برای آرزوهایِ خاموش میناب

برای آرزوهایِ خاموش میناب

چهل طلوع آرام آرام بر شهری می تابد که هنوز جای خالی فرشته های کوچکش را باور نکرده است. چهل روز است که سکوت عجیبی بر گوشه ای از سرزمین ما نشسته است. جایی که هنوز صدای خنده های بچه ها در فضا می پیچد و باورت نمی شود که دیگر آن خنده ها تکرار نشود.

به گزارش ایسنا؛ بچه های میناب مثل همیشه با آرزوهای کوچک اما روشن قدم در راه مدرسه گذاشته بودند. هیچ یک از آنها نمی دانستند که آن روز آخرین باری است که از کنار هم می گذرند. آخرین باری که نام آنها در کلاس خوانده می شود. آخرین باری که چشمانشان نور امید را در آینه زندگی می درخشد.

هر کدام از آنها جزئی از قلب یک خانواده بودند. نوری که خانه ای را گرم می کرد، ضربانی که قلب مادری را آرام می کرد، آرزویی که پدری برای آینده اش کرد. و چقدر سخت است باور کنیم که آن صداها، آن پاهای کوچک، آن لبخندهایی که به دنیا داده شده، تکرار نشوند.

هیچ کلمه ای برای توصیف درد این گرما وجود ندارد. هیچ جمله ای نمی تواند جای خالی آنها را پر کند. اما شاید همین که دل های ناآشنا برایشان در گوشه و کنار کشور می تپد مرهمی کوچک برای دل های مجروح خانواده هایشان باشد.

کاش روزی برسد که هیچ مدرسه ای تعطیل نشود، هیچ کودکی ناتمام بماند، هیچ سرزمینی شاهد هجوم بی پایان فرشته های کوچک نباشد.

بچه هایی که قرار بود قدم به قدم با کیف های کوچکشان آینده را بسازند، خیلی زودتر از نوبتشان از آغوش زندگی بریده شدند. نام هر کدامشان نوری بود در دل یک خانواده، امیدی در دل معلمی، رویایی ناتمام در دل شهری که بزرگ شدنشان را نظاره گر بود. و حالا چهل روز است که این نام ها چون شمعی آرام اما روشن در دل ما می سوزند.

مادرانی هستند که هنوز هر روز صبح نام فرزندشان را زمزمه می کنند، پدرانی که هر روز غروب بی اختیار به در نگاه می کنند، دری که دیگر با شادی باز نمی شود. برادران و خواهرانی که هنوز غیبت را نمی دانند. وقتی تا دیروز تنها دعوایشان سر مداد رنگی، توپ یا جای نشستن بود.

برای آن دستان کوچکی که هنوز بوی بازیگوشی و بی خیالی می داد، برای آن چشمانی که پر از رویا بودند، فقط می توان دعا کرد و اشک های پنهان ریخت.

اما خاطره این بچه ها با همه دردها نوری آرام دارد. نوری که بعد از چهل روز خاموش و خاموش نشده است. هر کس در ایران نام او را بشنود یک لحظه سکوت می کند و دل می بندد و صلوات می فرستد. این همدلی، این اشک های آرام، این عشق نامرئی، معنای واقعی «انسان بودن» را زنده نگه می دارد.

ای کاش روزی دنیا جایی می شد که هیچ کودکی در هیچ گوشه ای قربانی رنج و غم نمی شد. ای کاش مدارس همیشه خانه نور و زندگی بماند. کاش دستان کوچک همیشه این فرصت را داشته باشند که آینده را لمس کنند، رویاپردازی کنند، بخندند.

168 دانش آموز، معلم و کارکنان مدرسه شجره طیبه میناب در حملات جنایتکارانه دشمنان صهیونیست آمریکایی در 18 اسفند 1404 به شهادت رسیدند.

در چهلمین این فرشته های کوچک،

آرام بخواب…

راهشان روشن است…

باشد که نام آنها برای همیشه در قلب ما بماند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیشنهادات سردبیر:

تبلیغات متنی