بعدی- پل ماسگریو، دانشیار علوم سیاسی در دانشگاه جورج تاون قطر.
به گزارش به گزارش میهن تجارت به نقل از مجله فارین پالیسی، دونالد ترامپ در دومین مراسم تحلیف خود آرزو کرد که از انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا به عنوان «بزرگترین و تعیین کننده ترین انتخابات تاریخ این کشور» یاد شود. اما او با شکست در جنگ خود در خلیج فارس دقیقاً برعکس به این هدف رسیده است. زیرا تصمیم او برای راه اندازی لشکرکشی علیه ایران، اگرچه توسط دیگران تشویق شده بود، اما در نهایت یک انتخاب شخصی و کاملاً از آن او بود.
این تصمیم در حال حاضر به یک شکست استراتژیک بزرگ به شکستی تبدیل شده است که ابعاد آن را می توان حتی بزرگتر از فاجعه آمریکا در جنگ ویتنام دانست. البته در ظاهر، شکست در جنگ ایران شباهتی به شکستهای کلاسیک نظامی آمریکا ندارد. نه کاخ سفید به آتش کشیده شده، نه جامعه آمریکا با موجی از اعتراضات ضد جنگ مواجه شده است و نه صحنه ای از تسلیم تاریخی در برابر افکار عمومی.
اما این «نگاه آرام» دقیقاً بخشی از مشکل است. سرعت جنگ و فاصله جغرافیایی آن از خاک آمریکا به کل ماجرا حالتی غیر واقعی داده است. حتی در دوحه قطر – جایی که در چند هفته اول راکت در آسمان شنیده می شد – زندگی روزمره عادی بود. مردم خرید می کردند، اتومبیل ها را با بنزین ارزان پر می کردند و تماس های کاری برقرار می کردند.
این تضاد سوال عجیبی را ایجاد می کند: آیا این واقعا یک منطقه جنگی است؟ از سوی دیگر، بدون تلفات سنگین آمریکایی باعث شده ابعاد ناکامی واشنگتن کمتر دیده شود. جنگ برای ایران خونین بوده و هزاران نفر کشته شده اند، اما تلفات آمریکا کمتر از 20 سرباز بوده است.
از جنگل های ویتنام تا آسمان خلیج فارس؛ دو طرف یک شکست
در مقایسه با جنگ ایران، ابعاد جنگ ویتنام (که ویتنامی ها آن را «جنگ آمریکا» می نامند) تکان دهنده بود. بیش از یک دهه جنگ در جنگل های جنوب شرقی آسیا جان میلیون ها غیرنظامی و نزدیک به 60000 آمریکایی را گرفت.
تلخی آن تجربه به قدری عمیق بود که برای یک نسل، کلمه “ویتنام” در ذهن آمریکایی ها به عنوان یک کشور نبود، بلکه به عنوان یک کشور نمادی از شکست، غم و خطای استراتژیک برای جامعه آمریکا، ویتنام نماد رنج خانواده و برای نخبگان، هشداری در مورد “غرور قدرت” و محدودیت های مداخله نظامی بود. علیرغم اختلاف نظرها، نظرسنجی شورای امور جهانی شیکاگو در سال 2014 نشان داد که 58 درصد از آمریکایی ها هنوز جنگ ویتنام را “لحظه تاریک” می دانند.
یکی از سختترین سؤالات در مورد ویتنام این بود که چرا ایالات متحده برای نبردی که در نهایت تأثیر تعیینکنندهای بر منافع استراتژیک درازمدت واشنگتن نداشت، هزینه زیادی پرداخت کرد. البته، آسیای جنوب شرقی بهای سنگینی را پرداخت (از گورهای دسته جمعی کامبوج تا پناهندگان ویتنامی)، اما از دیدگاه آمریکا، پیامدهای شکست بیشتر «داخلی» بود تا استراتژیک. واشنگتن سرانجام در جنگ سرد پیروز شد و موقعیت جهانی خود را حفظ کرد. تا جایی که ویتنام امروز روابط دوستانه ای با آمریکا دارد.
اما پیامدهای جنگ ترامپ با ایران را نمی توان با این مدل یکی دانست. ایالات متحده برای تقویت موقعیت خود این جنگ انتخابی را آغاز کرد، اما اکنون در موقعیت ضعیف تری نسبت به جایی است که شروع کرده بود. برای درک این تفاوت کافی است عملکرد امروز آمریکا را با جنگ خلیج فارس در سال 1991 (آزادسازی کویت) مقایسه کنیم. جایی که سرعت فروپاشی ارتش صدام تصویری از برتری نظامی بی چون و چرای آمریکا را به گوش جهانیان رساند.
زرادخانه های خالی؛ معمای بزرگ نظامی پس از رویارویی با تهران
در جنگ اخیر با ایران ماجرا کاملا متفاوت بود. اگرچه سلاح های پیشرفته آمریکایی توانایی های فنی خود را نشان دادند، اما این عملکرد تحت الشعاع واقعیتی نگران کننده قرار گرفت: زرادخانه های آمریکایی به اندازه کافی عمیق نیستند. این موضوع یک سوال جدی را مطرح کرد که واشنگتن تا چه اندازه برای جنگ با دشمنی قدرتمندتر از جمهوری اسلامی آماده است؟
از سوی دیگر تصویر ماندگار این جنگ نه نمایش دقیق فناوری نظامی، بلکه صحنه های تلخ انسانی بود. مثل کیسه های خونین دانش آموزان دختر ایرانی که قربانی خطای هدف گیری شدند. این تصویر ادعای «جنگ دقیق و پاک» را از منظر اخلاقی از بین برد.
در بعد فنی، سامانههای دفاعی آمریکا در برابر موشکها و پهپادهای انتحاری ایران عملکرد قابل قبولی داشتند، اما آنها نتوانستند نفوذ ایران را به طور کامل متوقف کنند. عبور موشکهای ایران از این سامانهها سؤال بزرگتری را برای واشنگتن ایجاد کرده است: اگر دفاع آمریکا در برابر ایران تحت چنین فشاری باشد، چگونه در برابر دشمن متمرکزتر، مجهزتر و در یک جنگ طولانیتر عمل خواهد کرد؟
خلیج فارس؛ ویتنام که واشنگتن نمی تواند آن را ترک کند
پیامدهای استراتژیک جنگ ترامپ با ایران بسیار تاریک تر از تصویری است که او به عنوان یک پیروزی می فروشد. آمریکا ممکن است مدعی «تغییر رژیم محدود» در ایران باشد، اما جنگ نه تهران را به یک کشور مطیع تبدیل کرد و نه ساختار قدرت را به نفع آمریکا تغییر داد. برعکس، ایران را مقاوم تر کرد.
حملات اولیه توسط ایالات متحده و اسرائیل از نظر نظامی ویرانگر بود، اما محدودیت های “راه حل های صرفا نظامی” را آشکار کرد. برنامه هسته ای تهران اکنون دو دور حمله هوایی سنگین را پشت سر گذاشته است و بعید است که دور سوم (در صورت وقوع) نتیجه متفاوتی داشته باشد.
این جنگ همچنین جایگاه رهبری آمریکا را در نظام جهانی تضعیف کرد. متحدان منطقه ای واشنگتن که مخالف آغاز این ماجراجویی بودند، بخش زیادی از هزینه های میدانی و اقتصادی آن را پرداختند و در نتیجه، اعتماد آنها به قضاوت و مدیریت آمریکا به شدت از بین رفت.
اما شاید مهمترین درس این جنگ برای تهران موضوع «تنگه هرمز» بود. ایران متوجه شد که توانایی اش در ایجاد اختلال در این گذرگاه می تواند یک اهرم اقتصادی در مقیاس جهانی ایجاد “آزادی ناوبری” اصل اساسی سیاست آمریکا برای بیش از دو قرن بوده است. حال اگر عبور آزاد از تنگه هرمز به موضوعی «مشروط» تبدیل شود، مسیرهای تجاری به یک سلاح ژئوپلیتیکی تبدیل شده و نظم اقتصادی بین المللی زیر سؤال خواهد رفت.
چگونگی پایان یک جنگ گاهی اوقات به اندازه نحوه شروع آن مهم است. پس از جنگ ویتنام، آمریکا توانست به آسیای جنوب شرقی پشت کند و توجه خود را به مناطق دیگر معطوف کند. اما تکرار این الگو در خلیج فارس بسیار دشوار است. جهان امروز بیشتر به هم پیوسته است و اقتصاد جهانی تنها به نفت این منطقه وابسته نیست. موادی مانند هلیوم، کودهای شیمیایی و آلومینیوم خلیج فارس برای صنایع پیشرفته حیاتی هستند. علاوه بر این، تعهد امنیتی واشنگتن به اسرائیل خروج کامل آمریکا از خاورمیانه را غیرممکن می کند.
در نهایت، آمریکا باید بدون توجه به اینکه چه کسی در کاخ سفید است، با عواقب این جنگ روبرو شود. آن هم در شرایطی که در داخل و خارج ضعیف شده است. متحدان اعتماد به نفس کمتری دارند، افکار عمومی خواهان خروج است، و رقبای جهانی اراده واشنگتن را شجاعانه تر از همیشه به چالش می کشند.
چندین دهه بعد، مورخان به این رویداد نگاه می کنند و دقیقاً همان سؤالی را می پرسند که در مورد ویتنام پرسیده شد: چرا آمریکا وارد این جنگ شد؟ پاسخ هایی در مورد اشتباهات محاسباتی، توهمات کارآمدی نظامی، فشار از سوی متحدان و غرور قدرت داده خواهد شد. اما احتمالاً هیچ یک از آنها برای توجیه این اشتباه تاریخی کافی نخواهد بود.





