آندره مالرو، نوشته‌ها و اندیشه‌ها

مرتضی میرحسینی در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت: خاطراتش بسیار خواندنی است. در «علیه خاطرات» (1967) بخشهایی از آنها را روایت می کند. می توانید آنها را بارها و بارها بخوانید و هر بار بیشتر درگیر شوید. “همه پذیرفته اند که حقیقت هر فرد را ابتدا باید در آنچه پنهان می کند، یافت. این جمله را که یکی از شخصیت های آثارم می گوید به من نسبت داده اند: انسان همان کاری است که می کند. البته انسان، انسان است. موجودات فقط این نیستند و شخصیت کار من در پاسخ به دیگری بود که می گفت: انسان چیست؟

انبار کوچک و محقر اسرار… غیبت و غفلت، انتظاری را که از شرح جهات غیر معقول به قیمت ارزان داریم برآورده می کند; سپس با کمک روانشناسی ضمیر ناخودآگاه آنچه را که انسان در خود پنهان می کند و غالباً پست و رقت انگیز است جایگزین غفلتی که انسان نسبت به وجود خود دارد می گیرند. در اینجا او به برخی از مشهورترین آثار خود و همچنین برخی از مهمترین تجربیات زندگی خود، از جمله گفتگو با یکی از دوستان کشیش خود می پردازد:

– چه مدت است که به Confession گوش می دهید؟

– ده، پانزده سال.

– اعترافات مردم در مورد آنها به شما چه آموخته است؟

– راستش را بخواهید اعتراف چیزی یاد نمی دهد، چون وقتی به اعتراف گوش می دهید، آدم دیگری می شوید. بالاخره آمرزش خداوند در میان شماست. اما با این وجود… اولاً مردم خیلی بدبخت تر از آن چیزی هستند که ما تصور می کنیم… دوما…

او دستان هیزم خرد کننده اش را در شب پر ستاره بالا برد:

– ثانیا حقیقت این است که چیزی به نام آدم بزرگ وجود ندارد…

من خودم مالرو را نه با «ضد خاطرات» که با رمان «امید» (1937) و سپس با «دوران تحغیر» (1935)، «راه شاهی» (1930) و «فاتحان» کشف کردم. (1928) و “سرنوشت انسان” (1933) نوشته های او را مرور کردم. همه این کتاب ها نیز ارزش خواندن دارند و ما را تشویق می کنند تا دوباره، عمیق تر و از زاویه ای متفاوت به برخی چیزها نگاه کنیم. جنگ سؤالات خود را با حماقت مطرح می کند و صلح با معماها، و بعید نیست که در عرصه سرنوشت، ارزش انسان بیشتر به عمق سؤالات او بستگی داشته باشد تا نوع پاسخ های او.

آندره مالرو در پاریس به دنیا آمد. زندگی خانوادگی او چندان روان نبود. او به صورت پراکنده مطالعه می کرد. او عاشق هنر شد و سپس به نویسندگی روی آورد. بعدها به تمام دنیا سفر کرد و زندگی را در همزیستی با افراد مختلف تجربه کرد. در آن سالهای جوانی مدتی در ایران زندگی کرد. در سی سالگی در نویسندگی به شهرت رسید. او همچنین برنده جایزه گنکور شد. او از شهرت خود برای مبارزه با فاشیسم استفاده کرد که هیتلر نماینده آن در آلمان بود.

او حتی به اسپانیا رفت و در جبهه جمهوری خواهان با فاشیست ها جنگید. در جنگ جهانی دوم با نام مستعار ونسان برگه به ​​جنبش مقاومت فرانسه پیوست. او فرمانده یکی از شاخه های نظامی این جنبش شد. مجروح و اسیر شد. او یک قدم با مرگ فاصله داشت. اما آلمانی ها شکست خوردند و عقب نشینی کردند. او آزاد شد و پس از جنگ از آنچه در توان داشت برای فرانسه استفاده کرد. او با دوگل همکاری کرد و چندین سال در دولت او عضویت داشت.

او در رمان‌هایش از ظلم و مبارزه، درباره ایدئولوژی‌هایی که می‌خواست انسان چیزی پایین‌تر باشد، درباره شکنجه و ظلم و از امیدهای شکسته می‌نویسد. همه اینها واقعیت های زمان او بود. واقعیت های قرنی که گذشت، چهره او را بیش از پیش نمایان کرد – که بسیار شبیه به نوشته های مالرو بود. به قول خود مالرو، “جهان بیشتر و بیشتر شبیه رمان های من شد.” او هفتاد و پنج سال زندگی کرد و در چنین روزی در سال 1973 درگذشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *