حدود دو هفته از شروع جنگ می گذرد، با وجود تجربه جنگ 12 روزه، به نظر می رسد مردم همچنان در شوک وقایع چند هفته و چند ماه اخیر هستند. با هرکی صحبت می کنم می گویند همه چیز مثل یک رویاست، انگار در وسط یک صفحه تاریخ مانده ایم و به سرنوشت خود نگاه می کنیم.
به گزارش اعتماد، اواسط اسفند ساعت 18:00; چندین انفجار در شرق، مرکز و سایر مناطق تهران رخ داده است. شهر ساکت است اما بعد از هر انفجار مردم وسط خیابان جمع می شوند، دقایقی از تجربیات، ترس و فضایی که در لحظه انفجار تجربه کرده اند صحبت می کنند و کم کم خیابان ها دوباره ساکت می شوند، انگار سالهاست که هیچکس در این محله ها زندگی نکرده است.
نزدیک اذان صف نانوایی ها طولانی می شود. در این چند روز طولانی تر شده است. در صف نانوایی، مردم از شنیده ها و ترس های خود صحبت می کنند. پیرمردی که در صف نان بربری ایستاده بود درباره انفجار ساعت 5:30 بامداد گفت: دخترم مدام به من می گوید که بیا با من زندگی کن، اما برایم سخت است که در این سن و سال سربار کسی باشم. هر چی بخوای میشه صبح که دوباره زدم خیلی ترسیدم گفتم تموم شد دلم خیلی درد گرفت حتی نتونستم از جام بلند بشم تا قرصم رو بخورم اما چه میشه کرد این زندگی ماست. پسرم در ژانویه کشته شد، اما از آن زمان من تنها زندگی می کنم.
به نظر می رسد جنگی که الان در آن هستیم با جنگ 12 روزه فرق دارد. بسیاری از مردم تهران را ترک نکرده اند و در خانه های خود هستند، برخی می گویند دیدن این لحظات تاریخی برایشان مهم است، برخی جایی برای رفتن ندارند و برخی دیگر اهمیتی نمی دهند.
به نظر می رسد مردم هم نمی توانند به راحتی این وضعیت را هضم کنند. احتمالاً در چنین شرایطی کسانی که بیشترین آسیب را می بینند طبقه متوسط و کارگران هستند و کسانی که صرفاً ناظر یکی از مهم ترین دوره های تاریخ هستند. در سه روز اول جنگ خبری از کارگرانی که معمولاً در کنار خیابان می ایستادند و منتظر بودند که کسی آنها را برای کار به ساختمانی ببرد، نبود اما پس از روزهای اول تعدادی از کارگران دوباره در خیابان نظام آباد و بخشی از میدان هفتیر ایستاده بودند.
وقتی نزدیکشان رفتم همه دویدند سمتم و گفتند: حالمان خوب است، سوار شویم؟ همین که فهمیدند من کارگرها را نمی خواهم، یکی یکی رفتند. نزد یکی از آنها که حدود 40 سال داشت رفتم و او از تجربه شروع جنگ گفت: روز اول که زدند، همین جا ایستاده بودیم و صدا را کاملاً شنیدیم، همه ترسیدیم و به خانه رفتیم، اما فردای آن روز چند نفر دوباره آمدیم. عده ای برای دیدن زن و بچه به شهر رفتند، اما من با این وضعیت نمی توانم به رم بروم، پول ندارم، اینجا می مانم یا کار می کنم یا می میرم، هر چه بهتر از شرم بی پولی جلوی زن و بچه ام است. تا الان هیچکس درخواست کار نکرده ولی تا شب عید اینجا می نشینم. اگر مرا بزنند باز هم مرا می زنند».
دریایی از امید، اما نه برای ما
در این روز از سال، خیابان سبلان همیشه مملو از دستفروش بود، اما حالا جز بانویی که اتوی مو می فروشد، فروشنده ای نیست. رانندگان تاکسی و تاکسی های اینترنتی از کمبود مسافر و خرابی روترها می گویند.
صبح نیمه اسفندماه راننده اسنپ درباره تجربه خود در این چند روز گفت: قبل از این جنگ درگیر اعتراضات خیابانی بودیم، روترها درست کار نمی کردند و مسافران مثل قبل نبودند، تا زمانی که می خواستیم به خود بیاییم جنگ بود، دیگر نمی دانم از چه چیزی بترسم.
جوان 30 ساله ای بود و از تجربه جنگ 12 روزه می گفت که رفته شمال، اما الان دیگر توانش را ندارد جایی برود و می گوید: همین دیروز بود که منتظر مسافر بودم، زدند کوچه فرعی، طوری به من زدند که شش متری از جام پریدم، آن وقت بود که مردم را ترک می کردم، اما با این پول می گفتم؟ راه حل هم چیست اما برخی از مردم می خواهند بمانند و از نزدیک ببینند که این لحظه در تاریخ چگونه است.
سیترا، بانوی 40 ساله، یک فرزند معلول دارد. او درباره روز اول حمله به ایران می گوید: چند وقتی بود که بچه ام را به مدرسه استثنایی فرستادم، روزی که حمله شروع شد، اولین چیزی که مرا نگران کرد بچه ام بود، دنبالش به مدرسه رفتم، آنقدر حالش بد بود که چند روزی حرف نزد، فقط امروز شروع کرد به گفتن چند کلمه. و پزشک او در دسترس نخواهد بود.”
این چالش بسیاری از افرادی است که در تهران ماندند و نرفتند. کسانی که مریض هستند و بیمار باید تحت نظر بیمارستان و پزشک باشند. لیلا بانوی 50 ساله می گوید همسرش بیماری کلیوی دارد و الان حالش خوب نیست و باید در تهران بمانند اما ماندن و رفتن در این شرایط برایشان خطرناک و ترسناک است چرا که علاوه بر بیماری و در دسترس نبودن پزشک، فرزندانشان در تهران هستند و هنوز خروج از خانه سخت است.
روایت مردم در این جنگ با جنگ 12 روزه متفاوت است، در جنگ قبلی تجربه دی ماه نبود و همچنان امید به بهبود اوضاع بود، اما در این جنگ با طیفی از مردم امیدوار و ناامید روبرو هستیم. برخی قادر به حرکت نیستند و برخی هنوز در تلاش برای زنده ماندن هستند. چیزی که در جنگ کنونی وجود دارد این است که برخی از کسانی که تهران را ترک کردند، لزوماً از ترس نرفتند، بلکه رفتند تا نفس بکشند، خیلی ها می گویند ما می خواهیم در وضعیت بهتری باشیم.
این را می توان در رفتار برخی افراد در سالن های زیبایی مشاهده کرد. سالن های زیبایی در چند منطقه در تهران مشغول به کار هستند و خانم ها برای رنگ مو و کراتینه به آن سالن ها مراجعه می کنند. مهسا زنی 38 ساله است که برای رنگ کردن موهایش به سالن زیبایی رفته است.
می گوید: من در جنگ 12 روزه از کل شمال می ترسیدم، هنوز هم می ترسم، اما جای دیگری نمی روم. الان هم آمدم موهایم را رنگ کنم تا انرژی و روحیه برای ادامه زندگی داشته باشم. همین دیروز که در سالن بودم، در کوچه سالن به ساختمانی برخورد کرد، اما نمی توانم در خانه بنشینم. بالاخره باید کاری کرد که حالم عوض شود.»
به نظر می رسد همه به نوعی سعی می کنند خود را با شرایط تطبیق دهند تا زنده بمانند، اما این بار برخی از مردم حتی چالش غذا و کمبود غذا را هم ندارند، فروشگاه هایی که نگاه می کنیم نسبتاً خلوت هستند و مانند جنگ 12 روزه قبل خریدهای اغراق آمیزی وجود ندارد، اما عده ای برای نگهداری غذای خشک و دارو خریداری کردند.
یکی از فروشندگان داروخانه شرق تهران گفت: در این چند روز بیشترین خریدها برای محصولاتی مانند نوار بهداشتی، مسکن و بانداژ بود، چرا که افراد بیشتری در تهران ماندند و وسایل ایمنی خریدند، البته خرید مسکن هایی مانند پروپرانول خیلی زیاد شده بود، خیلی ها آمدند و گفتند برای استرس چه بخوریم؟
احتمالاً در کنار جابجایی و از دست دادن ذخایر مالی، از دست دادن آرامش و اضطراب بدترین بخش جنگ است. صداهایی که حتی برای هزارمین بار برای چند دقیقه ضربان قلب را چند برابر می کند و به تدریج آرام می شود و کودکان یکی از آسیب پذیرترین گروه ها هستند.
مادر سوغند چهار ساله می گوید: فرزندم با هر صدای بمب و موشک می لرزد و در کمد پنهان می شود تا صدا را نشنود. حتی اگه بخوام بغلش کنم میگه باید بیای تو کمد که بدها اذیتمون نکنن. حالا نمی دانم چند سالی می گذرد که این احساس ترس برای فرزندم محو شود. الان هم با کوچکترین صدا گریه می کند و دوباره در کمد پنهان می شود».
جنگ همیشه مملو از آسیب های روحی، جسمی و مالی است، اما قشر متوسط جامعه همیشه بیشترین آسیب را می بینند، افرادی که جان، درآمد و امید خود را در جنگ از دست می دهند و هیچ وقت معلوم نیست که به حالت عادی روحی و زندگی خود می رسند یا خیر.





