متیو کرونیگ، مقاله نویس سیاست خارجی و کارشناس ارشد مرکز استراتژی و امنیت اسکوکرافت در شورای آتلانتیک، نئورئالیسم یا رئالیسم ساختاری را در مقاله ای انتقادی به چالش کشیده است. به گفته وی، واقعگرایان در دهههای گذشته بارها در پیشبینی رفتار آمریکا ناکام بودهاند، اما به جای تجدیدنظر در نظریه خود، سیاستهای واشنگتن را «اشتباه» میدانند.
بر اساس گزارش فردا، کرونیگ همچنین استاد علوم سیاسی و دانشکده خدمات خارجی Edmond E. است. والش در دانشگاه جورج تاون است. آخرین کتاب او که با همکاری دان نگرا نوشته شده است، «ما برنده میشویم، آنها میبازند: سیاست خارجی جمهوریخواهان و جنگ سرد جدید» است.
از نظر کرونیگ، این بحث صرفاً تفاوت دو جریان نظری در روابط بین الملل نیست. بلکه نشان دهنده شکاف عمیق تری بین دانشگاه و سیاست در آمریکا است. او معتقد است رئالیسم مدرن در موقعیتی است که نه توانسته رفتار سیاست خارجی آمریکا را به درستی تبیین کند و نه توانسته جایگاه سابق خود را در محافل دانشگاهی حفظ کند.
وقتی «واقع گرایی» دیگر واقعیت را توضیح نمی دهد
تا چند روز دیگر دانشجویان آمریکایی بار دیگر راهی دانشگاه ها می شوند و هزاران نفر از آنها در کلاس های روابط بین الملل با نظریه هایی مانند رئالیسم، لیبرالیسم و سازندگی آشنا می شوند.
اما از دیدگاه کرونیگ، یکی از این نظریه ها با مشکل جدی مواجه است: رئالیسم مدرن دیگر آنقدر قدرتمند نیست که بتواند رفتار واقعی قدرت های بزرگ را توضیح دهد.
او استدلال میکند که اگر نظریهای مدعی توضیح رفتار قدرتهای بزرگ برای چندین دهه است، اما قدرتمندترین کشور جهان به طور مداوم برعکس پیشبینیهای خود را انجام میدهد، خود نظریه نیاز به بازنگری دارد.
به عبارت دیگر، مسئله این نیست که آمریکا همیشه سیاست درستی را در پیش گرفته است. مسئله این است که اگر رفتار واشنگتن به طور مداوم با پیشبینیهای یک نظریه در تضاد باشد، نمیتوان همیشه دنیای واقعی را سرزنش کرد.
نظریه ها قرار است چه چیزی را توضیح دهند؟
روابط بین الملل یکی از شاخه های علوم اجتماعی است و مانند اقتصاد، روانشناسی، جامعه شناسی و علوم سیاسی سعی در تبیین سازوکارهای حاکم بر جهان اجتماعی دارد.
در روابط بینالملل، یکی از پرسشهای اساسی این است که چرا دولتها با یکدیگر همکاری میکنند یا وارد تعارض میشوند.
دولتها گاهی تجارت میکنند، سرمایهگذاریهای مشترک ایجاد میکنند، اتحاد تشکیل میدهند و تجهیزات نظامی در اختیار یکدیگر قرار میدهند. در شرایط دیگر به تحریم اقتصادی، اعتراض دیپلماتیک و در نهایت جنگ متوسل می شوند.
تفاوت نظریه های اصلی روابط بین الملل در این است که هر کدام علت اصلی این رفتارها را در عاملی متفاوت جستجو می کنند.
واقع گرایان بر قدرت، به ویژه قدرت نظامی تأکید دارند. لیبرال ها بر نقش نهادهای بین المللی، وابستگی اقتصادی و دموکراسی تاکید می کنند و سازه انگاران ایده ها، هنجارها و هویت ها را در شکل دادن به رفتار دولت ها مهم می دانند.
آزمون تئوری واقعیت است
کرونیگ با تکیه بر دیدگاههای فلسفه علم، از جمله آثار کارل پوپر و ایمره لاکاتوش، میگوید که نظریه علمی باید بتواند خود را در برابر شواهد تجربی آزمایش کند.
اگر نظریهای با مجموعهای از واقعیتهای تجربی مواجه میشود که قادر به توضیح آن نیست، باید آن را اصلاح یا با نظریهای جایگزین کرد که قدرت توضیح بیشتری دارد.
از دیدگاه او این اتفاق در مورد برخی از شاخه های رئالیسم مدرن رخ نداده است.
کرونیگ معتقد است که محققان لیبرال و سازه گرا در بسیاری از موارد توانسته اند مکانیسم های خاصی را برای توضیح رفتار دولت ها ارائه دهند. از نقش سازمان های بین المللی در تسهیل تجارت گرفته تا تأثیر هنجارها و اندیشه ها بر رفتار دولت ها.
برعکس، او بین رئالیسم کلاسیک و نئورئالیسم تمایز قائل می شود.
رئالیسم کلاسیک؛ از توسیدید تا کیسینجر
به گفته کرونیگ، رئالیسم کلاسیک هنوز بخش مهمی از سیاست بینالملل را توضیح میدهد.
متفکرانی چون توسیدید، ماکیاولی، هانس مورگنتاو و هنری کیسینجر معتقد بودند که سیاست بینالملل عرصهای ناامن است و رقابت بین قدرتهای بزرگ بخش پایدار روابط بین دولتها است.
دولت ها برای حفظ امنیت خود به افزایش قدرت نظامی روی می آورند. از سوی دیگر، از آنجایی که دولت ها نمی خواهند تحت سلطه قدرت دیگری باشند، نوعی موازنه قوا شکل می گیرد که می تواند به ثبات نسبی منجر شود.
اما به اعتقاد کرونیگ، مشکل اصلی در نسخه مدرن این سنت، یعنی نئورئالیسم یا رئالیسم ساختاری آشکار می شود.
آمریکا؛ آزمون بزرگی که نئورئالیست ها شکست خوردند؟
کرونیگ می گوید که یکی از اولین وظایف تئوری روابط بین الملل باید توضیح رفتار ایالات متحده باشد. کشوری که در یک قرن گذشته قدرتمندترین بازیگر نظام بین الملل بوده است.
پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده و متحدانش تلاش کردند تا نظمی بین المللی بر اساس اتحادهای امنیتی، تجارت آزاد، نهادهای بین المللی، دموکراسی و حقوق بشر ایجاد کنند.
پس از پایان جنگ سرد، این روند گسترش یافت. کشورهای اروپای شرقی وارد ساختارهای غربی شدند، ناتو توسعه یافت و بسیاری از کشورهای جهان به سمت اقتصاد بازار و نظام های سیاسی دموکراتیک حرکت کردند.
اما این روند با پیش بینی بسیاری از واقع گرایان سازگار نبود.
واشنگتن راهی را در پیش گرفت که واقع گرایان انتظارش را نداشتند
بخش قابل توجهی از واقعگرایان آمریکایی معتقد بودند که ایالات متحده به دلیل موقعیت جغرافیایی، همسایگان نسبتا امن و قدرت هستهای، نیازی به حضور گسترده و دائمی در سراسر جهان ندارد.
آنها از استراتژیهایی مانند «خود مهاری» و «تعادل در خارج از کشور» حمایت کردند. یعنی آمریکا زمانی وارد رقابت های منطقه ای می شود که ظهور یک قدرت رقیب توازن را تهدید کند.
اما به گفته کرونیگ، سیاست واقعی واشنگتن مسیر دیگری را در پیش گرفت.
آمریکا نه تنها صحنه اروپا را ترک نکرد، بلکه پس از پایان جنگ سرد، حضور خود را در این قاره حفظ کرد و به گسترش ناتو ادامه داد.
ناتو؛ یکی از مهمترین موارد، تفاوت نظریه و واقعیت است
واقع گرایان انتظار داشتند که با پایان جنگ سرد از اهمیت حضور آمریکا در اروپا کاسته شود و رقابت بین قدرت های اروپایی دوباره برجسته شود.
اما واشنگتن برخلاف این انتظار عمل کرد.
آمریکا تعهدات امنیتی خود را در اروپا حفظ کرد و حتی به دنبال گسترش ناتو بود. کشورهای اروپای شرقی که قبلا بخشی از بلوک شوروی بودند، به تدریج وارد ساختارهای امنیتی غرب شدند.
از دیدگاه کرونیگ، این فقط یک مورد استثنایی نیست. بلکه بخشی از یک الگوی گسترده تری است که در سیاست خارجی آمریکا دیده می شود.
سیاست هسته ای آمریکا نیز برخلاف انتظار واقع گرایان بود
واقع گرایان همچنین انتظار داشتند واشنگتن به حداقل بازدارندگی هسته ای رضایت دهد. نیرویی که تنها امکان حمله دوم را تضمین می کند.
اما آمریکا مسیر دیگری را طی کرد.
واشنگتن هزاران سلاح هسته ای را حفظ و توسعه داد، سیستم های دفاع موشکی ساخت و در زمان های مختلف برای حفظ برتری هسته ای خود نسبت به رقبا تلاش کرد.
کرونیگ این فرآیند را نمونه دیگری از شکاف بین پیش بینی نئورئالیست ها و رفتار واقعی آمریکا می داند.
تایوان، اسرائیل و اوکراین؛ سه مورد دیگر
به گفته کرونیگ، همین تفاوت را می توان در موضوع حمایت آمریکا از متحدان و شرکای آسیب پذیر مشاهده کرد.
واقع گرایان درباره هزینه ها و پیامدهای حمایت گسترده آمریکا از کشورهایی مانند تایوان، اسرائیل و اوکراین هشدار داده اند.
با این حال، واشنگتن به حمایت از این کشورها ادامه داده است.
در مورد اوکراین، آمریکا پس از شروع جنگ روسیه و اوکراین، حمایت نظامی، اقتصادی و سیاسی قابل توجهی از کی یف ارائه کرده است. سیاستی که برخی از بخش های جنبش رئالیستی آن را با منطق خویشتن داری ناسازگار می دانند.
اعتبار تعهدات؛ جایی که تئوری با سیاست روبرو می شود
موضوع دیگری که کرونیگ بر آن تأکید دارد «اعتبار» تعهدات آمریکاست.
واقع گرایان اهمیت دادن اعتبار بیش از حد به تعهدات خارجی آمریکا را زیر سوال برده اند. اما سیاستگذاران آمریکایی در موارد مختلف از قدرت نظامی و حضور امنیتی برای نشان دادن جدیت تعهدات خود استفاده کرده اند.
به عقیده کرونیگ، این رفتار با پیش بینی بخش مهمی از رئالیسم مدرن نیز فاصله دارد.
پاسخ واقع گرایان: مشکل از آمریکا بود
سپس کرونیگ مهمترین انتقاد خود را ارائه می کند.
به گفته وی، واقع گرایان پس از مواجهه با این موارد، نظریه خود را تغییر نداده اند. بلکه سیاست خارجی آمریکا را «اشتباه» دانسته اند.
جان میرشایمر، یکی از برجستهترین نظریهپردازان رئالیسم، در کتاب «ایده بزرگ: رویاهای لیبرال و واقعیتهای بینالمللی» استدلال کرده است که سیاست خارجی لیبرال آمریکا منجر به نظامیسازی بیش از حد این کشور و ورود آن به جنگهایی شده که به صلح و حقوق بشر آسیب میزند.
در همین چارچوب، برخی دیگر از واقعگرایان، سیاست هستهای آمریکا، گسترش ناتو، حمایت از اسرائیل و حمایت از اوکراین را سیاستهای پرهزینه یا ناسازگار با منطق واقعگرایی دانستهاند.
از نظریه علمی تا «ایدئولوژی»؟
کرونیگ از اینجا نتیجه گیری دقیق تری می گیرد.
او می گوید اگر یک مدل نظری مکرراً با رفتار واقعی واشنگتن در تضاد باشد و هر بار به جای اصلاح نظریه، رفتار آمریکایی ها به عنوان «خطا» تعریف شود، مرز بین نظریه علمی و موضع سیاسی از بین می رود.
به گفته وی، در چنین شرایطی می توان از نوعی «ایدئولوژی با نقاب علوم اجتماعی» صحبت کرد.
البته این قسمت از استدلال کرونیگ خود یک قضاوت نظری و محل مناقشه است; زیرا واقعگرایان میتوانند پاسخ دهند که هدف نظریه لزوماً پیشبینی تک تک تصمیمهای یک دولت نیست و ممکن است یک سیاست در کوتاهمدت با منطق ساختاری نظریه ناسازگار به نظر برسد، اما در بلندمدت هزینههای آن آشکار خواهد شد.
رئالیسم بین دانشگاه و سیاست گیر کرده است
کرونیگ معتقد است که رئالیسم امروز در موقعیتی دوگانه قرار دارد.
از یک سو، بخشی از جامعه دانشگاهی علوم سیاسی نگاهی انتقادی به برخی پژوهشهای واقعگرایانه سیاستمحور دارند. از سوی دیگر، در واشنگتن نیز بسیاری از سیاست گذاران توصیه های واقع گرایان در مورد خویشتن داری را نپذیرفته اند.
با این حال، هر دو طرف ممکن است همچنان فکر کنند که واقعگرایی، حتی اگر تأثیر محدودی در سیاستگذاری عملی داشته باشد، حداقل در تئوری جایگاه مهمی دارد.
کرونیگ نیز با این دیدگاه مخالف است.
او معتقد است که رئالیسم مدرن در تلاش برای حفظ ارتباط همزمان با سیاستگذاری و اعتبار دانشگاهی در هر دو حوزه با چالش هایی مواجه بوده است.
شکاف بین دانشگاه و سیاست
اهمیت مقاله کرونیگ فراتر از بحث بین رئالیسم و لیبرالیسم است.
این مقاله تصویری از شکاف طولانی مدت در سیاست خارجی آمریکا را ترسیم می کند: شکاف بین آنچه دانشگاهیان در مورد رفتار دولت تئوری می کنند و آنچه سیاستمداران و مدیران در واقع انجام می دهند.
در این میان، اندیشه هنری کیسینجر نیز یادآور این تمایز است; تمایز دانش و نظریه از یک سو و تصمیم گیری سیاسی از سوی دیگر.
سیاستمداران لزوماً بر اساس یک نظریه منسجم دانشگاهی تصمیم نمی گیرند و نظریه پردازان لزوماً نمی توانند رفتار سیاستمداران را صرفاً با تکیه بر مدل های انتزاعی توضیح دهند.
از این منظر، تفاوت بین کرونیگ و واقعگرایان را میتوان بخشی از یک بحث بزرگتر درباره رابطه بین دانشگاه، نظریه و قدرت سیاسی در آمریکا دانست.
آیا واقع گرایی باید تغییر کند؟
کرونیگ در پایان تاکید می کند که انتقاد او به معنای انکار اهمیت قدرت نیست.
قدرت، به ویژه قدرت نظامی، همچنان یکی از مهم ترین عوامل در سیاست بین الملل است. مشکل از نظر او این است که رئالیسم مدرن باید خود را با مجموعه واقعیت هایی که در دهه های گذشته رخ داده است، وفق دهد.
به گفته وی، اگر قرار است واقعگرایی یکی از نظریههای اصلی روابط بینالملل باقی بماند، باید در مفروضات خود تجدیدنظر کند و بتواند رفتار واقعی قدرتهای بزرگ را بهتر تبیین کند.
در غیر این صورت، این خطر وجود دارد که نسل جدید دانشجویان روابط بین الملل به جای یادگیری ابزاری تحلیلی برای درک جهان، به سادگی با نظریه ای مواجه شوند که سعی می کند واقعیت را با خود منطبق کند تا واقعیت را توضیح دهد.





