کارل مارکس هنوز چه می‌بیند؟

کارل مارکس هنوز چه می‌بیند؟

تولد کارل مارکس فقط یادآور نامی در تاریخ اندیشه نیست. هر بار که به مارکس باز می گردیم، در واقع با سوالی روبه رو می شویم که هنوز از بین نرفته است: آیا جهان امروز همچنان با همان تناقضاتی که او در قرن نوزدهم درباره آن نوشته بود زندگی می کند؟

پاسخ را می توان قبل از هر چیز در واقعیت های اقتصادی جهان یافت. گزارش 2026 آکسفام نشان می دهد که ثروت میلیاردرهای جهان در سال 2025 به 18.3 تریلیون دلار خواهد رسید. رقمی که نسبت به سال گذشته 16.2 درصد رشد داشته است. همین گزارش تاکید می کند که تنها در یک سال دارایی های این گروه 2.5 تریلیون دلار افزایش یافته است. رقمی که تقریباً معادل کل ثروت 4.1 میلیارد نفر است که نیمی از جمعیت جهان است. از سال 2020 تا 2025، ثروت میلیاردرها 81 درصد رشد داشته است.

این اعداد فقط شاخص های اقتصادی نیستند. آنها یادآور می شوند که مشکل نابرابری در جهان معاصر یک بحث انتزاعی نیست، بلکه یک واقعیت اجتماعی و ساختاری است. به همین دلیل است که بسیاری از محققین علوم اجتماعی، علیرغم همه دگرگونی های تاریخی، هنوز در مواجهه با مشکل تمرکز ثروت به مارکس بازمی گردند.

در قرن نوزدهم، مارکس درباره کارخانه‌ها، ماشین‌ها و انباشت سرمایه نوشت. امروزه کارخانه از بین نرفته است، بلکه شکل آن تغییر کرده است. بخش قابل توجهی از سرمایه در حال حاضر نه تنها در خطوط تولید صنعتی، بلکه در زیرساخت های داده، پلت فرم های دیجیتال و مالکیت الگوریتمی متمرکز شده است.

به عنوان مثال، در سال های اخیر، مطالعات و گزارش های متعددی در مورد شرایط کار در آمازون منتشر شده است. این بررسی ها نشان داده است که در برخی از انبارهای این شرکت، سیستم های الگوریتمی به طور مستمر سرعت حرکت، زمان توقف، زمان جابجایی کالا و میزان بهره وری فردی کارگران را ثبت و ارزیابی می کنند. در اینجا موضوع تنها ورود فناوری به محیط کار نیست. سوال اساسی‌تر این است که چه کسی مالک داده‌ها است، چه کسی معیارها را تعریف می‌کند و چه کسی از این نظم جدید بیشترین سود را می‌برد.

هوش مصنوعی بدون شک ظرفیت افزایش بهره وری، کاهش خطاها و توسعه نوآوری را دارد. اما در کنار این ظرفیت ها یک مسئله اساسی نیز مطرح می شود: مالکیت و کنترل اجتماعی فناوری.

اگر زیرساخت‌های هوش مصنوعی در اختیار گروه محدودی از شرکت‌ها و سرمایه‌گذاران باقی بماند، این فناوری می‌تواند به ابزاری برای تمرکز بیشتر قدرت اقتصادی و گسترش نابرابری ساختاری تبدیل شود، نه صرفاً به ابزاری برای کاهش کار طاقت‌فرسا.

ما فقط در مورد اشتغال یا بازار کار صحبت نمی کنیم. مشکل عمیق تر است. در دنیای مبتنی بر داده‌های امروزی، بخشی از آنچه زمانی قلمرو انسانی‌تر محسوب می‌شد – از آموزش و خلاقیت گرفته تا ارتباطات عاطفی و تصمیم‌گیری روزمره – به تدریج وارد منطق محاسبه، پیش‌بینی و سودآوری می‌شود. در چنین شرایطی، سؤال دیگر فقط این نیست که «ماشین از انسان چه خواهد کرد»، بلکه وقتی رفتار، ترجیحات، احساسات و حتی توجه انسان به داده تبدیل شود، چه چیزی از خودمختاری انسان باقی خواهد ماند؟

شاید در اینجا برخی از واضح ترین جملات مارکس دوباره معنا پیدا کند.

او در “مانیفست حزب کمونیست” می نویسد:

بورژوازی هر چیزی را که محکم و استوار بود دود کرده و باد کرده است».

این جمله فقط یک توصیف ادبی نیست. مارکس در اینجا به نیرویی اشاره می کند که به طور مداوم روابط اجتماعی، ساختارهای پایدار و شیوه های زندگی را تغییر می دهد. امروزه دنیای دیجیتال و اقتصاد پلتفرم دقیقاً با همان منطق عمل می‌کنند: دگرگونی مداوم، بی‌ثباتی مداوم و تبدیل همه چیز به موضوع گردش سرمایه.

او در همین اثر جمله ای دارد که شاید برای دنیای امروز گویاتر باشد:

بورژوازی نمی تواند بدون دگرگونی مداوم وسایل تولید و در نتیجه روابط تولید و همه روابط اجتماعی به حیات خود ادامه دهد.

شاید اگر بخواهیم این جمله را به زبان امروزی بازخوانی کنیم، باید بگوییم: اقتصاد معاصر دائماً در حال سازماندهی مجدد خود زندگی اجتماعی است.

در این میان، سوء تفاهم تاریخی نیز مستلزم دقت است. مارکس اغلب تنها با انقلاب و خشونت شناخته می شود، در حالی که مطالعه دقیق آثار او تصویر پیچیده تری را ارائه می دهد.

مهمتر از همه، مارکس تحلیل گر مکانیسم های قدرت اقتصادی و تضادهای درونی سرمایه داری بود. او در «هجدهمین برومر لویی بناپارت» می نویسد:

«انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه آن‌طور که می‌خواهند؛ بلکه در شرایطی که مستقیماً با آن روبرو هستند، شرایطی که از گذشته به آنها رسیده است.

اهمیت این جمله از آن جهت است که نشان می دهد از نظر او دگرگونی اجتماعی نتیجه اراده گرایی ناگهانی نیست، بلکه نتیجه شرایط تاریخی، ساختارهای مادی و تضادهای درونی جامعه است.

به همین دلیل، نسبت دادن تمام تجربیات اقتدارگرایانه قرن بیستم به خود مارکس، از نظر تاریخی و زمینه ای ساده انگارانه است. او بیش از آنکه نظریه پرداز خشونت باشد، پژوهشگر ساختارهای سلطه و منتقد اقتصاد سیاسی بود.

وقتی صحبت از عرصه جهانی امروز می شود، این بحث معنای جدیدی پیدا می کند.

در سال‌های اخیر، از اشغال فلسطین تا حمله نظامی به ونزوئلا، و از حمله اخیر آمریکا و اسرائیل به ایران تا بحران‌های مستمر در خاورمیانه، یک واقعیت اجتماعی آشکارتر شده است: هزینه‌های اقتصادی جنگ‌ها معمولاً بیشتر بر دوش گروه‌های کم درآمد و طبقات پایین‌تر است.

چندی پیش، الکساندر دکرو، رئیس برنامه توسعه سازمان ملل متحد، هشدار داد که حتی اگر جنگ ایران فورا متوقف شود، اثرات اقتصادی آن می تواند بیش از 30 میلیون نفر را در سراسر جهان به فقر بازگرداند.

اهمیت این تخمین تنها در خود عدد نیست. آنچه مهم است این است که نشان می دهد در دنیای به هم پیوسته امروزی، جنگ دیگر فقط یک رویداد سیاسی یا امنیتی نیست. می‌تواند مستقیماً با ایجاد اختلال در زنجیره‌های انرژی، غذا، تجارت و تولید به یک بحران معیشتی جهانی تبدیل شود.

از این منظر، اگر مارکس به جهان امروز نگاه می‌کرد، احتمالاً جنگ را فقط یک درگیری بین دولت‌ها نمی‌دانست. شاید او آن را به عنوان بخشی از سازماندهی مجدد جهانی روابط سرمایه، قدرت و حاشیه سازی اقتصادی می دانست. فرآیندی که در آن هزینه نهایی اغلب نه توسط تصمیم گیرندگان سیاسی، بلکه توسط افرادی پرداخت می شود که کمترین سهم را در تصمیم گیری داشتند.

مارکس هنوز یک مشکل را با دقت نگران کننده ای مطرح می کند: اینکه پیشرفت اقتصادی و تکنولوژیک لزوماً به معنای کاهش رنج انسان نیست.

در دنیایی که تولید ثروت بی‌سابقه است، اما ناامنی شغلی، شکاف طبقاتی، اضطراب معیشتی و احساس بی‌ثباتی در حال افزایش است، پرسش مارکس همچنان ساده اما جدی است:

چه کسی از این دنیا بیشترین سود را می برد و چه کسی هزینه آن را می پردازد؟

شاید اهمیت مارکس دقیقاً همین باشد. او هنوز به ما اجازه نمی دهد به پاسخ های آسان بسنده کنیم. فقط یک کار را انجام می دهد: سوال را زنده نگه می دارد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی