جزئیات آدم‌ربایی یک جوان در اصفهان و دستگیری متهمان + فیلم

جزئیات آدم‌ربایی یک جوان در اصفهان و دستگیری متهمان + فیلم

به گزارش خبرگزاری به گزارش میهن تجارت، پرونده آدم ربایی در اصفهان فقط یک عملیات پلیسی نبوده است. حکایت 40 روز معلق میان تاریکی و امید، 40 روزی که برای یک جوان بیست و چهار ساله، هر دقیقه آن بوی اضطراب، جهل و ترس می داد، اما در دل آن تاریکی، روزنه ایمان بسته نشد.

حوالی پنج صبح بود…

هنوز هوا تمام رنگ نور را به خود نگرفته بود که صدای کوبیدن در سکوت خانه را شکست. ضربات قوی و متوالی بود. در آن لحظه فکر کردم شاید اشتباهی یا مشکلی عادی پیش آمده است، اما از همان لحظه ای که در باز شد، زندگی ام وارد کابوسی شد که پایانش برایم نامعلوم بود.

چند نفر بودند… مسلح، جدی و مسلط.

ظاهرشان آنقدر حساب شده بود که در نگاه اول شک و تردید را برطرف کرد. اسنادی را نشان دادند و با لحنی محکم گفتند که برای «چند توضیح» با آنها همراه شوم. وقت فکر کردن نبود. آنها فقط یک جمله را تکرار می کردند:

“همکاری کنید، همه چیز به زودی تمام می شود…”

اما هیچ چیز به سرعت تمام نشد.

چشمانم را بستند. دست و پایم بسته بود و تنها چیزی که از جاده می فهمیدم پیچ های مداوم ماشین و توقف های کوتاه و پراکنده بود. انگار می خواستند راه ترس هم گم شود.

هر بار که ماشین توقف می کرد، فکر می کردم شاید همه چیز تمام شده باشد، اما دوباره شروع به حرکت کرد. طولانی تر، مبهم تر و سنگین تر.

روزهای اول حتی نمی دانستم چرا مرا ربودند.

توضیح واضحی وجود نداشت. فقط سکوت و عدم اطمینان وجود داشت. بعد کم کم شروع شد. هر روز یک ادعا، هر روز یک سناریوی جدید. سخنانی که بیش از واقعیت بود، برای شکستن روح آدم ساخته شد. هدف آنها تنها گرفتن جسد نبود. می خواستند ذهنم را خسته و نابود کنند.

روزهای اسارت شبیه هم بود; بی رنگ، بی زمان و بی پایان.

نور خورشید را به درستی نمی دیدم. مکان من مدام تغییر می کرد. یک اتاق، سپس یک مکان دیگر، سپس یک مسیر ناشناخته تر. بی ثباتی مداوم خود بخشی از شکنجه بود. نمیدونی کجایی، چند روز گذشته و فردا قراره چی بشه.

اما سخت ترین قسمت داستان، زنجیر بسته به دست و پا نبود. فشار روانی بود.

تهدیدهای مستمر، ایجاد ترس، سناریوهای ساختگی و بازی با ذهن مردم. حتی در روزهای آخر فیلمی جلوی من گذاشتند و گفتند قرار است برای خانواده من ارسال شود. آنها را تحت فشار قرار دهد.

در آن لحظه متوجه شدم که ترس فقط ترس از مرگ نیست… گاهی ترس از درد و رنج عزیزان از خود اسارت سنگین تر است.

در تمام آن روزها فقط یک جمله در ذهنم تکرار می شد: “یا من لاهو امرو کلوه…”

این یاد، این امید و این اعتماد بود که نگذاشت در آن تاریکی بیفتم.

بعداً متوجه شدم که خانواده‌ام در ابتدا فکر می‌کردند که ماجرا یک موضوع رسمی و قانونی است. چون آدم ربایان خود را مامور معرفی کرده بودند. این فریب حساب شده باعث شد هیچکس از همان ابتدا به آدم ربایی او مشکوک نشود.

اما با گذشت زمان، تناقضات افزایش یافت. نگرانی ها به وجود آمد و بالاخره خانواده ام به پلیس مراجعه کردند. از همان لحظه ورق به آرامی برگشت.

من در اسارت بودم و از بیرون چیزی نمی دانستم. اما بعداً متوجه شدم که پلیس استان اصفهان بدون داشتن سرنخ جدی کار را از صفر شروع کرده است.

غربالگری اطلاعات، بررسی های کارشناسی، مشاهدات میدانی و پیگیری های بی وقفه به تدریج دایره را محدود کرد.

آدم رباها مدام جای من را عوض می کردند تا اثری از آن باقی نماند، اما حقیقت هر چقدر هم پنهان باشد، راهی برای دیده شدن پیدا می کند.

و سپس… لحظه ای بود که هنوز وقتی به آن فکر می کنم، من را غاز می کند.

صدای متفاوتی آمد.

یک هیاهوی کوتاه

اضطراب عجیبی در رفتار آدم ربایان وجود داشت.

و چند ثانیه بعد ماموران پلیس رسیدند.

اولش باور نکردم

پس از 40 روز زندگی در ترس، ذهن انسان حتی به نجات نیز شک می کند. من فقط به آنها نگاه می کردم. هنوز مطمئن نبودم کابوس تموم شده یا نه.

اما وقتی چهره نیروهای پلیس را دیدم چیزی در درونم یخ زد… آن همه فشار، همه ترس هایی که بر سینه ام سنگینی می کرد.

آن لحظه برای من مثل تولد دوباره بود.

وقتی خانواده ام را دیدم، بدنم لرزید. نه از ترس… از شدت احساس.

اشک، سکوت، ناباوری و آرامش همگی همزمان روی صورتمان غلتیدند.

40 روز گذشت اما آغوش خانواده برای چند لحظه زمان را متوقف کرد.

در این رابطه کارآگاه حسنعلی اکبری در گفت و گو با خبرنگار به گزارش میهن تجارت گفت: این پرونده یکی از پرونده های پیچیده آدم ربایی بود که با طراحی و فریب حرفه ای انجام شد. متهمان با تظاهر و جلب اعتماد اولیه سعی در پیشبرد عملیات خود داشتند.

وی افزود: با وجود نداشتن سرنخ های اولیه، کارآگاهان پلیس آگاهی استان اصفهان از همان لحظه اول با پیگیری های تخصصی وارد عمل شدند و در نهایت موفق شدند محل اختفای فرد ربوده شده را شناسایی و در عملیاتی هماهنگ آزاد کنند.

این پرونده فقط یک داستان نجات نبود. یادآور حقیقتی بود که گاهی در هیاهوی زندگی فراموش می‌شود: مهم نیست تاریکی چقدر عمیق است، باز هم نوری در جایی دورتر نفس می‌کشد.

و شاید عده ای برسند درست زمانی که امید آخرین نفس هایش را می کشد…

ساکت، بی ادعا;

مثل فرشتگانی که هیچکس حضورشان را نمی بیند اما نبودشان را همه احساس می کنند.

منبع : به گزارش میهن تجارت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی