بعدی- با پخش قسمت چهارم «کلاغ» حالا مخاطبان بیش از همیشه منتظر قسمت پنجم هستند.
بر اساس گزارش فردا، اما این انتظار نه از سر تعلیق یا کنجکاوی برای کشف پیچ های جدید، بلکه با این امید که در نهایت سریال نشانه ای از انسجام و هویتی که از نام محمدحسین مهدویان انتظار می رود را به نمایش بگذارد.
شاید این عجیب ترین قسمت ماجرا باشد. اینکه تهیه کننده «ایستاده در غبار» امروز پشت پروژه ای ایستاده است که در بیشتر اجزای آن، از روایت تا اجرا، دقت و جهان بینی آثار قبلی اش را نشان نمی دهد. «کلاغ» بیشتر شبیه پروژه ای است که فقط برای مصرف بودجه شکل گرفته است. مجموعه ای از اجزایی که بدون هدف خاصی در کنار هم قرار می گیرند.
سریالی که نه داستانی دارد، نه تعلیقی و نه هویتی
قسمت چهارم این بحران را برهنه تر از همیشه نشان می دهد. دیالوگ ها در بسیاری از لحظات آنقدر کم عمق و ناخواسته کمیک هستند که تنش صحنه را از بین می برند. خشونت در این دنیا نه در میزانسن، نه در رفتار شخصیت ها و نه در طراحی صحنه شکل می گیرد. بلکه فقط در کلمات جاری می شود. شخصیت ها مدام در مورد تهدید صحبت می کنند، اما سریال هرگز موفق نمی شود این تهدید را ملموس کند.
مشکل اصلی در جهت است. جایی که صحنه ها بدون ریتم و اندازه رها می شوند. دوربین بدون هدف حرکت می کند، بازیگران به صورت غیرقابل کنترل در کادر حرکت می کنند و هیچ حس واضحی از جهت گیری در اجرا وجود ندارد. این عدم کنترل بیش از هر جای دیگری در نمایش دستگاه امنیتی سریال خود را نشان می دهد. رئیس ساواک و اطرافیانش به جای ایجاد تصویری از قدرت و ترس، بیشتر شبیه کاریکاتورهای عصبی هستند. شخصیت هایی که قرار است ترسناک باشند اما پیامدهای ناخواسته خنده دار بودن را دارند.
حتی مقایسه با فصل سوم «زخم» که خودش با انتقادات زیادی مواجه شد برای «کلاغ» چندان خوشایند نیست زیرا در اینجا افت کیفیت بسیار عمیق تر و ساختاری تر به نظر می رسد.
نریشن یکی از پشتوانه های اصلی سریال است. در بهترین حالت، این دستگاه می تواند لایه جدیدی به روایت اضافه کند، اما در «کلاغ» بیشتر شبیه پوششی عمل می کند تا خلأهای فیلمنامه و اجرا را پنهان کند. سریال تقریباً در هر لحظه حساس به صدای راوی پناه می برد. گویی بدون آن نمی تواند روی پاهایش بایستد. در عین حال موسیقی نه کمکی به فضاسازی می کند و نه در همراهی مخاطب موفق است.
در سطح بازیگری هم اوضاع خیلی بهتر نیست. عملکردها هنوز خارج از کنترل هستند و بسیاری از بازیها به نظر میرسند. محسن قصابیان و حجازی فر در این ساخته نتوانسته اند وزن لازم را به شخصیت های خود بدهند و سایر بازیگران نیز دچار افت محسوسی شده اند. اما شاید ناامید کننده ترین نمونه، اجرای مهدی زمین پرزا باشد. بازی این بازیگر با کیفیت حضورش در «ماجراجویی نیمروز» کاملاً محسوس است.
در نهایت آنچه «کلاغ» تا به حال به جا گذاشته نه نشانه ای از بلوغ تدریجی یک تریلر سیاسی است و نه حتی وعده ای آشکار برای جبران در آینده. قسمت های پخش شده بیشتر شبیه پروژه ای است که در آن منابع امکانات و زمان صرف دنیایی می شود که هنوز نتوانسته وجودش را ثابت کند. اما شاید ناامید کننده تر از هدر رفتن بودجه، نابودی استعداد فیلمسازی باشد که زمانی استانداردهای جدیدی را برای سینمای سیاسی ایران با آثاری چون «ماجراجویی نیمروز» و «ایستاده در غبار» تعریف می کرد.
«کلاغ» تا اینجای کار نه تنها یک لغزش در کارنامه مهدویان است، بلکه مصداق هدر دادن ظرفیت و انرژی کارگردانی است که تماشاگران از او انتظار خیلی بیشتری داشتند.





