر صفحه اش با اشک های ملت ایران ورق می خورد.

ز

از کلاس درس تا دفتر خاطرات یک ملت/ روایت شبی که بمپور یادگار فداکاری شد.

غبار اندوه و ماتم شهادت و از دست دادن عزیزان ایران زمین در جنگ 40 روزه از دل ها بیرون نرفته بود که خبری دیگر کشور را در سکوتی سنگین فرو برد. این بار نام پادگان بمپور بر سر زبان ها افتاد. جایی که دو آسایشگاه ارتش در پادگان تیپ 388 مورد حمله قرار گرفت و تعدادی دیگر از سربازان فرصت دیدن سحر فردا را پیدا نکردند.

آسایشگاه آخرین ایستگاه استراحت یک سرباز پس از ساعت ها خدمت است. جایی که خستگی روز بر زمین می نشیند، در رویای خانه و خانواده قدم می زند، روزهای باقی مانده تا پایان خدمتش را مرور می کند و آرزوهایی برای فردای خود می بافد، اما ناگهان سکوتی سنگین بر پادگان بمپور سایه افکند پس از موج انفجارها و قصه ای سوزان از رویاها، تمام اشک های هر یک از رؤیاها ثبت شد. به خانه، مادر و آینده گره خورده است.

ز

یک وطن و چند روایت

از مدرسه میناب تا پادگان بمپور فقط چند کیلومتر فاصله است. بین دفترهای مدرسه و چکمه‌های نظامی فاصله‌ای وجود دارد که هر دو بخشی از یک حقیقت بودند. یکی برای ساختن فردای ایران درس می خواند و دیگری برای پاسداری از امروز ایران و هر دو در راه خدمت به کشور معنا می یافتند و هر دو در قاب غم مشترک بودند.

شاید تفاوتی بین کلاس درس و بیمارستان نظامی وجود داشته باشد، اما آنچه این دو را به هم مرتبط می کند، انسان هایی هستند که هر کدام سهمی از آینده این سرزمین بر دوش خود داشتند. بچه هایی که قرار بود فردای ایران را بسازند و سربازانی که امروز پاسدار امنیت آن بودند و این پیوندی است که این دو سوگواره را به یک روایت ملی تبدیل می کند.

ز

وقتی بچه ها و سربازها در یک قاب می ایستند و غم وطن برای همه تبدیل به قصه ای مشترک می شود

مادر ما ایران در چنین روزهایی بیش از هر زمان دیگری معنای همبستگی را به نمایش می گذارد و فرقی نمی کند مردم در کدام استان باشند، از کدام گویش و از چه قومی باشند. وقتی غمی شکل می‌گیرد، همه خود را شریک آن می‌دانند و اشک‌های بریده شده از دل نه تنها بر گونه‌های یک خانواده یا شهر، بلکه بر دل همه مردمی که وطن را خانه مشترک خود می‌دانند، جاری می‌شود.

تاریخ این سرزمین بارها نشان داده است که سختی ها زخمی بر پیکر ایران زمین گذاشته است اما هرگز نتوانسته است پیوند میان مردم را از بین ببرد و هر سوگواری هر چند تلخ بار دیگر یادآور شده است که بزرگترین سرمایه این ملت انسجام و همدلی و اعتمادی است که مردم به یکدیگر دارند.

ز

ایران؛ فراتر از مرز قومیت و سلیقه/همدلی; میراث روزهای سخت

این روزها غم و اندوه مرزهای شهرها و استان ها را درنوردیده و به درد مشترک ملت ایران تبدیل شده است و فرزندانی که به شهادت رسیدند، نه تنها فرزندان خانواده خود بودند، بلکه در نگاه ملت شریف ایران فرزندان مادر ما ایران بودند و عزاداری آنان در دل همه ملت طنین انداز شد.

از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب مردمی با هر زبان و قومیت و سلیقه ای در کنار یکدیگر ایستادند و نشان دادند که در روزهای سخت همدلی و همبستگی قوی ترین پشتوانه یک ملت است. تکیه گاهی که هیچ حادثه ای قدرت فروپاشی آن را ندارد.

از مدرسه میناب تا پادگان بمپور، این سوگ یادآور این است که امنیت، آموزش، آینده و آرامش، زنجیر به هم پیوسته است و اگر دفتر کودکی به زمین بیفتد، اگر سربازی به خانه برنگشت، همه ایران پاره ای از دل خود را از دست داده است و این درد، درد شهر و استانی نیست. زخمی است که در حافظه این ملت نقش بسته است.

ز

در کنار عزاداری؛ سرمایه ای به نام وحدت ملی

امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به وحدت نیاز دارد. وحدتی که نه از شعار، بلکه از همدلی مردم باشد و وحدتی که نگذارد غم به جدایی تبدیل شود و همبستگی کمرنگ شود و هر چه این پیوند عمیق تر باشد، این ملت بیشتر می تواند بر روزهای سخت فائق آید.

نام هایی که در خاطره ایران زمین مانده است

شاید زمان غبار سال ها را بر این روزها بپاشد، اما نام میناب و بمپور همیشه در کنار هم می ماند. یکی نماد آینده ای است که در کلاس درس شکل گرفت و دیگری نمادی از مسئولیت که در لباس نظامی معنا پیدا کرد، هر دو بخشی از یک روایت واحد هستند. داستان آدم هایی که حتی در سخت ترین روزها هم کنار هم ایستادند.

ز

از میناب تا بمپور؛ فاصله ای به وسعت یک وطن

«از مدرسه میناب تا پادگان بمپور» روایت فاصله‌ای است که با اشک پوشانده شد، اما با وحدت معنا پیدا کرد، حکایتی که ایران را به یاد می‌آورد، هرچند زخم خورده، اما در روزهای سخت، ملتش بیش از همیشه به یکدیگر تکیه می‌کنند و وحدت ملی بزرگترین سرمایه‌ای است که هیچ چیز نمی‌تواند آن را نابود کند.

منبع : به گزارش میهن تجارت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی