غلامرضا ظریفیان در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت: آموزههای عارفان و عارفان بزرگی چون عطار، مولوی و شمس نه تنها برای روزهای خوب و بد مردم است، بلکه به مصائب مردم و سختیها توجه ویژه داشتند و راهها و راهکارهایی را به مردم توصیه میکردند تا از روزگاری که انسان احساس نمیکند از اوضاع وخیم دنیا رهایی یابد. صدمه دیده اند، قدرت بر حقیقت شکننده است و آینده روشن نیست، اگر بخواهیم عطار، مولانا و شمس را فقط صاحبان اشعار و کلمات عرفانی بدانیم، شاید مهم ترین وجه آن ها را از دست داده باشیم، هر سه در روزگار آسانی زندگی نکرده اند به عنوان سه پاسخ متفاوت برای یک سوال در نظر گرفته می شود:
وقتی روزگار سخت می شود انسان باید چه کند؟
رویکرد «عطار»; برای انسان هایی که در معرض فروپاشی جهان قرار دارند
عطار در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری می زیست. در خراسانی که ظاهراً هنوز میراث عظیم تمدن اسلامی را در خود جای داده است، اما در اعماق خود گرفتار بحران های سیاسی و اجتماعی است. عالم عطار، عالم ثبات نیست. سلجوقیان رو به زوال هستند. قدرت های محلی در حال رقابت هستند. درگیری های مذهبی و سیاسی پیش می آید و سرانجام در سال های آخر عمرش فاجعه مغول فرا می رسد. عطار در چنین فضایی با این پرسش اساسی مواجه است که اگر دنیای بیرون ناپایدار است، انسان چگونه باید دنیای درون را نجات دهد؟ پاسخ عطار گریز از دنیا نیست; اما گذار به دنیا وابسته است. در «منطقه الطیر» این موضوع را در قالب سفر پرندگان می بینیم. در آغاز، هر یک از پرندگان بهانه ای دارد: یکی گرفتار موقعیت، یکی در دام ثروت، دیگری در دام عشق، یکی در دام ترس و دیگری در دام تعلق گرفتار است. مشکل اصلی این است که انسان برای حرکت باید از بخشی از «خود ثابت» عبور کند و در نهایت پرندگان پس از عبور از دره ها به سیمرغ برسند و ببینند که سیمرغ خودشان هستند. این فقط یک تمثیل عرفانی نیست.
پیام تاریخی عطار نیز در آن نهفته است: در زمانه ای که ممکن است دنیای بیرون به شدت بحرانی شود، رستگاری را نباید تنها در اصلاح جهان خارج جستجو کرد. انسان را نیز باید از نو ساخت. عطار راهی برای مقابله با بحران پیشنهاد می کند. یعنی: از خودخواهی به خودشناسی، از پراکندگی به وحدت، از تعلق به آزادی و از ظاهر متزلزل جهان به حقیقتی عمیق تر. شاید بتوان گفت: راهبرد عطار در برابر روزگار سخت «گذر» است. گذر از من کوچک و پراکنده به حقیقتی بزرگتر، گذر از بحران و سفر است، اما «مولانا» در دنیای دیگری ایستاده است و اینجا فرق مولانا و عطار مهم می شود. مولانا تقریباً در آغاز همان قرنی به دنیا آمد که عطار در پایان آن قرار دارد. اما او فرزند دنیایی است که دیگر فقط در آستانه بحران نیست. بحران را تجربه کرده است. دوران کودکی مولانا با حمله مغول و فروپاشی بخشهایی از جهان و خراسان همراه است. خانواده او از بلخ مهاجرت می کنند. این نکته بسیار مهم است. گاه مولانا را فقط مولانا قونیه می بینیم. اما مولانا قبل از اینکه «مثنوی» باشد، فردی است که دوران کودکی خود را از دست داده است. بلخ برای او فقط یک شهر نیست. این بخشی از هویت اوست و مهاجرت فقط یک حرکت جغرافیایی نیست. این یک تجربه وجودی است. از بلخ به بغداد و دمشق و حجاز و سپس به آسیای صغیر می رود و سرانجام در قونیه ساکن می شود. اما نکته شگفتانگیز اینجاست: شخصی که دنیای بیرونیاش چندین بار دگرگون شده است، بهجای توقف برای از دست دادن دنیای گمشده، دنیای جدیدی در درون خود میسازد. اینجاست که مولانا از عطار فاصله می گیرد.
عطار ما را به «سفر» می برد; مولانا به ما می آموزد که حتی در بحبوحه ویرانی می توان دنیای جدیدی خلق کرد. مولانا نمی گوید: «دنیا سخت است؛ پس فرار کن». بلکه می فرماید: از این دنیای سخت، امکان دیگری برای زندگی بسازید. این شاید یکی از مهم ترین پیام های مولانا باشد.
“شمس”؛ گامی گسترده تر – اما وقتی به شمس می رسیم با شخصیت دیگری روبرو می شویم. اگر عطار نماینده «سلوک» و مولانا نماینده «تحول» باشد، شمس را می توان نماینده «عادات شکنی» دانست. شمس با بسیاری از اشکال تثبیت شده دینداری، معرفتی و عرفانی زمان خود درگیر است. او با «دانستن» مشکلی ندارد; مشکلی در علم وجود دارد که مردم را از حقیقت دور می کند. او با دین مشکلی ندارد; در دین مشکلی هست که تبدیل به عادت شده است. هیچ مشکلی در جامعه وجود ندارد. زندگی ای که انسان خودش نیست مشکل دارد. به همین دلیل شمس فقط معلم مولانا نبود. شمس نظم مستقر زندگی مولانا را برهم زد. مولانا قبل از شمس عالمی بزرگ، فقیهی معتبر و واعظی ارجمند بود. همان مولانا پس از شمس به انسانی تبدیل شد که با وجود رنج و ناامیدی شاد و امیدوار است، می سراید، شعر می سراید و از اعماق وجود فریاد می زند: «آتش این بنگ نای است و باد نیست/ آن که این آتش را ندارد، باد نیست» شمس در واقع پرسش بزرگی را وارد زندگی مولانا کرد: آیا واقعاً آن چیزی است که شما به آن «زندگی» گفته اید؟ و این سوال بسیار خطرناک است، زیرا ممکن است فرد را از امنیت خارج کند. «سه بار، سه واکنش» اگر بخواهیم تفاوت این سه را در یک تصویر خلاصه کنیم: عطار با جهانی رو به فروپاشی روبروست. پاسخ: سفر است. برای یافتن حقیقت باید از دلبستگی ها عبور کنید. مولانا با جهانی روبروست که فروپاشی را تجربه کرده است. پاسخ: تبدیل است. شما می توانید از تخریب معنا بسازید. عشق را می توان از درد آفرید و شمس با دنیایی روبروست که بیش از هر چیز گرفتار عادت و لجاجت است. پاسخ این است: شکستن. شکستن پوسته هایی که انسان را از حقیقت خودش جدا کرده است. پس اگر بخواهیم در سه کلمه بگوییم: عطار: گذشت، مولانا: استحاله و شمس: ترک عادت. “اما اشتراک عمیق تر” با وجود این تفاوت ها، یک اشتراک بزرگ بین هر سه وجود دارد: هیچ یک از آنها اجازه نمی دهد زمان برای تعریف حقیقت انسانی باشد. این نکته برای ما بسیار مهم است. در روزهای سخت، خطر بزرگی وجود دارد: این که انسان به تدریج شبیه زمان خود شود. اگر زمان سخت است، خشن باشید. اگر زمان پر از دروغ است، دروغ را عادی بدانید. اگر زمان پر از ترس است، بگذار ترس فلسفه زندگی باشد. اگر روزگار پر از نفرت است، نفرت را فضیلت بدان. عطار، مولانا و شمس در مقابل این خطر ایستاده اند. نمی گویند چون دنیا بد است ما باید بد شویم. بلکه می گویند: دقیقاً چون دنیا سخت است، انسان باید بیشتر از همیشه انسان بماند. «تفاوت لطیف مولانا» با «عرفای بسیار گریزان از دنیا» در اینجا نکته مهمی درباره مولانا است. گاهی عرفان را با «خروج از دنیا» یکی می گیریم. اما مولانا، به ویژه در مثنوی، چنین تصویر ساده ای به ما نمی دهد. او می خواهد که انسان از «وابستگی» به دنیا رهایی یابد، نه لزوماً فرار از «مسئولیت» دنیا. بین فرار از دنیا و بنده دنیا نبودن تفاوت زیادی است. مولانا می خواهد در دنیا انسان باشد اما اسیر دنیا نباشد. به همین دلیل عشق در مولانا فقط یک تجربه شخصی نیست. عشق نیرویی است که آدمی را از وجود محدودش بیرون میآورد و شاید به همین دلیل است که مولانا امروز هم با تعالیم شمس برای مردم زنده است، زیرا انسان معاصر نیز با مشکلی مشابه مشکل انسان قرن هفتم، گرچه به اشکال کاملاً متفاوت، مواجه است: فراوانی اطلاعات، اما کمبود معنا. ارتباطات زیاد، اما تنهایی؛ قدرت تکنولوژیکی، اما اضطراب؛ آزادی های بیشتر، اما گاهی ناتوانی در انتخاب معنای جنگ و نسل کشی در پوشش نجات جهان. مولانا می گوید: مشکل انسان تنها چیزی نیست که دنیا برایش می آورد. سوال این است که با آنچه دنیا به او داده چه می کند؟
«شمس و فضیلت بیقراری» – و شاید در اینجا شمس برای روزگار ما مهم ترین می شود. شمس اجازه نمی دهد مردم خیلی راحت شوند. او همیشه مردم را از «اعتماد به کاذب» بیرون می کشد. شاید یکی از خصوصیات شمس این باشد که: شمس انسان را آرام نمی کند; wakes up این دو با هم فرق دارند. آرامش گاهی لازم است؛ اما اگر آرامش به خواب تبدیل شود، خطرناک است. شمس انسان را بیدار می خواهد. از خود سوال بپرسید و از همه مهمتر در تصویری که دیگران از شما ساخته اند گرفتار نشوید. شمس به مولانا کمک کرد تا از «مولانای شناخته شده» بگذرد و به «مولانای ناکشف» برسد.
شاید بتوان گفت: شمس نیامد تا چیزی بر مولانا بیفزاید; آمد تا چیزهایی را که او را از مولانا دور کرده بود کنار بگذارد. و «عطار» در این میان چه می گوید؟ عطار به ما هشدار می دهد که راه آسانی وجود ندارد. اگر انسان بخواهد بر بحران فائق آید باید تاوانش را بپردازد. در «منطقه الطیر» دره ها یکی پس از دیگری می آیند. طلب، محبت، علم، طرد، توحید، حیرت، فقر و فنا. یعنی حقیقت با یک تصمیم احساسی به دست نمی آید. راه هزینه دارد. این نکته شاید امروز برای ما بسیار مهم باشد. گاهی می خواهیم در چند جمله، چند کتاب یا چند سخنرانی به آرامش و معنا برسیم.
اما عطار می گوید: نه باید حرکت کرد باید بر خود غلبه کنی. باید عوض شود.
سه عارف بزرگ برای سه مرحله زندگی – اگر بخواهیم این سه را نه تنها سه شخصیت تاریخی، بلکه سه “راهنمای زندگی” معرفی کنیم، اینگونه می توانیم از آنها درس بگیریم: وقتی در زندگی احساس کردید که بین دلبستگی ها، ترس ها و عادت ها گرفتار شده اید، عطار را بخوانید. از خود بپرسید: من به چه چیزی وابسته ام که اجازه حرکت به من را نمی دهد؟ وقتی با حادثه و بحرانی مواجه شدید که زندگی شما را تغییر داد و چیزی از شما گرفت، مولانا بخوانید. از خود بپرسید: چه معنای جدیدی می توانم از این رنج بسازم؟ و زمانی که احساس کردید نسبت به علم، مقام، شهرت و تصویری که از خود ساخته اید بیش از حد مطمئن هستید، شمس را بخوانید. از خود بپرسید: اگر همه این پوسته ها از بین بروند، من واقعاً کی هستم و چه باید بکنم؟
نکته آخر؛ روزگار سخت و انسان بزرگ – شاید مهمترین درس عطار، مولانا و شمس این نباشد که چگونه از روزگار سخت بیرون بیاییم، بلکه شاید این باشد که نگذاریم روزهای سخت انسان درونمان را کوچک کنند.
عطار در روزهای فروپاشی سفر آموخت. مولانا دگرگونی را در روزگار هجرت و زیان آموخت و شمس شکستن را در روزگار عادت و سختی آموخت.
سه راه، اما یک مقصد: رهایی انسان از چیزی که او را از حقیقت خود جدا می کند، و شاید به همین دلیل است که پس از هشت قرن، همچنان با آنها صحبت می کنیم، زیرا روزگار ما با آنها یکی نیست. اما یک چیز ثابت می ماند: انسان همچنان در جستجوی معنای غلبه بر سختی هاست و هنوز هم گاهی دنیا آنقدر سخت می شود که انسان باید از خود بپرسد:
با این زمان چیکار کنم؟
پاسخ عطار ممکن است این باشد: حرکت کنید.
پاسخ مولانا: تبدیل.
و پاسخ شمس: بشکن; هر چیزی که بین تو و حقیقت قرار دارد. و شاید پاسخ مشترک هر سه این باشد:
هر زمان که باشد، اجازه ندهید مرد درونی شما شکست بخورد، زیرا جهان همیشه قابل تغییر نیست. اما می توان کاری کرد که دنیا ما را از حقیقت خودمان دور نکند و این شاید بزرگترین هنر بشری در روزهای سخت باشد.»





