با چرخش قدرتهای بزرگ به سمت ناسیونالیسم – چه از طریق تعریف موانع تجاری و چه از دستیابی به زمین برای اطمینان از دسترسی به منابع حیاتی – کشورهای ثروتمند با فشار فزاینده ای در جنوب جهان روبرو هستند.
به گزارش تجارت اخبار ، گسترش ناسیونالیسم اقتصادی و بازگشت زمین به عنوان یک اهرم نامشروع اما پذیرفته شده در سیاست های دولتی چشم انداز نامطلوب برای اقتصادهای غنی از مواد معدنی حیاتی در جنوب جهان است. ایالات متحده و اتحادیه اروپا با استفاده از سیاست های مبتنی بر دولت و عمدتاً حمایتی مانند یارانه و تعرفه ، ظرفیت های داخلی را برای تولید و فرآوری مواد معدنی توسعه می دهند.
در همین زمان ، منابع معدنی و زمین بار دیگر در دیپلماسی جهانی به موضوعات اصلی تبدیل شده اند: از جنگ تعرفه با کانادا تا توافق نامه های اوکراین ، از اشغال روسیه در شرق اوکراین تا حمله اسرائیل به قلمرو سوریه و افزایش مانورهای نظامی چین در نزدیکی تایوان – و حتی تمایل به خرید. روندی که از پایان جنگ جهانی دوم بی سابقه بوده است.
بازگشت به عصر استعمار؟
با چرخش قدرتهای بزرگ به سمت ناسیونالیسم – چه از طریق تعریف موانع تجاری و چه از دستیابی به زمین برای اطمینان از دسترسی به منابع حیاتی – کشورهای ثروتمند با فشار فزاینده ای در جنوب جهان روبرو هستند. منتقدین که جهانی سازی را به عنوان یک نیروی قدرتمند می دانند ممکن است اهرم خود را بسیار ناخوشایند تر بدانند. سیستم جهانی نوظهور ، برخلاف جنگ سرد یا نظم بین المللی لیبرال که شکل گرفته است ، بیشتر شبیه به دوران استعمار است. در این شرایط ، جهانی سازی می تواند بهترین مانع در برابر بازگشت به صفر و نوزدهم و اوایل قرن بیستم باشد.
برای اینکه کشورهای جنوبی جهان به نقاط قوت قدرت منابع تبدیل نشوند ، باید در برابر وسوسه ممنوعیت صادرات گسترده و ناسیونالیسم اقتصادی مقاومت کنند. در عوض ، آنها باید از ابزارهای هوشمندانه مانند مالیات های صادراتی هدفمند ، الزامات پردازش داخلی و سیستم های صدور مجوز برای جذب سرمایه گذاری ، تقویت زنجیرهای ارزش داخلی خود و حفظ حاکمیت خود در طول رقابت ژئوپلیتیکی استفاده کنند.
هم در دوران ابتدایی و هم در قرن بیستم ، گسترش استعمار و فتح سرزمین ها محصول ناسیونالیسم اقتصادی در کشورهای مرکزی بود. در دوره اول ، سیستم بازرگانی مبتنی بر این عقیده بود که تجارت و امنیت بین المللی ذاتاً بازی های صفر است ، بازارها قابل اعتماد نیستند و تنها راه تأمین منابع از طریق توسعه سرزمینی امکان پذیر است. در دوره دوم ، ظهور امپراتوری ژاپن و آلمان نازی پس از فروپاشی بازارهای جهانی پس از رکود اقتصادی بزرگ تشکیل شد. جایی که نیروی نظامی و دولت مستقیم جایگزین بازارها شدند.
فروپاشی این امپراتوری ها پس از جنگ جهانی دوم آغاز پایان استعمار بود. تا دهه 1980 ، استعمار تا حد زیادی به پایان رسید ، به جز پرتغال ، که هنوز بر سرزمین های آفریقا که بزرگتر از اندونزی یا مکزیک بودند ، حاکم بود. این مناطق پر از الماس ، روغن ، مس و آهن بود و برای اقتصاد عقب مانده پرتغالی تضمین می شد.
فصل ناشامار
بیشتر مستعمرات تازه مستقل کشورهای فقیر بودند و روابط تجاری و سرمایه گذاری آنها در مورد اختیارات استعماری سابق چرخید. برای توصیف این وضعیت ، Kuwahemeh Ecroma – نخست وزیر اول و اولین رئیس جمهور غنا – مفهوم “نوستامار” را اختراع کرد و آن را “آخرین و موذیانه ترین مرحله امپریالیسم” خواند.
به گفته Enkroma ، قدرتهای استعماری سابق سلطه خود را بر جهان از طریق تجارت نابرابر ، سرمایه گذاری خارجی و مداخلات مخفی یا نظامی حفظ کرده اند و ساختار “مرکز-مرکز” بدون تغییر باقی مانده است. در عین حال ، ناظران معتقد بودند که تفاوت اصلی شمال و جنوب جهان نه در ایدئولوژی بلکه در نقش آنها در تقسیم کار جهانی است. بیشتر مستعمرات سابق به شدت به صادرات مواد اولیه از جمله مواد معدنی وابسته بودند.
این مواد اولیه به شمال جهان صادر شده و برای مصارف صنعتی مورد استفاده قرار می گرفت و مورد استفاده قرار می گرفت و سپس به عنوان کالاهای نیمه ساخته (مانند فولاد) یا محصولات نهایی به کشورهای جنوبی فروخته می شود.
اقتصاددانان توسعه ، مانند رائول پاربیش و هانس سینگر ، معتقد بودند که این چرخه باعث شده است که کشورهای صادرکننده “مجبور شوند بیشتر برای حفظ موقعیت فعلی خود اداره کنند” ، زیرا آنها مجبور بودند صادرات خود را برای تأمین هزینه های روزافزون واردات صنعتی گسترش دهند.
برای از بین بردن این چرخه ، کشورهای در حال توسعه نیاز به شروع توسعه از درون دارند. در دوره پس از استعمار ، این سیاست در قالب “صنعتی سازی جایگزین” (ISI) دنبال شد. مدلی که در مراحل اولیه موفق بود ، اما پس از اهداف اولیه مانند سیمان و تولید فولاد در بازارهای بزرگ شکست خورد. در طول جنگ سرد ، کشورهای در حال توسعه آزادی زیادی برای اجرای این سیاست ها داشتند ، زیرا از کشورهای غربی ، آنها مانعی برای کمونیسم بودند و ناسیونالیسم اقتصادی بهتر از کمونیسم تلقی می شد. با این حال ، سیاست ISI باعث شده است که بسیاری از کشورها بدهی و نیاز به بازسازی ریاضت اقتصادی و اقتصادی داشته باشند.
امروزه همین انگیزه ها منجر به کنترل صادرات و تلاش برای پردازش مواد معدنی در منبع شده است. انتقال انرژی باعث افزایش تقاضا برای مواد معدنی حیاتی مانند لیتیوم ، کبالت ، گرافیت و عناصر نادر زمین شده است. در همین حال ، نیازهای نظامی منجر به تمرکز روی موادی مانند گالیم ، آلمانیم ، آنتیمونی و تنگستن شده است. کشورهای توسعه یافته و متوسط به دنبال بهبود زنجیره ارزش و ورود به مناطقی مانند پردازش و تولید برای ایجاد اشتغال بهتر و درآمد بیشتر دولت هستند.
در طول راه ، آنها از الگوی اندونزی پیروی می کنند. بزرگترین تولید کننده نیکل در جهان ، که نه تنها در فولاد بلکه در باتری اتومبیل های برقی نیز مهم است. اندونزی از ماه دسامبر صادرات سنگ نیکل غیر تصفیه شده را ممنوع اعلام کرده است و سرمایه گذاری اجباری در کارخانه های ذوب داخلی دارد. به نظر می رسد که این استراتژی موفقیت آمیز بوده است. در دو سال اول ، ارزش صادرات نیکل اندونزی سه برابر شد و تنها 2 درصد به دلیل افزایش قیمت های جهانی بود. این موفقیت باعث شد بسیاری از کشورهای آفریقایی از این الگوی پیروی کنند.
وقتی امنیت معدنی و ملی در ارتباط هستند!
اما این روند محدود به آفریقا نیست. مالزی صادرات عناصر نادر ثبت نشده را ممنوع اعلام کرده است و حتی شیلی – یکی از اقتصادهای مبتنی بر بازار آمریکای لاتین – یک استراتژی ملی لیتیوم را ارائه داده است که نیاز به مشارکت دولت در پروژه های لیتیوم دارد. پردازش داخلی مواد معدنی به ویژه به دلیل نیاز زیاد به انرژی ، چالش هایی دارد ، اما پذیرش گسترده این رویکرد نشان دهنده جذابیت آن است. این سیاست همچنین با اقدامات اقتصادهای پیشرفته همزمان است ، جایی که سیاست های صنعتی مبتنی بر انرژی سبز از تولید داخلی حمایت می کند و تولید داخلی را با ابزارهایی مانند تعرفه ، الزامات محتوای داخلی و معافیت های امنیت ملی تقویت می کند.
البته برجسته ترین کشوری که ممنوعیت صادرات حیاتی مواد معدنی را تحمیل می کند ، چین است. این سیاست بخشی از واکنش پکن به محدودیت های صادرات ایالات متحده در نیمه هادی ها است. با این حال ، تعامل صادرات از منافع و استراتژی های امنیت ملی هر کشور قابل تفکیک است ، اما عوارض جانبی مهمی دارند. از جمله ظن عمومی سایر کشورهای صادرکننده ، که لزوماً ظاهری ژئوپلیتیکی ندارند و به دنبال توسعه هستند ، مانند چین از دیدگاه دولت ایالات متحده هستند. اعلامیه دولت ترامپ در ماه آوریل در مورد ساخت تسهیلات فرآوری مواد معدنی در سرزمین وزارت دفاع ، پیوند بین امنیت معدنی و امنیت ملی را نشان داد. از آن زمان ، چندین پروژه وارد مرحله بررسی محیط زیست شده است.
همکاری های جنوب-جنوب اغلب به عنوان جایگزینی برای روابط اسمی با اقتصادهای پیشرفته تبلیغ می شود. این مشارکتها بین کشورهای در حال توسعه یا متوسط با هدف کاهش وابستگی به سرمایه پیشرفته شکل می گیرد. مثالها عبارتند از: همکاری کنگو و زامبیا برای زنجیره تأمین باتری اتومبیل برقی ، عملیات نیکل برزیل واله در اندونزی و کالدونیا جدید و استراتژی “مواد معدنی سبز آفریقا” توسط بانک توسعه آفریقا.
اما همکاری جنوب-جنوب یک راه حل همه جانبه نیست. بارزترین نمونه چین است: کشوری با اندازه متوسط که اگرچه در حمایت از همکاری های جنوبی طولانی است ، اما هنوز هم یک رویکرد نامطبوع را دنبال می کند. اندونزی ممکن است در قرن 5 یک پرچمدار موفق ملی گرایی منابع باشد ، اما موفقیت آن به شرکت های چینی که پردازش نیکل را از پکن به اندونزی منتقل کرده اند ، مدیون است. علاوه بر این ، بسیاری از کشورهای در حال توسعه فاقد دانش فنی و سرمایه مورد نیاز برای تبدیل ذخایر معدنی به محافل زنجیره تأمین جهانی هستند. به عنوان مثال ، توافق نامه کنگو-مظابیا همچنین شامل تفاهم نامه ای با ایالات متحده است که در دوره بایدن پشتیبانی مالی از دو کشور را ارائه می داد.
سرانجام ، طبل های فتح ، که مدتی ساکت بودند ، بار دیگر صدا شدند. اگرچه این وضعیت تقصیر کشورهای سرشار از منابع نیست ، اما ریتمی چالش برانگیز است که باید با آنها مقابله کنند. در چنین محیطی ، استفاده از ممنوعیت صادرات صریح یک حرکت خطرناک است ، زیرا منطق بدبینانه را به بازارها در قدرت های بزرگ تقویت می کند و بهانه ای برای سیاست های توسعه آنها فراهم می کند.





