1. ابهام راهبردی مسلحانه:
منطقه خاورمیانه نه در صلح است و نه در آستانه یک جنگ تمام عیار در مقطع حساس کنونی. این وضعیت را می توان به عنوان «ابهام استراتژیک مسلحانه» توصیف کرد. هر دو طرف آمادگی نظامی خود را برای درگیری نشان میدهند، اما از اعلام مسئولیت برای شروع جنگ اجتناب میکنند و به دنبال راهحل مناسبی هستند که برایشان پرهزینه و خطرناک نباشد و از سوی دیگر سعی در ایجاد راههایی برای رسیدن به اهداف خود دارند. آنچه این وضعیت را پیچیده تر می کند، ظهور جریان فشار از سوی کشورهای منطقه و میانجی ها برای بازگشت به میز مذاکره است، فشاری که ریشه در محاسبات جدید هزینه و فایده آنها دارد.
2. چرخش 180 درجه کشورهای عربی; از لابی برای جنگ تا اصرار بر صلح:
شاید مهمترین تغییر استراتژیک در معادله کنونی، تغییر موقعیت کشورهای عربی در حوزه خلیج فارس باشد. دولتهایی که بودجههای هنگفتی را برای خروج آمریکا از برجام صرف میکردند و حداکثر فشار را بر ایران اعمال میکردند، امروز اولین حلقه فشار را بر واشنگتن برای پایان دادن به جنگ و امضای توافق با تهران تشکیل میدهند. این تغییر رویکرد به دلیل علاقه به ایران نیست، بلکه به دلیل درک این واقعیت است که ادامه جنگ هزینه های غیرقابل تحملی را بر اقتصاد و امنیت آنها تحمیل می کند.
3. تنگه هرمز; اهرم فشاری که معادلات را تغییر داد:
محور اصلی این تغییر محاسبات وضعیت تنگه هرمز است. ایران با موفقیت این آبراه حیاتی را به ابزار اصلی بازدارنده و سیاسی خود تبدیل کرده است. اختلال در ترانزیت انرژی در این گلوگاه نه تنها بر اقتصاد کشورهای منطقه تاثیر گذاشته، بلکه پیامدهای آن در قالب افزایش قیمت بیمه، قیمت سوخت و تورم جهانی خود را نشان داده است. کارشناسان بر این باورند که ایران میتواند نظم دریایی هرمز را سریعتر از آنچه آمریکا قادر به تثبیت آن باشد، برهم بزند و این یک مزیت کلیدی در میز مذاکره تلقی میشود.
4. رویکرد دوگانه ایران: دیپلماسی و بازدارندگی:
آمریکا از یک سو با انشعاب داخلی میان «جناح اپوزیسیون» و «عمل گرایان» بر سر هدف نهایی فشار بر ایران مواجه است و از سوی دیگر، وزیر خزانه داری آمریکا هدف از این فشار را «ایجاد شرایط برای بازگشت ایران به میز مذاکره» اعلام می کند. تهران از استراتژی خاصی پیروی می کند: دیپلماسی نشانه ضعف نیست و بازدارندگی لزوماً به معنای بسته شدن مذاکرات نیست.
*ایران تمایل خود را برای گفت وگو اعلام کرده اما با دو شرط اساسی:
1. مذاکره در سایه فشار و تهدید نظامی پذیرفته نمی شود و به معنای تسلیم تلقی می شود.
2. برنامه هسته ای و قدرت موشکی از جمله خطوط قرمز غیرقابل مذاکره است.
5. «تغییر اساسی» در ساختار مذاکرات; ورود بازیگران جدید:
یکی از پیامدهای جالب این بحران تغییر ساختار میانجیگری است. برخلاف گذشته که عمان نقش محوری داشت، اکنون شاهد ورود بازیگران جدیدی مانند پاکستان (همپیمان هسته ای عربستان سعودی) و قطر هستیم. این کشورها نه تنها پیام رسان هستند، بلکه در حال تبدیل شدن به ذینفعان مستقیم توافق هستند. به گونه ای که حتی بحث پرداخت منابع مالی آزاد شده از سوی قطر به ایران نیز برای جلب اعتماد تهران مطرح شده است. این نشان دهنده یک «تغییر اساسی» در نحوه مذاکره است که کشورهای منطقه به جای تماشاگر در آن نقش داشته اند.
6. خلاصه و چشم انداز:
فشار منطقه برای بازگشت به مذاکرات واقعیتی انکارناپذیر است که ریشه در هزینه های اقتصادی و امنیتی جنگ برای کشورهای همسایه دارد. با این حال، این فشار به تنهایی نمی تواند یک توافق پایدار را تضمین کند، زیرا:
آمریکا به دنبال توافقی برای محدود کردن توانایی های ایران است، در حالی که ایران به دنبال لغو تحریم ها و به رسمیت شناختن است.
· کارشناسان اسراییلی معتقدند فشار اقتصادی به تنهایی هرگز ایران را به زانو در نخواهد آورد و هرگونه محاسباتی از سوی آمریکا برای تسلیم ایران چیزی جز “رویایی اندیشی” نیست. بنابراین، آینده مذاکرات نه تنها به فشار، بلکه به توانایی هر دو طرف در مدیریت محاسبات اشتباه بستگی دارد. هرگونه حادثه نظامی در هرمز یا تلفات انسانی می تواند به سرعت این «عدم قطعیت استراتژیک» را به یک رویارویی تمام عیار تبدیل کند. در چنین شرایطی، مذاکره یک انتخاب نیست، بلکه یک ضرورت برای همه بازیگران منطقه برای پرهیز از سقوط به ورطه جنگ است.





