به گزارش خبرگزاری به گزارش میهن تجارت، بوی اسپند و گلاب هوای اصفهان را پر کرده است، کتیبه های سیاه رنگی که بر دیوارهای آجری شهر تکیه داده اند، گویی راوی داستانی جانسوز از نزول باران هستند. حرام است؛ ماه روشن تجدید نذر، ماه سربندهای یا حسین و اشک های خاموش. در این میان نامی می درخشد که دل را به هیاهوی یازده سال رهبری بی بدیل در صحرای کربلا می برد. عبدالله بن الحسن علیه السلام.
همان نوجوانی که در دل عمه اش زینب(س) بود، همان خاطره عجیب امام مجتبی(علیه السلام) که چون آفتاب عمویش حسین(ع) را دید زیر هجوم تیغ ها و نیزه ها نزدیک بود غروب کند، دستان کوچکش را از دستان مهربان عمه رها کرد. او به سرعت، آن سوی باد، شجاع تر از یک شیر دوید. بدن رنجور و معصومش را سپر بلای عمویش کرد و فریاد زد: به خدا قسم از عمویم جدا نمی شوم! شمشیر «بحر بن کعب» فرود آمد و دست نازک باران بر پوستش آویخت، اما آغوش عمویش بهشت او شد، پیش از آن که تیر «حارمله» زندگی دنیوی او را به ابدیت سرخ پیوند دهد.
امروز پس از قرن ها طنین آن منظومه حماسی که می گفت: «تنکرونی فنا بن حیدره…» (اگر مرا نشناسی من پسر حیدرم…) در کوچه پس کوچه های اصفهان به گوش می رسد. با وزش نسیم حماسی در روزهای سخت جنگ، روح عبدالله در کالبد جوانه های نصف جهان حلول می کند. وقتی شعله های نفرت متجاوز آمریکایی صهیونیستی برافراشته می شود، این نوجوانان اصفهانی هستند که به محض شنیدن طبل مقاومت، رویه عشق را به گونه ای دیگر تغییر می دهند.
دلشان پر از غم دانش آموزان مظلوم «میناب» است که کمی از خودشان کوچکتر بودند و غرق در خون، حسادتشان می جوشد. این مردان کوچولوی غیور علیرغم سن کم خود بی تفاوتی نشان نمی دهند. در مجالس شبانه پرچم افتخار را به اهتزاز در می آورند، در پایگاه های بسیج به فعالیت های فرهنگی می پردازند و در شب های تاریک، پاسدار آرامش مردم خود می شوند.
به سراغ این شقایق های جوان می رویم. آنان که با زبان فعل زندگی می کنند، زیرا برای آنان عشق به حسین (ع) و دفاع از وطن هرگز به گذشته نمی پیوندد.
کوچه های بی قرار؛ کلمات نظم و حفاظت
در گوشه ای از هیئت که صدای سینه زنی و شعار دادن فضا را پر کرده است، نوجوان اصفهانی با پیراهن مشکی و بازوبند ایستاده است. چشمانش را به افق دوخته و با جدیت مردانه راه را برای ورود عزاداران هموار می کند. این جوانه پرشور در بخش مدیریت و پارکینگ هیئت مدیره آستین تلاش زیادی کرده است تا این رویداد را با نظم و شکوه بیشتری برگزار کند.
او با یادآوری روزهای جنگ با همان لحن صادقانه خاطرات را زنده می کند و می گوید: در نظم و پارکینگ کمک می کنم تا مراسم با نظم تری برگزار شود. در آن روزهای جنگ هم در مسجد و پایگاه حضور داشتم. وقتی خبر حملات را شنیدیم ناراحت شدیم اما وقتی دیدیم کشورمان به دشمن پاسخ می دهد خوشحال شدیم و احساس غرور کردیم.
او با سخنان محکمی به ادعاهای پوچ بیگانگان که می گویند نوجوانان امروزی از دین و اهل بیت(ع) فاصله گرفته اند، به چالش می کشد و سرش را بالا می گیرد: این حرف ها درست نیست. اگر نوجوانان امام حسین (ع) را دوست نداشتند، هر شب در مجالس عزاداری شرکت نمی کردند. خیلی از بچه ها با علاقه به این مجالس می آیند.
این خادم جوان در پایان با نگاهی به پرچم سرخ یا حسین (علیه السلام) راز ارادت خود را اینگونه برملا می کند: برای حفظ اسلام و هدایت مردم از خود و اهل بیت خود گذشت و به همین دلیل الگوی بزرگی برای ما هستند.
پرچمداران خیابان عشاقی; در امتداد اقتدار وطن
کمی جلوتر، در میان هیاهوی موتورسوارانی که به سمت خیمه عزای حسینی هجوم می آورند، نوجوان دیگری را می بینم که بعدها خود را آرمین حسینی معرفی می کند. او با دستان فولادی کوچک اما مصمم مسیرها را نشان می دهد و درباره کارش در هیئت می گوید: وظیفه من راهنمایی موتورسواران و ساماندهی محوطه پارک موتورسیکلت است تا همه بتوانند راحتتر در مراسم شرکت کنند.
آرمین با زبان ساده و بی تکلف خود احساسات خود را در روزهای حماسه آشکار می کند و بیم و امید خود را آشکار می کند: وقتی شنیدم کشورمان مورد حمله قرار گرفته بسیار ناراحت شدم اما وقتی دیدم نیروهای ایرانی به دشمن پاسخ دادند خوشحال شدم و احساس کردم کشورمان با قدرت ایستاده است.
این نوجوان غیور اصفهانی معتقد است که در نبرد دفاعی، هیچکس نباید گوشه نشینی را انتخاب کند و با غیرتی که یادآور رشادت های قاسم و عبدالله است، نذر خود را اینگونه زمزمه می کند: اگر لازم باشد در هر جایی که بتوانم کمک خواهم کرد. فرقی نمی کند کار فرهنگی باشد یا حمایت.
ظرافت شقایق های میناب; ایستاده در سنگر هشتم
گام های استوار «امیرمحمد سلطانی» در قسمت گشت و نگهبانی شب هیئت جلب توجه می کند. دانش آموز کلاس هشتم است اما نگاهش بوی بلوغ فکری و حماسی می دهد. وی درباره فعالیت خود در محفل حسینی می گوید: در گشت زنی و نگهبانی برای حفظ نظم مراسم کمک می کنیم.
امیرمحمد وقتی به یاد همسنگران خود در جنوب می افتد، خشم در گلویش می نشیند و با اشاره به شهادت دانش آموزان میناب، اندوه خالص خود را بیان می کند: وقتی خبر شهادت آنها را شنیدم بسیار ناراحت شدم. آنها هم مثل ما دانشجو بودند.
وی در پاسخ به این سوال که اگر بار دیگر سرزمین مادری اش تهدید شود چه خواهد کرد، بلافاصله و شجاعانه پاسخ می دهد: اگر بتوانم قطعا هر کاری از دستم بر بیاید برای دفاع از کشورم انجام خواهم داد.
ارادت امیرمحمد به شهدا، هیزم دژ فرهنگی اوست. با لحنی صمیمانه می گوید: شهید حاجی زاده را خیلی دوست دارم و همیشه به یاد او هستم.
وی همچنین شایعه دوری نسل جدید از ارزش ها را تکذیب می کند و با چشمان روشن خود می گوید: من این موضوع را قبول ندارم، هنوز هم بسیاری از نوجوانان به امام حسین(ع)، شهدا و رهبر انقلاب علاقه مند هستند.
وی سخنان خود را با بیان زیبایی از الگوی همیشگی خود به پایان می رساند: «آنها در راه اسلام و دفاع از حق به شهادت رسیدند و باید برای همه ما الگو باشند. آنچه در شخصیت امام حسین (ع) بیشتر دوست دارم شجاعت و ایستادگی اوست.
سپر بلای عمو; همگامی با عبدالله در فضای مجازی و واقعی
«محمدصدرا نظامی منش» نوجوان 13 ساله اصفهانی است که به نظر می رسد فقط یک عدد باشد و منشی اش از سنش بیشتر باشد. او که دلش پر از هوای عاشورایی است، درباره روزهای سخت نبرد با دشمن می گوید: وقتی خبر حمله به کشور را شنیدم ناراحت شدم و دوست داشتم بتوانم کاری برای کشورم انجام دهم.
وی وظیفه نوجوانان را در چنین لحظات حساسی سنگین می داند و با اشتیاق می گوید: اگر لازم باشد برای دفاع از کشور کمک می کنم.
نگاه محمدصدرا به تاریخ، نگاهی زنده و جاری است. وی با اشاره به حضرت عبدالله بن الحسن (علیه السلام) آرزوی قلبی خود را این گونه بیان می کند: «اگر در زمان او زندگی می کردم دوست داشتم در کنارش از امام حسین علیه السلام دفاع کنم».
او با هوش کودکانه اما عمیق خود معنای دفاع را گسترش می دهد و می افزاید: گاهی کمک به مردم، شرکت در امدادرسانی یا کمک به بازسازی خانه ها نیز نوعی دفاع از وطن است، هرکسی می تواند تا جایی که می تواند موثر باشد.
سید محمد حسین حسینی نوجوان دیگری است که لباس خادمی امام حسین (ع) را پوشید و به سمت آن حضرت رفت. نوجوان 13 ساله ای که قلعه دفاعی را به وسعت بی حد و حصر فضای سایبری برده است. وی درباره فعالیت رسانه ای خود در روزهای بحران می گوید: برای حمایت از کشور و تقویت روحیه مردم در فضای مجازی کلیپ ها و تصاویر کوتاهی می ساختم و خانواده ام در این راه در کنارم بودند.
او از ترس و امید خود در آن روزها می گوید: از حمله دشمن ناراحت بودم اما از اینکه کشورمان توانست جواب محکمی بدهد احساس غرور می کردم و شهادت فرماندهان و رزمندگان کشور برایم بسیار تلخ بود و از این اتفاقات ناراحت شدم.
این نوجوان با قاطعیت درباره وظیفه خود در صورت بروز چنین شرایطی می گوید: در هر زمینه ای که بتوانم برای دفاع از کشور و کمک به مردم تلاش می کنم.
سید محمد حسین با نگاهی به مصیبت این نوجوان کربلایی، ابراز محبت می کند: در سنین پایین از امام حسین (ع) دفاع کردند و به همین دلیل الگوی بزرگی برای نوجوانان امروزی هستند.
افق های روشن فردا؛ یادگیری مهارت دویدن به سوی حقیقت
در پایان مصاحبه هایم به علیرضا می رسم. نوجوان 12 ساله ای که کوچکترین شقایق این گلستان است اما بلند پروازی دارد. وی درباره نقش خود و دوستانش در روزهای جنگ تحمیلی و مقاومت 40 روزه می گوید: آن روزها سعی می کردیم در کارهای حفاظتی و مراقبتی کمک کنیم و هر کاری از دستمان بر می آمد انجام می دادیم.
علیرضا با نگاه به آینده از آمادگی همیشگی خود برای روزهای سخت می گوید: هر جا که لازم باشد کمک خواهم کرد؛ هم در کارهای حفاظتی و هم در بخش های پشتیبانی.
آرزوی بزرگی در سر دارد که نشان از بلوغ فکری اش دارد و با همان سادگی شیرین می گوید: دوست دارم مهارت های بیشتری یاد بگیرم تا در آینده بیشتر برای کشورم مفید باشم و در شرایط سخت بهتر به مردم کمک کنم.
دانه سرخ حسین (ع) در جان نسلی پیروز است
حب حسین (ع) این کلمه مقدس فراتر از زمان و مکان است. بزرگ یا کوچک، سفید یا سیاه، غنی یا فقیر را نمی شناسد. انسانی که با این عشق بزرگ می شود و شیر بازوی مادرش برای شهدا با اشک آمیخته می شود، حاضر است در روز واقعه تمام وجودش را در این راه فدا کند.
چشمانمان را که باز کردیم در آغوش گرم پدر و مادر به سوی مراسم عزاداری اباعبدالله (ع) قدم زدیم. آهسته آهسته و با زمزمه های عاشقانه، بذر عشق سیدالشهد(ع) را در دشت دل ما کاشتند و آن را با جاری شدن اشک در چشمانشان سیراب کردند. آن دانه کوچک کم کم در زندگی ما ریشه دواند و امروز به درختی پربار تبدیل شده است. از اشک های پاک مادران و دل های گرم پدرانمان در عزاداری ماه محرم، حبل الحسین (ع) در اعماق وجودمان ریشه دوانید و اکنون که بزرگ شده ایم، پناهگاهی استوار برای ما شده است که به روزهای سخت زندگی روی آوریم و به آن پناه ببریم. اکنون قدر نعمت بزرگ اشک و گریه بر حسین (ع) را می دانیم.
اکنون که بزرگ شده ایم و روزهای خوش کودکی را پشت سر گذاشته ایم و شیرینی زندگی حسینی را در کاممان چشیده ایم، دوست داریم با قدرت راه پدر و مادر را طی کنیم و فرزندان و نسل های آینده خود را به این راه پاک عشق سوق دهیم. شور حسین (ع) ما را تربیت کرد، به ما هویت داد و به ما فرصت داد تا در دنیا سربلند باشیم. لذت دیده شدن در سایه خاتم اباعبدالله(ع) آنقدر زیاد و وصف ناپذیر است که حیف است نسل آینده را از این غذای بهشتی محروم کنیم.
ماه محرم فصل بستن دست و دل است. این نوجوانان اصفهانی با همان دستان بسته و با همان زبان ساده و دوستانه پرچم عبدالله بن الحسن (ع) را بر دوش دارند. نشان می دهند که اگر در کربلا نبودند تا دست خود را از مصیبت عموی خود سپر کنند، امروز جسم و جان و گفتار خود را سپر بلای کشور و ارزش های حسینی می کنند. این داستان نسلی است که ایستاده، به زمان حال می اندیشد و حماسه آفرین فردا است.
منبع : به گزارش میهن تجارت








