1. صفحه اصلی
  2. »
  3. فرهنگ و هنر
  4. »
  5. مرگ نه چندان طاقت‌فرسای یک پدر

مرگ نه چندان طاقت‌فرسای یک پدر

محمدحسن خدایی در اعتماد نوشت: رسول کاهانی پس از پنج سال به صحنه تئاتر بازگشته و تلاش می کند تا نمایشی مخاطب پسند را به مخاطب ارائه کند. نمایش «محیط زیست» تا حدودی با تجربه گرایی آثار قبلی کاهانی فاصله دارد و یادآور نمایش «زبان اصلی» است.

گویی رویکرد آوانگارد به مقوله فرم اجرایی و خلق موقعیت انسانی دشوارتر شده و اولویت این روزهای این کارگردان خوش استایل، روی صحنه بردن یک اجرای متعارف است. اما در این رویکرد همچنان می توان ردپایی از ژولیده بودن برخی صحنه ها را دید و از طنز و شیطنت اجرا لذت برد. بی شک دور شدن از آن فضاهای خالی و بی معنی که این روزها کاهانی در نمایش هایی چون «اسکورسیزی»، «تحت نفوذ» و «شربت سینه» به نمایش می گذاشت، در رابطه بین تولید تئاتر و تغییر ذائقه، تبعات زیادی دارد. مخاطبان طبقه متوسط ​​تئاتر ملک. به عبارت دیگر فضای حاکم بر تئاتر چندان به روی تجربه گرایی آوانگارد و رادیکال باز نیست و نوعی روایت مورد پسند مخاطب است که داستان خود را کم و بیش مستقیم روایت می کند و قصد تخریب کل منطق را ندارد. از بازنمایی واقعیت البته این تمام ماجرا نیست و با نگاهی به آخرین اثر کاهانی می توان به این نکته اشاره کرد که نمایش «محیط زیست» تابع منطق بازار و سلیقه مخاطب نیست و همچنان رگه های شیطنت آمیزی دارد. ماجراجویی های رسمی برای فاش کردن بحران در یک خانواده طبقه متوسط. ساکن تهران.

از دیدگاه جامعه شناختی، خانواده ای که در اینجا نمایندگی می شود را می توان تحت عنوان «طبقه متوسط ​​فقیر» فرموله کرد. شهروندانی که قبلاً زندگی کم و بیش عادی داشتند و این روزها به دلایل متعددی از جمله تحریم های بین المللی و تورم بی سابقه اقتصاد کشور، کارشان کند شده و مجبورند به هر ریسمان غریب و آشنا بچسبند. به «سیاست بقا» بپردازید تا شاید بمانند و وجودشان از بین نرود. فراموش نکنیم که چگونه فقیر شدن طبقه متوسط ​​شهری که با وجود همه مشکلات همچنان ارزش های زندگی مدرن شهری را دارند، می تواند ذهنیتی ترسناک و محافظه کارانه ایجاد کند که به زمین و زمان مشکوک است و به کسی اعتماد ندارد.

این الگوی آشنا اما فراگیر بازنمایی طبقه متوسط ​​شهری در آثار سینمایی این سال ها منعکس شده و نشانه زوال طبقه متوسط ​​شهری و زوال و عدم امکان ارزش های جهانی آن است. رسول کاهانی در نمایش “محیط زیست” حول این وضعیت جدید طبقاتی می چرخد ​​و داستانی دراماتیک و دیدنی از تنش های یک خواهر و سه برادر خانواده ای را ارائه می دهد که پس از مرگ پدر، شغل خود را از دست داده و به دنبال آن هستند. به سهم خود از ارث خانوادگی. یکی از برادران «نادر» است که داریوش رشاد او را بازی می کند و هیبت عجیبی در آن لباس مخالفان تعزیه دارد و گویا از لشکر عشقیه است. برادر دیگر «یوسف» با بازی اشکان دلاوری است که ظاهراً پایش شکسته و نمی تواند زیاد حرکت کند، اما گاهی اوقات از سکوت بیرون می آید و حرف می زند و اوضاع را بدتر از قبل می کند و البته عصبانی ترین برادر. «احمد» است. مجید یوسفی با بازی مجید یوسفی که از سفر به چین بازگشته است و مانند اسفند بر آتش بالا و پایین می‌پرد تا رمز مرگ مشکوک پدرش را کشف کند. و در نهایت «شیرین» که تنها دختر خانه و خادم پیروان است نقش خود را ایفا می کند و با مدیریت و آرامش خود سعی در کاهش تنش ها و سامان دادن به اوضاع متشنج خانه دارد.

از این رو با روایتی کم و بیش آشنا از خانواده ای ایرانی روبه رو هستیم که به دنبال راه هایی برای رهایی از بحران اقتصادی هستند، اما راه رهایی چندانی نمی یابند.

نمایش «محیط زیست» بار دیگر به مفهوم پدر و جایگاه نمادین او در زندگی خانواده مدرن ایرانی می پردازد. کاهانی به خوبی نشان می دهد که نقش پدر در زندگی ایرانیان نسبت به گذشته کمرنگ شده و زندگی او در خطر است. اگرچه دلیل تجمع خانواده فوت نابهنگام پدر و تقسیم ارث اوست، اما این روزها پدر به گیاهخواری می پردازد و حضور او در خانه تنها در مصرف تریاک و نیاز به خوردن جلوه می کند. در غیاب پدر، این جایگاه نمادین به راحتی پر نمی شود و کسی نیست که جای پدر را بگیرد تا بیشتر امور خانواده از هم نپاشد. با فوت پدر، تصاحب خانه اهمیت پیدا می کند، خانه ای که روزگاری پناهگاه اعضای خانواده بود، این روزها در وضعیت نامعلومی قرار دارد و بی دلیل نیست که فرزندان پس از اطلاع از این واقعیت وحشتناک، برای تصاحب آن میمیرند کاهانی نشان می دهد در زمانی که اقتصاد راکد است و بورژوازی املاک همه چیز را بلعیده است، مفهوم «سکونت» و البته «خانه» از اهمیت ویژه ای برخوردار است. حتی نام نمایش هم استعاره ای از محل سکونت است و نه چندان در رابطه با مفهوم جغرافیایی محیطی که به ذهن می رسد. بنابراین تعیین مالکیت خانه و تصاحب آن مهمتر از همبستگی خانوادگی می شود و اولویت اصلی نادر، یوسف، احمد و شیرین می شود.

از نظر اجرا با فضایی رئالیستی روبرو هستیم، اما این رئالیسم بیش از آنکه با استفاده از اشیا و ابزار زندگی روزمره عینی شود، با کاهش اشیا به سمت نوعی رئالیسم انتزاعی پیش می رود. به عنوان مثال در حین اجرا مدام به دیوارهای چپ و راست اتاق نشیمن اشاره می شود. سازه هایی که دیده نمی شوند، اما همیشه بر سر «دیوار حمال» بودنشان اختلاف است. اتاق نشیمن با پنجره ای رو به خیابان از بالکن جدا می شود و گاهی اوقات که مشاجرات داغ می شود و اختلافات غیرقابل تحمل می شود، این فضای بیرون بهشتی برای استراحت، کشیدن سیگار و ادامه گفتگوهای خصوصی بیشتر است. خط مشی اجرا بر اساس قابل مشاهده بودن همه رویدادها در مقابل مخاطب است. بنابراین دروغ ها و پوشش ها با رفتار و گفتار شخصیت ها آشکار می شود و به تدریج نقاب از چهره مردم پاک می شود.

هیچ کدام از شخصیت ها خیر و شر مطلق نیستند و کاملاً صادقانه رفتار نمی کنند و مانند اکثر مردم شهری امروزی، با توجه به فایده و اضطراری که تجربه می کنند، بخشی از واقعیت را آشکار می کنند و چیزهایی را پنهان می کنند. کاهانی ترجیح داده است بحران اخلاقی طبقه متوسط ​​فقیر را با نوعی طنز و کنایه منعکس کند. با پیشروی داستان و فاش شدن حقایق بیشتر، اعتماد به صداقت اعضای این خانواده کاهش می یابد. گفتار مردم آنقدر بی اعتبار شده است که دائما مجبور می شوند هویت خود را به طور موقت کنار بگذارند و نقش شخص دیگری را که درگیر اتفاقات است بازی کنند. این یک تکنیک جذاب است که افراد در مواجهه با مسائل سخت، موقتا هویت خود را رها می کنند و به چیزی دیگر تبدیل می شوند، نوعی زندگی که حضور یک فرد غایب را ممکن می کند. صحنه های اجرای این چرخه تغییر هویت ها آنقدر شتاب می گیرد که مثلا احمد می تواند شیرین باشد، کمیاب یا دلال تریاک مانند [..]تا موقعیت درخشان یک ایالت جفنگ باشد که کاهانی ماهرانه و بی وقفه آن را ایجاد و ویران می کند. اوج این داستان لحظه ای است که نقش داماد خانواده را یک دستمال کاغذی بی ارزش بازی می کند. این تکنیک جابجایی و احیا کم و بیش از امکانات نمایش ایرانی و به ویژه تعزیه می آید. لباس قرمز عشقیا که نادر به تن دارد اشاره ای به این تکنیک پر از ظرفیت تعزیه است.

در نهایت نمایش «محیط زیست» را می توان اجرای نسبتاً موفق و مخاطب پسندی در کارنامه رسول کاهانی دانست، اما به نظر می رسد اگر کمی از ریتم اجرا کاسته می شد و به کاراکترها اجازه داده می شد، اجرا می توانست موفق تر باشد. گاهی و در فضای ایستا ساکت باشیم. وضعیت بحرانی خانواده را نشان دهید. اما اجرای هر روز سه نمایش در تماشاخانه ملک، گروه های نمایشی را از داشتن فرصت بیشتر برای نمایش کامل سکوت، مکث، وقفه و سکون شخصیت ها و دادن لحن و ریتم مناسب تری به اجرا محروم می کند. به هر حال، در دوران سرمایه داری نئولیبرال و افزایش هزینه های تولید، مشخص است که چه چیزی باعث شده کارگردان تنها به نیازهای زیبایی شناختی خود فکر و عمل کند. بنابراین جای تعجب نیست وقتی می بینیم نمایشی که باید در دو ساعت اجرا شود، به اجبار فشرده می شود و مثلاً در هشتاد دقیقه صحبت می کند. امید است که رسول کاهانی بار دیگر به نیازهای خود وفادار باشد و تا این حد مقهور روابط غیر زیبایی شناسانه نباشد.

کاهانی نشان می دهد در زمانی که اقتصاد راکد است و بورژوازی املاک همه چیز را بلعیده است، مفهوم «سکونت» و البته «خانه» از اهمیت ویژه ای برخوردار است. حتی نام نمایش هم استعاره ای از محل سکونت است و نه چندان در رابطه با مفهوم جغرافیایی محیطی که به ذهن می رسد. بنابراین تعیین مالکیت خانه و در اختیار گرفتن آن مهمتر از همبستگی خانوادگی می شود و اولویت اصلی نادر، یوسف، احمد و شیرین می شود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *