اُدیسه ما و اُدیسه آنان

اُدیسه ما و اُدیسه آنان

فیلم «ادیسه» کریستوفر نولان در یک کلام دیدنی است. روایت دردهای مرد پیروز تاریخ، پس از پیروزی.

اودیسه، قهرمان جنگ ده ساله تروا، کسی که اسب چوبی را به قلب تروا راند و باعث نابودی وحشتناک یک تمدن شد، در سفر ده ساله خود به خانه همه همراهان خود را از دست می دهد. اگرچه او نجیبانه تمام تلاش خود را می کند تا آنها را نجات دهد، اما فایده ای نداشت.

شاید اولین پرسش و حقیقت اساسی که ادیسه در این سفر با آن روبه رو می شود، نکته ای باشد که الهه سیرس نقل می کند که همراهان خود را به حیوانات تبدیل کرده است. سیرس به او می گوید: تو مسئول سرنوشت سربازانت نیستی. آنها دقیقاً به دلیل غریزه انسانی خود اینجا هستند و شما به عنوان فرمانده فقط درگیر نظم دادن به هیولاهای آنها هستید.

هانا آرنت در بحث «ابتذال شر» مسئولیت اخلاقی انسان را از سطح مجری فرمان (فرمانده) آغاز می کند: آیا اطاعت از فرمان مافوق می تواند انسان را از مسئولیت شخصی اعمالش رها کند؟ آیا «من فقط دستور مافوق خود را اجرا کردم» می تواند بهانه ای برای تبدیل دستور مجرمانه به عمل باشد؟ پاسخ آرنت، به ویژه در تحلیل او از رفتار آدولف آیشمن، منفی است: اطاعت مسئولیت فردی را از بین نمی برد.

اما آنچه کریستوفر نولان در «ادیسه» مطرح می‌کند، گویی حرکت معکوس این سؤال است: به بیان دقیق‌تر، او بار مسئولیت از سرباز تا فرمانده را بررسی می‌کند. مسئله فقط این نیست که سرباز در لحظه ارتکاب خشونت چه مسئولیتی دارد. مسئله این است که فرمانده تا چه اندازه مسئول خشونتی است که در ساختار فرماندهی او امکان پذیر است.

ادیسه، در این خوانش، بار اخلاقی ویرانی تروا و خشونتی را که به نام او و در ارتش او رخ داده، احساس می کند. او سربازان خود را بدکار نمی بیند. حتی ممکن است برخی از آنها را قربانی نظمی که خود ایجاد کرده و رهبری کرده است بداند.

اما سرسی حقیقت تلخ تری را پیش روی او قرار می دهد: شاید سربازان قربانی اراده فرمانده نباشند. شاید آنها به میل خود وارد این نظم شده باشند، زیرا این دستور نظامی است که امکان وحشیگری را برای آنها فراهم می کند که در شرایط عادی پنهان می ماند. در این صورت نه فرمانده مسئول اعمال سربازان است و نه سرباز صرفاً قربانی فرمانده است. بلکه هر دو در شبکه ای از مسئولیت اخلاقی گرفتار شده اند.

و در این نقطه است که تصویر نولان از مسئولیت انسانی وحشتناک می شود: شر نه فقط از بالا به پایین جریان می یابد و نه فقط از پایین به بالا جریان می یابد. گاهی در رابطه ای متقابل بین میل انسان به خشونت و ساختاری که تحقق آن را ممکن می سازد شکل می گیرد.

این شاید یکی از دردناک‌ترین پرسش‌های اخلاقی در «اودیسه» نولان باشد: اگر انسان به ساختاری بپیوندد که به او اجازه می‌دهد هیولایی درونی خود را درک کند، چه کسی مسئول شر است؟ کسی که سازه را ساخته، یا کسی که از آن استفاده کرده یا هر دو؟

اما قسمت دوم رنج اودیسه کاملا شخصی است. اودیسه در بازگشت طاقت فرسا به خانه متوجه می شود که خودش نمی خواهد برگردد. البته این اقتباسی مدرن از حماسه ادیسه است و به عبارت دیگر قهرمان آن شب در اثر وحشیگری و ویرانی تروا چنان شکسته شده است که باید قبل از رسیدن و بازگشت به خانه تاوان گناه خود را بپردازد.

اقتباس نولان از این حماسه جایی است که ادیسه پس از این سفر ده ساله متوجه می شود که او فردی متفاوت است و متوجه می شود که خودش از نسل همان مردان دریایی است که تمام تمدن های یونان، از جمله شهر خودش، ایتاکا، از آنها می ترسند. اودیسه به پنه لوپه اعتراف می کند که او یکی از ویرانگرهای دریاست.

پس در اقتباس و روایت کریستوفر نولان با مردی شرافتمند در مبارزه، باهوش در حیله روبه رو هستیم که می داند و بعد از جنایت آگاه می شود که خودش، یعنی خود «انسان»، ویران کننده و ویران کننده همه چیز است. او در بخشی دیگر از اعترافاتش به پنه لوپه اعتراف می کند: ما جهانی را ویران کردیم، دنیایی که زیبایی اش را تا روزی که ویران کردیم ندیدیم.

شکی نیست که چنین مواردی اقتباس کارگردان از حماسه ادیسه است، اما نکته اصلی اینجاست که این اقتباس مطابق با ترتیب زمانی دو حماسه ایلیاد و ادیسه است، به عبارت دیگر، این دو حماسه زیربنای روشنی را برای چنین اقتباس های مدرنی فراهم می کنند. ایلیاد اول، حماسه مرد پیروز و ویرانگر در تروا. و سپس اودیسه که آغازگر کل ترفند، یعنی حماسه دوم است، داستان بازگشت طاقت فرسا و تنهایی اودیسه به وطن است.

اگرچه تجربه، هنر و ادبیات بشری دستاوردی برای کل بشریت است و نمی توان آن را به شرق و غرب تقسیم کرد، اما اگر از دید شرقی ها و غربی ها به این موضوع نگاه کنیم، اولین سوالی که مطرح می شود این است: اگر اودیسه قهرمان تروای غرب است و می فهمد که انسان به طور طبیعی تا چه اندازه آماده و مستعد نابودی است و باید آن را بشناسد و کنترل کند که از چین، اودی، اودیاسامی ما، اودیسئوس، قهرمان تروای غرب است. همچنین اخلاق عمیق تری هستند، کیست و کجاست؟

در خاورمیانه، به ویژه در ادبیات ایران، رفتار درونی انسان برای گریز از وحشی گری ذاتی در پرورش عارفان متبلور شده است. به عبارت دقیق تر، چرا شاهان و سلاطین ما مانند یک اودیسه دچار آن فروپاشی داخلی نشدند؟ چرا تجربه زیسته رهایی از خشونت درونی ما تنها در دایره عرفا باقی می ماند.

چرا پس از ویرانی و غارت و سوزاندن شهرها، هیچ قهرمان و ژنرال شرقی، مثلاً چنگیز خان، مانند اودیسه سیر تحول درونی را طی نکرده است؟

شاید پاسخ به این پرسش در تفکیک تجربه زیسته انسان شرقی از انسان غربی باشد. به عبارت دیگر مرز و جدایی انسان غربی و شرقی را چنان عمیق کرده ایم که گویی هر مستعمره ای باید مولانا و اودیسه مخصوص به خود را داشته باشد وگرنه من نمی توانم تجربه زیسته اودیسه را درک کنم، زیرا او انسان دیگری و غربی است. اگر این منطق را بپذیریم، هندی یا چینی نمی تواند به تجربه زیسته مولانا رجوع کند. به بیان واضح تر، تجربیات زیسته انسان درست مانند «اختراع چرخ از ابتدا» است، ما به عنوان یک توده انسانی قرار نیست چرخ را دوباره اختراع کنیم تا در زمان حال به ماشین برسیم.

اگر بخواهیم تجربه بشری را به غرب و شرق تقسیم کنیم و هیچ تأثیری از حماسه ادیسه در جغرافیای خود نپذیریم. ما شرقی ها کی، چگونه و از کجا به «اودیسه» پی می بریم: جهان را ویران کردیم (می کنیم)، جهانی که زیبایی اش را ندیدیم (نمی بینیم)، تا روزی که آن را ویران کردیم (ویرانش کردیم).

بیایید ادیسه را تماشا کنیم، اما نه به عنوان مردی از شرق یا مردی از غرب، بلکه به عنوان یک تجربه کاملاً انسانی. از سوی دیگر، مولانا، ادیسه، شکسپیر و خیام همه حاصل تجربه بشریت هستند و تا زمانی که این دوگانگی و دوگانگی شرق و غرب را بشکنیم، گویی یکی انسان است و دیگری موجودی فضایی، سایه داستان نابودی و محاصره و تهدید نابودی تمدنی بر سر بشر باقی خواهد ماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *