محمدحسین مهدویان پس از تجربه های فراوان در سینما و شبکه تلویزیونی خانگی – که شاخص ترین نمونه آن «ایستاده در غبار» در سینما و فصل اول «زخمکاری» در نمایش خانگی است- این بار با «کلاغ» به سراغ روایتی امنیتی-عاشقانه در بستر سال های منتهی به انقلاب رفت.
مهدویان در این اثر عشق یک افسر امنیتی را برای موضوع خود به عنوان موتیف اصلی روایت برگزیده است. ایده ای که پیش از این در آثاری چون «رنگ ارغوان» ابراهیم حاتمی کیا و سریال «تاسیان» دیده بودیم.
البته خود مهدویان بارها از فیلم آلمانی «زندگی دیگران/2006» به عنوان یکی از آثار مورد علاقه اش یاد کرد و حتی سال ها پیش در برنامه «دورهمی» به تأثیر آن بر نگاهش اشاره کرد. در آن فیلم رابطه افسر امنیتی و سوژه یکی از ارکان اصلی درام را تشکیل می دهد.
«کلاغ» از یک سو برگرفته از اقتباس از رمان شناخته شده «مه و شب» نوشته احمد اومیت است و از سوی دیگر با بازآفرینی فضای سیاسی و اجتماعی دهه پنجاه می کوشد مخاطب را وارد دنیایی پر از بدگمانی، خیانت و عشق ممنوع کند.
با این حال، هفت قسمت اول نشان می دهد که سریال بیش از آنکه از ظرفیت های دراماتیک منبع اقتباسی خود بهره ببرد، درگیر توضیحات، افشاگری های اولیه و ریتم های کند شده است.
یکی از مهم ترین چالش های «کلاغ» به ساختار روایی آن برمی گردد. این مجموعه با یک فلش بک گسترده آغاز می شود. انتخابی که در ظاهر قرار است به پیچیدگی روایت اضافه کند، اما در عمل بخش مهمی از تعلیق داستان را از بین می برد.
در یک تریلر امنیتی، مخاطب باید کم کم با نشانه ها مواجه شود و در روند کشف حقیقت شرکت کند، اما «کلاغ» سرنخ های اصلی بسیاری را از همان قسمت اول آشکار می کند و جهت کلی روایت را پیش روی مخاطب قرار می دهد.
به همین دلیل، بسیاری از رویدادهای بعدی نه به عنوان اکتشاف، بلکه صرفاً به عنوان تأیید اطلاعاتی که قبلاً به مخاطب ارائه شده است.
نبود تعلیق مهم ترین نقطه ضعف قسمت های اولیه سریال است. مخاطب خیلی زود متوجه می شود که رابطه جلال و سایه به تلخی پایان می یابد و حتی برخی از شخصیت ها با دیالوگ های مستقیم و هشدارهای مکرر این سرنوشت را بارها یادآوری می کنند.
در نتیجه داستان جای کمی برای تعجب یا کنجکاوی باقی می گذارد.
در عین حال، رمان «مه و شب» بخش عمده ای از جذابیت خود را از ابهام، سوء ظن و افشای تدریجی اطلاعات می گیرد. در «کلاغ» اما نه خبری از گره زنی مؤثر است و نه گره گشایی غافلگیرکننده.
در بسیاری از بخشها، روایت یکنواخت، کشیده و فاقد اطلاعات جدیدی است که میتواند موتور محرک درام باشد.
یکی دیگر از نقاط ضعف سریال دیالوگ نویسی است. بسیاری از مکالمات طولانی، توصیفی و تکراری هستند.
شخصیت ها به جای اینکه از طریق اعمال و رفتار شناخته شوند، مدام در مورد خود، احساسات و دنیای اطرافشان صحبت می کنند.
حاصل این رویکرد، شکل گیری صحنه هایی است که به جای پیشبرد روایت، کارکرد تبیینی دارند. حتی در برخی موارد، دیالوگ ها صرفاً اطلاعاتی را تکرار می کنند که مخاطب قبلاً از طریق تصاویر یا موقعیت های دراماتیک دریافت کرده است. این تکرار به خصوص در قسمت های ابتدایی ضربه قابل توجهی به ریتم سریال وارد کرده است.
همین ضعف را می توان در روایت های بلند جلال با بازی هادی حجازی فر مشاهده کرد.
“کلاغ” اغلب از صدا برای توضیح احساسات یا موقعیت های شخصیت ها استفاده می کند. روشی که در صورت استفاده مداوم بخشی از ظرفیت دراماتیک تصویر را از بین می برد.
روایت در بسیاری از سکانس ها نه لایه جدیدی به شخصیت می افزاید و نه اطلاعات جدیدی در اختیار مخاطب قرار می دهد، بلکه صرفاً همان مفاهیم را با بیانی متفاوت تکرار می کند.
در نتیجه به جای اینکه تصویر بیانگر احساسات شخصیت باشد، کلمات جای درام را گرفته و ریتم سریال بیش از پیش کند شده است.
مهدویان در عرصه بازیگری هنوز به نقطه حمایتی محکمی نرسیده است. هادی حجازی فر که پیش از این در نقش های مشابه توانسته بود اقتدار، تردید و آسیب پذیری را متعادل کند، این بار یکی از کم تاثیرترین بازی های سال های اخیر خود را ارائه می دهد.
بازی او در نقش جلال اغلب یکنواخت است و تغییرات عاطفی شخصیت او کمتر در بازیگری اش مشهود است. بخشی از این به طراحی شخصیت برمی گردد، اما در نهایت، جلال هنوز به شخصیتی چند وجهی و پیچیده تبدیل نشده است. محسن قصابیان نیز در قسمت اول یکی از مصنوعی ترین بازی های خود را ارائه می دهد که البته کم کم از این اغراق فاصله گرفت و اجرای متعادل تری پیدا کرد.
با این حال، بیشتر شخصیتهای سریال به جای اینکه انسانهایی با لایههای مختلف باشند، شبیه تیپهایی هستند که یک فکر یا جریان اجتماعی را نشان میدهند.
رابطه عاشقانه جلال و سایه که قرار است رکن اصلی روایت باشد، هنوز قدرت کافی برای جذب مخاطب پیدا نکرده است. بین این دو شخصیت، شیمی و تنش عاطفی لازم شکل نمی گیرد و احساس دلبستگی آن ها بیش از آنکه در بازی بازیگران و موقعیت های نمایشی دیده شود، از طریق روایت و دیالوگ های مستقیم به مخاطب منتقل می شود.
به عبارت دیگر، سریال به جای اینکه عشق را به تصویر بکشد، مدام در مورد آن صحبت می کند. حتی در اپیزود هفتم، جلال در روایتش از احساس رشد در این عشق ممنوعه صحبت می کند، بدون اینکه این دگرگونی در رفتار یا بازی شخصیت دیده شود.
از طرفی سریال زمان زیادی را صرف توضیح فضای سیاسی و مناسبات امنیتی می کند، اما زمان زیادی را به شکل گیری تدریجی رابطه بین شخصیت های اصلی اختصاص نمی دهد. در نتیجه مخاطب به جای درگیر شدن در احساسات خود، گزارشی از شکل گیری این رابطه می بیند.
با وجود این ضعف ها، «کلاغ» در بعد فنی عملکرد قابل دفاع تری دارد. طراحی صحنه، انتخاب لوکیشن، فیلمبرداری و رنگ آمیزی تصاویر موفق شده است فضای سرد و امنیتی داستان را بازسازی کند. دنیای بصری سریال هویت خاصی دارد و در انتقال حس ناامنی و خفقان موثر است، هرچند از نظر تاریخی گاهی اوقات این تصویر بیش از حد سیاه و اغراق آمیز به نظر می رسد; رویکردی که در تقابل با فضای رنگارنگ «تاسیان» قابل تحلیل است.
موسیقی نیز یکی از قسمت های قابل بحث سریال است. استفاده از تنظیم های مدرن و به ویژه استفاده جسورانه از اجزای موسیقی جاز در برخی سکانس ها با فضای تاریخی اواسط دهه پنجاه همخوانی ندارد و نوعی ناهمگونی زمانی ایجاد می کند. این مشکل در کنار اشتباهات تاریخی مربوط به انتخاب برخی از آهنگ ها، از دقت تحقیق می کاهد. موضوعی که در یک درام تاریخی از اهمیت قابل توجهی برخوردار است.
در نهایت مهمترین سوال درباره «کلاغ» این است که آیا سریال همچنان میتواند از زیر سایه توضیحات ممتد، دیالوگهای تکراری، روایتهای طولانی و عدم تعلیق خارج شود یا خیر؟ اقتباس از رمانی با ظرفیت روایی بالا، حضور بازیگران سرشناس و تجربه مهدویان در ساخت آثار سیاسی و امنیتی، همچنان این امید را به جا می گذارد که مسیر روایی همچنان رو به بهبود باشد.
آنچه تاکنون دیدهایم نشان میدهد که بزرگترین نقطه ضعف «کلاغ» نه در ساخت یا اجرا، بلکه در فیلمنامه آن است. فیلمنامه ای که به جای حفظ رمز و راز، ابهام و تعلیق، اطلاعات را پیش از موعد افشا می کند و همین موضوع مهم ترین نیروی محرکه یک تریلر امنیتی را از کار انداخته است.
به همین دلیل می توان فیلمنامه را پاشنه آشیل «کلاغ» دانست.





