علی وداعی در اعتماد نوشت: بازی رئیس جمهور آمریکا با «ماشه» و «دیپلماسی» روی عرشه کشتی «آبراهام لینکلن» به شرط بندی پیچیده بر روی بشکه های باروت تبدیل شده است. تهران سیگنال «جنگ و صلح» را به صورت متعادل ارسال می کند. وضعیتی مبتنی بر دکترین تعادل باید مورد بحث قرار گیرد. آیا «دونالد ترامپ» بالاخره دستور شلیک می دهد یا در نهایت با ایرانی ها موافقت می کند؟ سوال بزرگتر در اینجا این است که در صورت وقوع جنگ چه سناریوهایی ممکن است رخ دهد.
بازدارندگی ایران در نقطه صفر – فراتر از آرایش دفاعی ایران، رسما شاهد تغییر قابل توجهی در ترکیب نیروهای مسلح ایران هستیم. در این لحظه توان بازدارندگی ایران از لایه موشکی به لایه «امنیت سامانه» ارتقا یافته است. تهران با فعالسازی پروتکلهای جدید در حوزه هستهای، این سیگنال را به پنتاگون ارسال کرد که هرگونه «مقابله سخت» بلافاصله دکترین دفاعی ایران را از وضعیت کلاسیک به وضعیت «فرار» تغییر خواهد داد. در واقع، ایران لینکلن را نه به عنوان یک تهدید، بلکه به عنوان یک “سلاح آسیب پذیر” می بیند. تبدیل دارایی
یک میلیارد دلار به یک “گروگان ژئوپلیتیک” در تنگه هرمز جایی است که محاسبات رئالیسم تجاری ترامپ به اشتباه می افتد.
موتور رفتاری مرد دیوانه – در میان هیاهوی رسانه ای درباره سناریوهای احتمالی، عدم درک مدل ذهنی و رفتاری ترامپ سنگینی می کند. رفتار رئیس جمهور آمریکا بر سه رکن اصلی نظریه مرد دیوانه، واقع گرایی تهاجمی و آنتروپی مهندسی شده استوار است.
الف- دیوانه: مفهوم «دیوانه» – (Madman Theory) که در سیاست خارجی به کار می رود، به راهبردی اطلاق می شود که در آن رهبر بتواند خود را به گونه ای غیرقابل پیش بینی و خارج از کنترل نشان دهد. نیکسون از این مفهوم برای ارعاب، چانه زنی و تفاهم با دشمنان ایالات متحده استفاده کرد. نظریه مرد دیوانه بر این فرض استوار است که رهبری که رفتار غیرعادی و غیرقابل پیشبینی از خود نشان میدهد میتواند سایر بازیگران جهانی را مجبور به دادن امتیازاتی کند که در شرایط عادی حاضر به دادن آن نیستند.
ترامپ دوست دارد برای دوست و دشمن «غیرقابل پیش بینی» باشد. زمانی که فکر می کنیم قرار است «معامله» کنند، ناگهان اعلام جنگ می کند و وقتی محاسبه احتمال برخورد را نشان می دهد، جهت را به «معامله» تغییر می دهد. او قیمت مخالفت با خواسته های واشنگتن را چنان بالا می برد که طرف مقابل مذاکره را نه به عنوان یک گزینه، بلکه به عنوان یک «ضرورت بقا» می بیند. رئیس جمهور ایالات متحده بدیهی است که به دنبال ایجاد هرج و مرج در ذهن و مغز هدف است تا “معامله” را تنها راه فرار بداند.
در حالی که ترامپ سیگنال های متناقضی ارسال می کند (یک روز تهدید به نابودی و روز دیگر درخواست مذاکره)، هدف او ایجاد «سرگیجه استراتژیک» در تهران است. در علم تصمیمگیری، اگر ورودیهای یک سیستم بیش از حد متناقض و آشفته باشد، سیستم دچار «فلج تحلیل» میشود. وقتی حریف نمی تواند حرکت بعدی شما را پیش بینی کند، مجبور است برای همه سناریوها (از جنگ تا صلح) آماده باشد. این آمادگی همه جانبه، منابع و توان ذهنی حریف را تحلیل می برد و او را در «بن بست محاسباتی» قرار می دهد.
ب- رئالیسم تهاجمی – به طور کلاسیک، بخش بزرگی از آنچه ایالات متحده در زمینه سیاست خارجی دنبال می کند. ریشه در «رئالیسم تهاجمی» دارد. او در برخی موارد از ایده های هنری کیسینجر، پدرخوانده سیاست خارجی آمریکا پیروی می کند. در این چارچوب، برخلاف «رئالیسم تدافعی» که به دنبال «حفظ وضع موجود» است، هدف نهایی «حداکثرسازی قدرت» برای رسیدن به جایگاه «هژمون» است. در رئالیسم تهاجمی، فرض بر این است که نظام بینالملل «آنارشیک» است و قدرتی بالاتر از دولتها وجود ندارد.
ترامپ از قدرت نظامی به عنوان ابزاری برای تضمین بقا از طریق تسلط استفاده می کند. رئیس جمهور آمریکا معتقد است که سیاست های معاصر آمریکا در ارتباط با هنجارهای روابط بین الملل به ضرر آنها تمام شده است. ترامپ فوراً از “دیپلماسی توپخانه” استفاده می کند. ترامپ کشتی را به خلیج فارس نمی فرستد تا بجنگد (چون جنگ گران است و ثروت ملی را تخلیه می کند)، بلکه برای تغییر «توزیع قدرت» در لحظه مذاکره. البته سناریوهای جنگی نیز محتمل به نظر می رسد. از نظر واشنگتن، هر دلاری که ایران یا چین به دست می آورند یک دلار کمتر از قدرت نسبی آمریکاست. در عین حال حضور ایران در «ائتلاف ویرانگر» وضعیتی ناخوشایند تلقی می شود.
ترامپ بر اساس واقع گرایی تهاجمی به دنبال تبدیل ایران به بوته ای است که دیگر «تهدیدی برای هژمونی آمریکا» نیست. میرشایمر هشدار میدهد که واقعگرایی تهاجمی میتواند به یک “تله امنیتی” منجر شود. یعنی وقتی آمریکا برای امنیت خودش قدرتش را افزایش می دهد، ایران برای امنیت خودش دکترین هسته ای خود را تغییر می دهد و این مارپیچ می تواند منجر به انفجار نظام شود.
ج- بی نظمی مبتنی بر نظم – ترامپ معتقد است پرونده های قدیمی (مانند ایران) در محیط های باثبات قابل حل نیست. بنابراین با ایجاد آنتروپی فضا را برای «آرایش جدید» آماده می کند. او نظم موجود (مانند برجام یا توافقات سنتی) را از بین می برد تا سیستم را به نقطه فروپاشی نزدیک کند. آنتروپی در فیزیک گرایش ذاتی سیستم ها به سمت بی نظمی است. اما در دکترین ترامپ، آنتروپی یک «ابزار مهندسی شده» است. در مورد ایران، او عمدا به دنبال افزایش آنتروپی (بی نظمی استراتژیک) است تا تهران را در بن بست محاسباتی قرار دهد. ترامپ خود عامل آنتروپی است. یعنی می آید نظم موجود را به هم بزند تا نظم جدیدی را که می خواهد (معامله) از دل این بی نظمی بیرون بیاورد.
رئیس جمهور آمریکا معتقد است برای حرکت دادن یک سنگ بزرگ نباید آن را هل داد، بلکه دینامیت را زیر آن گذاشت. بزرگترین اشتباه محاسباتی این فرض “دیوانه” است که ترامپ واقعی است. در حالی که این «جنون» بخشی از یک الگوریتم ریاضی برای مدیریت ریسک و کسب حداکثر امتیاز در میز مذاکره است. در تئوری بازی ها، اگر کاملا منطقی باشید، حریف می تواند با محاسبه منطق شما، حرکات شما را دور بزند، اما اگر حریف معتقد باشد که «ممکن است غیرمنطقی عمل کنید»، ریسک رویارویی با شما را نمی پذیرد.
اکنون با شناخت مثلث فکری ترامپ، درک دقیق تری از «آشوب مهندسی» به تصویر کشیده می شود. در اعماق ذهن رئیس جمهور آمریکا، بی نظمی یک محصول جانبی نیست، بلکه “ماده اولیه” برای تنظیم مجدد قدرت است. در تئوری بازی، تهدید در صورتی مؤثر است که «باور» باشد. ترامپ با استفاده از آنتروپی اعتبار تهدید خود را افزایش می دهد.
ثبات در برابر هرج و مرج – “بی نظمی مبتنی بر نظم” یعنی ترامپ یک “آشوبگر استراتژیک” است. او لینکلن را برای برقراری نظم به خلیج فارس نمی فرستد. او آن را برای “انقضا” سفارش موجود می فرستد. او می خواهد با استفاده از آنتروپی تهران را در موقعیت «عدم قطعیت مطلق» قرار دهد. نکته این است که بر اساس تئوری بازی، کسی که بتواند «ابهام» را مدیریت کند، برنده خواهد بود.
در شکلی فوری، «رئالیسم تدافعی» مبتنی بر «صبر راهبردی» و «آنتروپی متقابل» توانایی بازآرایی قدرت مانور در مقابل آرایش جنگی آمریکا را به دست میآورد. «بله مطلق» یا «نه مطلق» چیزی است که ترامپ میخواهد. این در حالی است که «ابهام» رئیس جمهور آمریکا را آزار می دهد. ترکیب «جنگ و صلح» و حرکت به سوی «آنتروپی ایرانی» فرآیند پیچیده ای است که اتفاقاً امکان دستیابی به یک معامله از موضع اقتدار را فراهم می کند.
چندجانبه گرایی با قدرت های شرقی و همگرایی امنیتی فرآیندهای خاصی است که به موازات فشار میدانی هزینه رفتار آمریکا را افزایش می دهد. در عین حال، ترامپ تمایل شدیدی به «دیپلماسی پنهان» نشان داده است.
(پشت کانال) و اتفاقا برخلاف آنچه در عناوین رسانه ها می بینیم؛ امکان شکل گیری یک «معامله پنهان» بین تهران و واشنگتن وجود دارد. راه درست تهران «دیپلماسی از موضع بازدارندگی مطلق» است. احتمال رفتار بومرنگ آنتروپی ترامپ و نگرانی آمریکا در مورد گسل های ژئوپلیتیکی می تواند از یک برخورد بزرگ در نقطه جوش جلوگیری کند.
سناریوهای احتمالی – احتمالات و سناریوهای ایران و آمریکا لحظه به لحظه حول احتمال جنگ یا صلح در نوسان است. وضعیت آنقدر متغیر است که سناریوها دستخوش «دگردیسی عملیاتی» می شوند. در کتاب بزرگی از گزارشهای اخیر اندیشکدههایی مانند CSIS، شورای آتلانتیک و موسسه واشنگتن، روند پیچیدهای را مشاهده میکنیم.
1- احتمال توافق اضطراری در منطقه خاکستری: سناریویی وجود دارد که رئیس جمهور آمریکا به طور ناگهانی خبر توافق را قبل از موعد مقرر اعلام می کند. بر اساس این سناریو نه توافقی امضا می شود و نه گلوله ای شلیک می شود، بلکه نوعی «آتش بس نانوشته» برقرار می شود تا ترامپ در ویترین رسانه ای ادعای پیروزی کند و ایران دسترسی های مالی مسدود شده خود را باز یابد.
این سناریو مبتنی بر تمایل ترامپ برای “پیروزی سریع” بدون درگیری است. بر اساس سازوکار «بدون برجام، بدون جنگ»، به طور غیررسمی یک توافق موقت است که در آن ایران فعالیتهای غنیسازی بالا و منطقهای را «تعلیق» میکند و در مقابل، ترامپ با «دستور اجرایی» بخشی از تحریمهای نفتی و بانکی را بهطور مشروط تعلیق میکند. در عین حال ناگفته نماند که احتمال ادامه «وضعیت قرمز» بدون توافق وجود دارد. آمریکا کشتی ها را در منطقه دائمی می کند و «محاصره اقتصادی» را تا سطح 100 درصد افزایش می دهد. از سوی دیگر، ایران دکترین بازدارندگی خود را به سمت «نقطه گریز هستهای» متمایل میکند.
2- امکان تعامل محدود: ترامپ در حالی که نگران هزینه های جنگ است، تمایل دارد از قدرت نظامی آمریکا به شکل «دیوانه ای» استفاده کند. مکانیسم حمله محدود به گونه ای است که حمله به یک یا دو مرکز نمادین یا زیرساخت صادرات انرژی منجر به یک دوره 72 ساعته می شود. “قطعا” هدف این حمله خرابکاری یا جنگ تمام عیار نیست. بلکه این یک «شوک به نظام» است که تهران را مجبور به پذیرش شرایط جدید کند.
این ذهنیت در پنتاگون وجود دارد که رفتار تهران یک «پاسخ متناسب» خواهد بود و نه «واکنش مخرب»، اما مشکل اینجاست که ترامپ روی مدل واکنش تهران قمار می کند. ایران نشان داده است که چیزی به نام «حمله محدود» را به رسمیت نمی شناسد و پاسخ آن «نامتقارن و گسترده» خواهد بود. نکته اینجاست که طرف مقابل هم می داند تهران قدرت ضربه زدن را دارد.
3- احتمال برخورد تند و گسترده: احتمال ورود آمریکا و تکرار ماجرای عراق روی کاغذ بسیار زیاد است، اما بلافاصله «غیر منطقی» است. در دنیای رئالیسم استراتژیک، ما بین «حمله نظامی» و «جنگ کامل» تفاوت قائل می شویم.
ترامپ استراتژی خود را بر اساس «باج گیری موفق» به جای «هزینه های بیهوده» قرار داده است. ترامپ از کشتی لینکلن به عنوان «توپ دیپلماسی» برای ترساندن ایران نسبت به سناریوی اول (معامله) استفاده می کند، زیرا می داند که قدرت مالی و نظامی سناریوی سوم را ندارد.
جنگ تمام عیار با ایران به معنای درگیر شدن در یک وضعیت مبهم است که هزینه آن بیشتر از جنگ عراق و افغانستان خواهد بود. فراتر از این، تمام ذهن واشنگتن معطوف به تهران نیست. آنها همچنین در چین و روسیه درگیر هستند. واشنگتن نمی خواهد وارد تأثیر سیستماتیک گسل های ژئوپلیتیکی شود. ترامپ «آرایش جنگ» را دوست دارد زیرا ابزار قدرت است، اما از خود «جنگ» به دلیل هزینههای غیرقابل پیشبینی آن اجتناب میکند.
از جنگ قرن تا معامله قرن – ترامپ می خواهد در لبه «دلال قرن» باشد، اما تهران به او یادآوری کرده است که در خاورمیانه قیمت معامله را «خون و نفت» تعیین می کند نه توئیت و تعرفه! ساختار نظام بین الملل شاهد یک «آنتروپی جهت دار» است. جایی که ایران از کارت «روسیه و چین» و همچنین «نفوذ عمیق» برای قرار دادن آمریکا در بن بست استراتژیک استفاده می کند. مدل واکنش پکن و مسکو تا این لحظه معمایی است که می تواند در جهت تشدید یا کنترل تنش حرکت کند.
ترامپ 2026 رئیس جمهوری نیست که به دنبال “نظم جهانی” باشد. او یک رئالیست تهاجمی است که می خواهد نظم را از بین ببرد تا در ویرانه ها تنها قدرت باقی مانده «عمو سام» باشد. او کشتی را «کلت روی میز قمار» می بیند که شلیک نکند، بلکه به حریف بفهماند که اگر دست اشتباهی بازی کند، میز برگردانده می شود.
لینکلن ممکن است موج ایجاد کند، اما نمی تواند مسیر تاریخ را در منطقه تغییر دهد. تهران برای دیپلماسی «چراغ سبز» نشان داده اما دستش روی «دکمه قرمز» است. در نهایت این «مقاومت اقتصادی» و «اطلاعات امنیتی» است که تعیین می کند خلیج فارس به سوی «تفاهم بزرگ» پیش می رود یا «انفجار تاریخی»؟





