1. صفحه اصلی
  2. »
  3. فرهنگ و هنر
  4. »
  5. پوریا شکیبایی: مفتخرم، راهی که پدرم…

پوریا شکیبایی: مفتخرم، راهی که پدرم رفته را نرفته‌ام

این روزها هر شب 120 یا 130 نمایش در تهران روی صحنه می رود، چه تئاترهای خصوصی، چه دولتی و دانشجویی فعال هستند، اما فقط بعضی شب ها ممکن است نمایشی ببینی که ساعتی بعد از نمایش مجبورت کند به نمایش بپردازی و فکر کن. در مورد عملکرد و بازیگری بازیگران.

به گزارش خبرآنلاین، نمایش «وقتی به اندازه نیاز به همدیگر زجر کشیده ایم» به کارگردانی مجتبی جدی یکی از این آثار است. مارتین کریمپ 67 ساله انگلیسی، نمایشنامه را با خشونت برهنه و وحشتناک نوشته است و جان بخشیدن به لحظات این نمایش دشوار است، یعنی در زمانی که مخاطب خواهان فراغت، لذت، تفریح ​​و شب نشینی است. پس از تماشای نمایشنامه او می‌خواست به دوستانش بگوید که از تماشای تئاتر لذت می‌برد و چه چیز دیگری. اما متن این نمایشنامه و فرم اجرا مثل مشتی است که بر چهره این مخاطبان می زند. شاید از این مشت خوشش بیاید، شاید هم از آن متنفر باشد، اما قطعاً بدون بی تفاوتی از سالن پلیس به خانه هنرمندان نمی رود.

این نمایش در مورد زندگی یک لرد انگلیسی است که عاشق دختر خدمتکارانش شده، همسرش فوت کرده و دو دختر دارد، او به این دختر ابراز عشق می کند و لیست یا چک لیستی از چگونگی بودن به او می دهد. و مفصل است. مواقعی است که آن دو جای خود را عوض می کنند و دختر ارباب می شود و دختر ارباب می شود تا طعم این تحقیر و خشونت از هر دو طرف پاره شود و…

برای این تجربه و اجرای تجربی این نمایش با پوریا شکیبایی بازیگر این نمایش گفت و گو کرده ایم که در ادامه می خوانید:

نقشی که او بازی می کند با حال و هوای شما بسیار متفاوت است، حتی با آن حال و هوایی که مخاطب از زندگی خسرو شکیبایی به یاد می آورد، نقشی تلخ و پاره پاره و خشن، ایفای این نقش و تخریب این تصویر برایتان سخت نبود. ?

به نظرم با ایفای این نقش دارم بدهی را پس می دهم و این نقش برای من مجازات است. شخصیت ارباب که من بازی می کنم یک رذیله آشکار دارد، فرار از حقیقت و در عین حال رنج. بازی در این نقش از این نظر برایم جالب است که برخی می گویند کاری که شما انجام می دهید کار پدرتان نیست و من به این افتخار می کنم که راهی را که او رفت نرفته ام. وگرنه من هر شب یه درد میکشم چون بازی این رذیله روی دوشم افتاده. بنابراین بازی در این نقش برای من مجازات است.

اینکه ما در خلقت بی نظیریم و من نمی توانم و نمی توانم نقش پدرم را انجام دهم، نمی شود، هرکسی می خواهد بگوید من مشکلی ندارم. هیچ کس در جهان نمی تواند یکی از افراد دیگر باشد. اگر کسی این کار را بکند باطل است و افشا می شود و معلوم است. در سینما و تئاتر تماشاگر و مردم نمایش را می بینند و آن را رد می کنند و هیچکس نمی خواهد نقد کند. اما باز هم تحمل بدی این شخصیت که هر شب اتفاق می افتد جای تاریکی است که سهم من است.

تجربه تنبیهی که می گویی یعنی فاصله ای بین تو و نقش وجود دارد و حالا هر شب باید در پوشش این شخصیت که در نهایت بی عاطفه است زندگی کنی؟

در ویترینی که دیده می شوم من یک آدم عاطفی و کوتاه مزاج هستم که از نقش ارباب که بازی می کنم خیلی فاصله دارد، ارباب قدرت دارد و از جای دیگری با مردم صحبت می کند و… دوستانم شاهد هستند. که هر شب قبل از اجرا، هر کاری که متوسل می شوم، انجام می دهم، برای اجرای مناسب روی صحنه، در مقابل ورود تماشاگران سجده می کنم. این نقش هم خیلی به من فشار آورده و تمام انرژی ام را رها کرده است.

من دو سال است که درگیر سریال هستم و در آن نقش حبیب را بازی می کنم که از این استاد دور است و می خواهم هر دوی آنها باشم و این دو را در خودم پیدا کنم. اما نکته اینجاست که ما عاشقان و استادان زیادی داریم، در اطراف من و تو میلیون ها استاد وجود دارند، کسانی که نقش استاد را بازی نمی کنند، بلکه زندگی می کنند. ولی ژانر این ارباب از اون بازی ها نیست که با خودم بگم ایول چه نقشی بازی کردی یا مثل وقتی که ما دیده شدیم خیلی ها با ذوق می گفتند ما را بازی کردی و … اگر یکی خودش را ببیند در ارباب بگذار ببیند که حاضر نیست بیاید و به من بگوید ایول، چه خوب مرا بازی کردی. گرچه این گونه افراد زیادند، شخصیتی که همه چیز را با پول و سرمایه داری به دست آورده و خواسته های خود را با خشونت به دیگران تحمیل می کند، اما به تصویر کشیدن چنین فردی کار خاصی نیست.

من اگر خودم نیستم خیلی ها اطرافم هستند که از آنها تقلید می کنم و اگر این استاد در من وجود داشته باشد بدتر از آن چیزی که هست بازی کرده ام. اما در این بین همانطور که در زندگی ام دیده ایم، بازی در این نقش برای من مجازات است، جایی تاریک که باید در آن زندگی کنم و فکر می کنم این نقش سهم من است.

هیچ کس مانند پدر یا اجدادش نیست، ما که از شما خبر نداریم، زنده یاد صبر بزرگ را دیده ایم و فکری داریم، در حالی که شما که در آن خانواده هستید می دانید، شاید صدای شما یا یک حرکت خاصی شبیه مثلاً پدربزرگ مادرت به مرحوم شکیبایی است، اما شکستن قاب تعریف شده و ایفای نقشی که در مقابل ویترین ساخته شده بود، کار سختی نبود؟

بله درست است، من بیشترین شباهت را به مادرم دارم، اما زیر سایه بزرگ و همیشگی صبر، همه فکر می کنند من پیش پدرم رفته ام. من مثل مامانم حرف میزنم ولی اونایی که نمیدونن میگن وای چقدر مثل باباش حرف میزنه جالبه که اصلا نمیشناسنش و پدرش اصلا اینطوری نبود ولی اونا چیزهای عجیب و غریب بگو یک بنده خدایی گفت ما با پدرت خاطرات زیادی داریم، هر هفته کوه می رفتیم در حالی که پدر ما 65 سال زندگی کرد و 65 سال کوه نرفته، حتی در فیلمی هم بازی نکرد. جایی که دنباله ای در کوه وجود دارد.

با تمام حرف هایی که در مورد ایفای نقش ارباب می گویید که او خشن است و با توهین و تحقیر دیگران به خواسته هایش می رسد، اما صحنه هایی هست که کلاه بر سر می گذاری و نقش زنی را بازی می کنی که مورد توهین و تحقیر قرار گرفته است. دوگانگی و پارادوکس دارد و اتفاقاً به خوبی از هم جدا شده است، شاید برخی از بازیگران حاضر به ایفای این نقش نباشند، این شخصیت در جدال با خودش چقدر دستاورد داشته است؟

نیمی از گروه ما اینجا نیستند، اما مجتبی، نازنین و پریسا و… اینها اصلی ترین آدم هایی هستند که من با آنها دعوا کردم، عاشق شدم، خاطره ساختم و… این بچه ها نقش زیادی در به وجود آمدن این شخصیت داشتند. . بازی بسیار سخت، تلخ و ترسناک است و برایم مهم بود که بازیگر مقابل چه کسی است. من برای این کار شرط بندی کردم که البته با هیچ کدام از آموزش هایی که دیده بودم آن را نخواندم، اما شرطم این بود که باید با بازیگر مقابلم ارتباط برقرار کنم وگرنه می روم. این یک کلمه بی رحمانه بود ، اما من آن را گفتم. وقتی در اولین تست بازیگری با نازنین هاشمدار بازی کردم، فهمیدم که او بازیگر جوانی است، اما از عهده کار بر می آید و می توان به او تکیه کرد، چون بازیگر تنها روی صحنه است. اما اگر من توانستم آن نوع شکستی که شما می گویید را بازی کنم، این را مدیون این گروه هستم که خیلی خوب کار می کنند.

پریوش حاجی قدیری مدیر صحنه با اینکه تصادف کرده و پایش مجروح شده است اما شب به شب اجرا می کند و می گوید تئاتر دیوانگی است فقط بی پولی نیست باید شب به شب با تمام وجود اجرا کرد. بدبختی ها و گرفتاری هایی که دارید تا مخاطب نه چیزی از واقعیت شما بفهمد و نه چیزی. تغییر نکنید و باید همه آن مشکلات را پشت در بگذارید. برای اجرا در تئاتر باید صمیمانه بود و تنها توصیه درستی که از پدرم آموختم و به من رساندم این است که بازیگری اساسا از تئاتر شروع می شود و از جای دیگری شروع نمی شود. این استرسی که هر شب در اجرا وجود دارد مرا پر می کند. تیم به من کمک می کند تا عمیق شوم وگرنه من بی فایده هستم.

اگه اسمت نبود معلوم نبود با حوصله زیاد رابطه داری جز موارد خاص.

این تنبیهی که می گویم می تواند برکت هم باشد چون من را از فرکانس خسرو شکیبایی که نوازندگی اش تبدیل به یک مکتب و اسطوره شده، جدا و متمایز می کند. این نقش بین من و پدرم فاصله ایجاد کرده است.

دوست دارید زیر سایه صبر بزرگ نباشید و مستقل دیده شوید

این هدف نهایی من است، من پدرم را عاشقانه دوست دارم و اگر قرار بود هزار بار دیگر به دنیا بیایم و من حق انتخاب داشتم، او را به عنوان پدرم انتخاب می کردم. عشقی که با پدرم دارم و حضور دیوانه‌وار او بی‌نظیر است، دیوانگی‌ای که در خسرو شکیبایی وجود دارد، دیوانگی مفرد است. اما همچنان می گویم که هدف نهایی من استقلال از اوست. اینجا آمده ام تا بگویم اگر در این نمایش عملکرد قابل قبولی دارم مدیون این گروه هستم که برای من زحمت کشیدند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *